سوباتانی که تجربه کردم

تمام شد. برگشتم تهران و این تجربه هم تمام شد. شاید یکی از جذاب‌ترین تجربه‌هایی بود که از نظر معاشرتی و تعاملی در چند سال اخیر برایم شکل گرفته است. همسفری ۶ روزه با جمعی کاملا غریبه. 

قصدم همین بود. وقتی آن شب دور آتش نشسته بودیم و هر کدام‌مان دلیل پیوستنمان به این سفر را توضیح می‌دادیم، من همین را گفتم. گفتم که دوست داشتم چالش پریدن وسط یک جمع کاملا غیرآشنا را تجربه کنم. بعد از تمام سفرهایی که با جمع‌های کوچک و بزرگ دوستانم داشتم، قصد کرده بودم این حلقه را برای خودم گسترده‌تر کنم و آدم‌هایی ناآشنا را به جرگه رفقایم بیفزایم. البته که این آدم‌ها وجه مشترکی داشتند: علاقه به طبیعت‌گردی و تجربه کردن این نوع از سفر.

دور هم جمع شدنمان از معجزات دنیای مجازی این روزهاست. معجزه‌ای که حتی شهر و استان هم نمی‌شناسد و ما را از تهران و کرج و تبریز و ارومیه بهم پیوند می‌دهد و دور لذت‌هایی مشترک جمع می‌کند؛ و تو می‌بینی که دنیا هنوز چقدر جذابیت در خودش پنهان کرده است؛ و می‌بینی که می‌شود دلتنگ دوستانی شد که تازه ۵-۶ روز است می‌شناسیشان؛ و می‌بینی که می‌شود هوس سفر به ولایت آن‌ها یا رفتن به خانه‌ی آن‌ها و دیدار دوباره‌شان را کرد. 

سفر دلچسبی بود. هم معاشرت و رفاقتی که میان‌مان شکل گرفت و هم خود مقصد. سوباتان. ییلاق خنکی در بالادست تالش که البته چند سال است معروف شده و مقصد گردشگری خیلی از طبیعت‌گردهاست. اگر بخواهی جاذبه‌هایش را لیست کنی و مقاصد گردشگری‌اش را نام ببری شاید چیز زیادی در چنته نداشته باشد، جنگل و پرتگاه و آبشار و دریاچه. اما به نظرم داستان این طور ییلاق‌ها لیست جاذبه‌هایشان نیست، خود ییلاق بودن‌شان است: اینکه باد خنکی می‌وزد، آفتاب تیز و سوزانی دارد، شب‌های سرد و صبح های مه‌آلود دارد،  اگر کنار آتش ننشینی لرزت می‌گیرد و اگر در موقعیت مناسبی بایستی دریای ابر را زیر پاهایت می‌بینی. چشمانت را سیر می‌کنند این طور ییلاق‌ها. دوست داری بنشینی رو به منظره‌ای و ساعت‌ها خیره شوی و بازی رنگ و نور و ابر و آفتاب را تماشا کنی یا زیر سایه درختان دراز بکشی و در حالی که نسیم خنکی سر و رویت را می‌نوازد کتاب بخوانی. در عین حال دوست داری به جمع همسفرانت بپیوندی و همراه آن‌ها از دیدن مناظر ذوق کنی و سوژه عکس‌های بامزه شوی. 

سفر سوباتان، شش روز بسیار دلچسبی بود، خاصه آن‌که موبایل‌ها آن بالا کاملا تعطیلند. در نتیجه فقط تویی و همسفران و ییلاق و دنیایی که در آن لحظه در آن زندگی می‌کنی. بی‌خبر از روزگاران پرشتاب و خاکستری شهرها؛ و همین زندگی کردن در لحظه است که سفر را این طور شیرین و لذت‌بخش می‌کند. 

نوشته‌شده در سفرهای من | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

وصل بودن به روند یا وصل کردن روند به خود

در ادبیات کار تیمی آمده عملکرد یک تیم، علاوه بر تلاش‌های انفرادی، تابعی از محصولات کاری جمعی است. یعنی یکی از چیزهایی که به عنوان نشانه‌ای از تیم بودن می‌توان در نظر گرفت، این است که چقدر می‌توان محصول به دست آمده از دل تیم را محصول مشترک آن جمع دانست.

وقتی آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند برای همفکری، تصمیم‌گیری یا برنامه‌ریزی و تولید یک محصول (محصول الزاماً​ یک چیز فیزیکی و ملموس نیست)، ماجرا به دو شکل می‌تواند پیش برود. 

یک جور این است که آدم‌ها ضمن داشتن نوع نگاه و دغدغه‌های خود، در پی فهمیدن نگاه و دغدغه‌های دیگران هم هستند و تلاش‌شان را معطوف به پیدا کردن زمین‌های مشترک و ساختن محصول مشترک جمعی می‌کنند. 

جور دیگر این است که آدم‌ها تمرکز اصلی‌شان بر نوع نگاه و دغدغه‌های خودشان است. بنابراین عمده تلاش‌شان معطوف می‌شود به اینکه دغدغه‌های خود را در روند جمعی جستجو کنند و مطمئن شوند نگاه و دغدغه‌شان جایی را آن وسط پیدا می‌کند. 

به نظرم در حالت اول، به ویژه وقتی همه به این شکل عمل کنند، فرایند کار جمعی بسیار روان‌تر و خوشایندتر پیش می‌رود و حاصل آن یک محصول/خروجی مشترک جمعی خواهد بود. اما حاصل حالت دوم را کمتر می‌توان یک محصول مشترک جمعی دانست. به علاوه خود فرایند هم با دست‌انداز پیش می‌رود و می‌تواند فرساینده شود. 

به نظرم در حالت دوم آدم‌ها بیشتر دارند به نگاه و دغدغه‌ی خود وزن می‌دهند، تا به فرایندی که دارد پیش می‌رود؛ و به جای آن‌که سعی کنند خود را به روند وصل نگه دارند، بیشتر به دنبال این هستند که روند پیش رو را به دغدغه خود متصل نگه دارند. همین تفاوت در وزن‌دادن به روند جمعی یا دغدغه‌ی فردی و اولویت‌دهی‌ متفاوت است که کار جمعی در حالت دوم را دشوار و گاهی فرساینده می‌کند.  

نوشته‌شده در آموخته‌های من | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

شادی‌های کوچک زندگی-۲۴

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای، نگاه کردن بهش لبخند به لبم می‌آورد و حالم را التیام می‌بخشد.  


نوشته‌شده در شادی‌های کوچک زندگی | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۱۰

چند ساعتی تا پروازم وقت داشتم که اتاق را تخلیه کردم  وسایلم را گذاشتم در اتاق نشیمن. می‌خواستم موبایل را بزنم شارژ و خودم بروم روی پشت بام روی مبل‌ها ولو شوم و بنشینم به خواندن و نوشتن. 

کمی نقل برایم مانده بود که به پسرهای مسئول پذیرش هاستل تعارف کردم و توضیح دادم از ایران است و اگر دوست دارند بگذارند تا همه بخورند. نقل را که گذاشت دهانش چشم‌هایش برقی زد و با ذوق پرسید تو از ایرانی؟

وسیم احمد نداف را می‌گویم، پسر مخترعی از کشمیر که منتظر نامه پذیرشش از ام آی تی بود. 

مزه نقل پرتش کرده بود به گذشته‌ها، به دوران کودکی‌اش که پدربزرگش همیشه از این نقل‌ها بهش می‌داد. نقل شد آغاز دوستی‌مان. 

رفتیم نشستیم در اتاق  نشیمن و در گپ زدن‌مان باز شد. از کشمیر گفت و از ایران گفتم. از رسم و رسوم، از خوراکی‌ها، از زعفران،  از کلمات مشابه و از خط. همزمان با گپ و گفت ما یک دختر اروپایی که تازه رسیده بود هاستل، وارد نشیمن شد و یکدفعه دختر دیگری را آنجا دید که ماه‌ها پیش در جایی دیگر و در سفری دیگر چند روزی را با هم گذرانده بودند و بعد هر کدام راه خودشان را به سمتی رفته بودند و حالا اینجا چند روز قبل از فستیوال هولی دوباره به هم رسیده بودند.

بعد وسیم گیتار زد و من و آدم‌های دیگر در جذبه جادویی دنیای کوچکی که ما مسافران را در این کنج دنج دربرگرفته بود غوطه‌ور شدیم.

دهلی را همان شب ترک کردم. 

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۹

این را شنیده بودم که در هند نمی‌شود در هاستل ماند، این را به خاطر شرایط بهداشتی می‌گویند معمولا. به قول یکی از دوستان اصلا در جایی که زیر شبی ۱۵ دلار باشد نباید ماند. اما تجربه من متفاوت بود. من قبل از برگشتنم یک شب در هاستل ماندم. طبق روال همیشگی، هاستل را از سایت بوکینگ پیدا کردم و تلفنی رزرو کردم و رفتم. محله‌اش شلوغ و خاکی و درب و داغون بود، در حدی که وقتی با دوستم داشتم می‌رفتم آن‌جا نگران شده بود! البته من می‌دانستم که قیافه ظاهری خیابان را نباید ملاک قرار داد. 

اما خود هاستل بسیار فضای دلچسب و دلنشینی داشت. اتاق‌ها و تخت‌های تمیز و از آن بهتر اتاق نشمین بزرگ و خوشایندی داشت که همیشه چند نفری از جاهای مختلف دنیا روی مبل‌های راحتش ولو بودند و مشغول گپ و معاشرت. در گوشه‌ای از اتاق بازی‌های تخته‌ای هم بود.  مثل خیلی از کافه‌ها و هتل‌های هند اینجا هم پشت بامش را فضای نشیمن و خوردن کرده بود. صبحانه آنجا سرو می‌شد و آشپزخانه هم همان بالا بود اگر میخواستی چیزی برای خودت درست کنی. مبل‌های بسیار راحت و میزهای کافه‌ای و تاب و ننو هم که دیگر دلچسب‌ترین قسمت آن بالا بود. گوشه پشت بام هم زیرانداز بود برای یوگای صبحگاهی.

فرصت زیادی برای ماندن در هاستل نداشتم و این واقعا  یکی از حسرت‌هایم شد. دوست داشتم بیشتر آنجا بمانم.

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۸

در هند نمی‌شود تنها سفر کرد. نه این که نشود تنها سفر کرد یا تنهایی خطرناک است یا چیزهایی از این دست، منظورم این است که تنها نمی‌مانی!

همیشه یک آدم مهربانی پیدا می‌شود که سرصحبت را با تو باز می‌کند یا در رفتن به جاهای دیدنی همراهیت می‌کند. این اتفاق در جاهای شلوغ و پر رفت و آمد بیشتر می‌افتد. 

من اول گاردم بسته بود، بسته‌تر از همه سفرهای دیگر. بخشی از این بسته بودن گارد به خاطر توصیه‌هایی بود که شنیده بودم. هم از دوستان ایرانی هند دیده، هم از سایت‌های راهنما و هم از خود هندی‌ها. به ویژه خود هندی‌ها، آدم احساس می‌کند وقتی خودشان این طور توصیه‌هایی می‌کنند لابد شرایط ناامن و آزارنده است. 

روز اول با همین گارد بسته با آدم‌ها مواجه می‌شدم. یکی‌شان گفت من برای این راهنمایی‌هایی که می‌کنم پول نمی‌خواهم، فقط دوست دارم با توریست‌ها حرف بزنم و معاشرت کنم، این طوری زبان هم تمرین می‌کنم. این حرفش گاردم را آورد پایین آورد و فکر کردم چرا این قدر متاثر از شنیده‌هایم دارم عمل می‌کنم؟ چرا خودم را در این تجربه جدید رها نمی‌کنم؟  رها کردم و اجازه دادم این تجربه برای خودش شکل بگیرد.

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۷

غذا… غذا… غذا… 

تنوع غذاهای اینجا تمامی ندارد، و من این قدر دامن از کف داده‌ام که هر روز وقت نهار و شام آن قدر بشقابم را از انواع غذاهای مختلف پر می‌کنم که بعد سر در نمی‌آورم کدام به کدام بود!

دیروز وقت نهار یک جور سالادی خوردم که بعدش معده‌ام را به شدت اذیت کرد و تا شب اذیت و درگیر بودم اما این باعث نشد برای شام نروم و چیزی نخورم! 

از نظر تندی هنوز به چیز غیرقابل تحملی نرسیده‌ام، فعلا همه‌شان در آستانه تحمل من قرار دارند. بچه‌های هند می‌گویند ما در خانه غذاهایمان کمتر تند است اما رستوران‌ها غذا را تندتر از خانه‌ها می‌پزند. من فکر می‌کردم شاید اینجا به خاطر بین‌المللی بودن آدم‌ها در جه تندی را آورده‌اند پایین اما ظاهرا این طور نیست. غذاهای غیر تند هم وجود دارد اما غذاهای هندی برای ذائقه خودشان تنظیم شده و درجه‌اش برای من قابل تحمل است. البته شاید جاهای دیگر هند داستان فرق کند.

امروز برای دسر یک حلوا داشتیم به نام gajar ka halwa.

ترکیبی از هویج رنده شده و شیر و شکر و یکی دو قلم لبنیات مخصوص اینجلست، به اضافه بادام هندی که پای ثابت خوراکی‌هاست!

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید