حال موقت

امروز روز خوبی بود، حالش خوب بود. شاید یکی از خوب‌ترین‌ حال‌ها در دو هفته‌ی گذشته.

صبح از بهشت زهرا که برگشتند، دور هم صبحانه خوردیم و بعد با خواهرها رفتند خرید. من ماندم خانه و کمی تنهایی و خانه را، چیزی که این هفته‌ها کمتر تجربه کرده‌ام، برای خودم مزمزه کردم.

بعد از ظهر بود که برگشتند، خسته اما سرخوش و سرحال، با لب‌های خندان. من هم مثل همیشه‌هایم بساط خرید را پهن زمین کردم و شروع کردم به امتحان کردن لباس‌ها و شوخی و سرخوشی کردن.

یکی یکی رفتیم و آمدیم و این لباس و آن لباس را جلوی آیینه امتحان کردیم. همین جا بود که معلوم شد فروشنده یکی از شلوارها را اشتباه داده، در نتیجه کاروان صبح باز عزم سفر کرد و با خنده و مسخرگی همگی سوار ماشین شدند و رفتند آن سر شهر که دسته جمعی یک عدد شلوار ناقابل را عوض کنند.

نمی‌دانم کل داستان چقدر طول کشید. شاید دو سه ساعت. اما آن قدر خوشی‌اش محسوس بود که کاملا متفاوت از تمام روزهای قبل بود. انگار همه‌مان در دنیای دیگری بودیم، نه فقدانی رخ داده بود، نه غمی٬ نه رنجی.

او هم حالش خوب بود، کاملا کنده شده از دنیای واقعی پر فکر و خیال، و غوطه‌ور در یک خوشی دسته‌جمعی. یادم نمی‌آمد آخرین باری که همه‌مان دور هم جمع بودیم و چنین خوشی‌ای را تجربه کرده بودیم، کی بود.

حال خوش کوتاهی بود، بعد دوباره دنیا واقعی شد. تلخی آمد و فکر و خیال و خشم و غم.

غروب که شد بغضم گرفته بود. از حال خوش کوتاهی که تجربه کرده بودیم بغضم گرفته بود. می‌خواستم به خانواده بگویم که هیچ متوجه بودند امروز چقدر حالش خوب بود؟ چقدر لبخند روی لبش بود و چقدر صدای خنده‌اش می‌آمد؟ امروز چقدر حالش با وقت‌هایی که در خانه‌ی خودش است فرق می‌کرد؟ چقدر این دورهم بودن‌مان فضای متفاوت و سرخوشی ساخته بود؟

می‌خواستم بگویم نگران این هفته‌ام، نگران فردا که باز آهنگ رفتن خواهد کرد، نگران روزهایی که تهران نیستم، نگران روزهایی که بعد از عمل خانه‌نشین خانه‌ی خودمان خواهم بود، نگران مهر که مدرسه‌ها شروع می‌شود و دست و بال آدم‌ها برای دورهم بودن بسته‌تر می‌شود.

امشب تلخ تلخم. شاید مسخره به نظر برسد اما به خاطر تجربه کردن آن دو سه ساعت خوشی تلخم. از دیدن این که روزگار می‌تواند چطور باشد و نیست.

این بار یکی از «دلم نمی‌خواهد بروم‌ترین» سفرهایم را دارم می‌روم. آدم‌ها می‌مانند و تنهایی و تلخی‌شان.

Advertisements
نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

جای خالی

نصف شب از خواب بیدار شدم و مدتی خوابم نبرد. یادم افتاد که فقط ما دو نفر در خانه هستیم. بقیه خانواده صبح و عصر امروز اینجا را ترک کردند و فقط من ماندم.

یک هفته، ده روزی بود که به این ایده فکر می‌کردم. این که کم‌کم بقیه بروند، روزها تنها باشد و شب‌ها من بیایم پیشش. درباره‌اش مشورت هم گرفتم و بالاخره با راضی شدن خانواده به رفتن دارد عملی می‌شود.

اما حالا که پای اجرا رسیده، ماجرا ترسناک به نظر می‌رسد. شب که مهمان‌ها رفتند، بعد از اینکه بخشی از کارهای مراسم هفته بعد را سامان دادیم، من خوابم گرفته بود، حتی فکر کنم چرت هم می‌زدم. اما او بیدار و سرحال بود. ساعت خواب و بیداری‌مان باهم فرق دارد. او شب‌ها دیر می‌خوابد و صبح دیر بیدار می‌شود اما من آدم زودتری هستم. شب‌های قبل هم همین طور بود، با این تفاوت که من گوشه‌ای برای خودم چرت می‌زدم و بقیه خانواده مشغول هم‌صحبتی و همراهی نیمه شبانه بودند. حالا که فقط ما دو تا مانده‌ایم این تفاوت و جای خالی نبودن بقیه به چشم می‌خورد.

نگران فردا هستم. نگران ساعت بیدار شدن. این روزها من بیدار می‌شدم، اگر لازم بود نان و شیر می‌خریدم، دوش می‌گرفتم و یک لیوان شیرم را سرپا سر می‌کشیدم و می‌زدم بیرون، پای سفره صبحانه جمعی نمی‌نشستم، اما سفره به راه بود. سفره با حضور باقی خانواده دیرتر برپا می‌شد و جمعی پایش می‌نشستند و صبحانه می‌خوردند. نهار هم همین طور، نهارهای دیروقت‌ترشان را دور هم می‌خوردند.

اما فردا کسی نیست، نه برای صبحانه و نه برای نهار. از بخت بد فردا کار اداری هم ندارد. فکرم پیش فرداست… چطور صبحانه خواهد خورد؟ سر میز نهار چطور خواهد نشست؟ فردا تنهایی‌اش را در خانه چطور خواهد گذراند؟

فردا روزی است که با خودش، تنهایی‌اش و جای خالی زندگی‌اش مواجه خواهد شد.

نگران این مواجهه‌ام.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

صدای نفس‌ها

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که روزی این صدا این قدر برایم اهمیت پیدا کند.

صدای خر و پف و نفس عمیق وقت خواب. اما این روزها و شب‌ها گوشم برای شنیدنش تیز تیز است. شب که می‌شود، چراغ‌ها که خاموش می‌شود، آدم‌ها که در جایشان آرام می گیرند، هشیارانه گوش می‌دهم. گاهی چشم‌هایش هم باز است، گاهی چشم‌ها بسته است اما تکان خوردن‌ها و آه کشیدن‌ها لو می‌دهد که خوابش نبرده است.

با دقت گوش تیز می‌کنم تا صدای خر و پفش را بشنوم. نفس‌هایش که عمیق می‌شود خیالم راحت می‌‌شود که بالاخره خواب به چشمش آمده است، بالاخره از رنج و غم و فشار این روزها کنده شده و در دنیای خواب غرق شده است. آرامشی کوتاه برای دقایقی یا اگر خوش شانس باشیم برای ساعاتی.

و باز بیداری و بی‌قراری و باز شاید خواب. این سیکل تکرار شونده‌ی این شب‌هاست. هربار بیدار می‌شوم و نگاهش می‌کنم و با دقت به صدای نفس‌هایش گوش می‌دهم. خوابش که می‌برد نفس راحت می‌کشم و من هم می‌خوابم. امان از ساعت‌های بیداری و بی قراری…

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

سیستم‌ها و آدم‌ها

همان آدم است. همان دکتر. دقیقا همان که یکی دو ماه پیش دیده بودم. حتی آنقدرها هم نگذشته که بگویم اخلاقش در گذر سال و ماه تغییر کرده است.

تنها تفاوت، مکان دیدارمان است. آن بار در مطب خصوصی ملاقاتش کردم و این بار در بیمارستان دولتی. همین دو مکان، کلی تفاوت به دنبال خودش آورده است. میزان حوصله و وقت و توجهی که برای بیمار می‌گذارد متفاوت شده است. آن بار سر صبر به حرف‌هایم گوش داد و درباره دغدغه‌هایی که داشتم توضیح داد. سوالاتم را جواب داد و آخر سر من وقتی احساس کردم حرف‌هایم تمام شده، خداحافظی کردم و از جایم بلند شدم.

اما این بار به ندرت ارتباط چشمی برقرار می‌کند. هنوز بیمار قبلی در اتاق است که من را هم به داخل دعوت می‌کند و من ناچار می‌شوم دقایقی روی سر بیمار قبلی بایستم تا صندلی خالی شود و بنشینم به گفتن شرح حال.

سوال اولم را می‌شنود و اشاره‌ای می‌کند اما جواب واضح و کمک‌کننده‌ای نمی‌دهد و به دیگرانی که نمی‌دانم کجا هستند ارجاع می‌دهد. اصلا مجال نمی‌شود که سوال دومم را بپرسم، سخت مشغول نوشتن دستور است و به محض آن که نوشتنش تمام می‌شود، برگه‌ها را می‌دهد دستم و اشاره می‌کند بیمار بعدی بیاید. عملاً پایان ملاقات را او تعیین می‌کند. عجول و آماده تمام کردن بیمارها و پایان کارش در بیمارستان است.

* * *

این یکی هم همان آدم است. مدتی است که می‌شناسمش و در جلسات دیده‌امش. تفاوتش این است که قبلا شاغل نبود، فقط یک فعال محلی بود اما الان در جایی از ساختار محلی شاغل شده است.

تفاوت جزیی‌تر این یکی را آشنای مشترکمان توصیف کرد. خودش از دیدن این همه تفاوت در این مدت کوتاه شوکه بود، از اینکه چطور آن آدم آزاد و رها و خلاق، این طور قالب گرفته و دچار کلیشه‌ها شده است، از اینکه به جای دغدغه کار این قدر دچار دغدغه‌ی گزارش شده، از اینکه بنر می‌آورد و صحنه‌سازی می‌کند و عکس می‌گیرد از جلسات نامربوط.

آشنای مشترکمان خیلی متعجب بود از اینکه چطور سیستم این قدر زود یک آدم را حل می‌کند و به نسخه‌ای متفاوت و بعضا متضاد با آن چه هست تبدیل می‌کند. چه از نظر دغدغه، چه ارزش و اولویت و چه حتی پوشش و زندگی شخصی.

یک تغییر آرام و بطئی، بدون اینکه کسی صراحتا چنین تغییراتی را طلب کرده باشد. انگار واقعا سیستم‌ها آدم‌ها را حل می‌کنند، حتی بعضا بدون این که خودشان بفهمند. مثل داستان آن قورباغه‌ای که در قابلمه آب سرد گذاشته‌ای و کم کم شعله را زیاد می‌کنی. شاید هیچ‌کدام از این آدم‌ها متوجه تفاوت رفتارشان در این موقعیت و آن موقعیت نباشند.

تصویر ترسناکی است. می‌شود تقلیلش داد و ساده‌سازیش کرد به سیستم دولتی و خصوصی، اما به نظرم باید کلان‌تر دید. آدم‌ها در سیستم حل می‌شوند، حتی در سیستم خصوصی. احتمالا الان من هم همان سارایی نیستم که سه سال پیش بودم، سیستم موسسه‌ای که خودمان راه‌انداخته‌ایم هم می‌تواند ما را در خودش حل کند، و چه بسا کرده باشد.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

تهران بامدادی

این وقت صبح تهران را چند وقت بود ندیده بودم؟

پنج و نیم صبح، خیابان‌های خلوت، بادی که با اغماض می‌شود خنک نامیدش و برج آزادی باشکوه. یادم نیست آخرین بار کی چنین تهرانی را دیدم. شاید پاییز سال گذشته بود که پروازهای بامدادی داشتم برای سفرهای کاری.

الان هم به مدد پرواز اول صبح‌مان برای شروع یک سفر کاری است که دارم این خیابان‌ها را تجربه می‌کنم. توفیق اجباری.

تهران بامدادی را دوست‌تر دارم. شهر را می‌شود دید. می‌شود ورای شلوغی و ترافیک و گرما و آلودگی، خود شهر و جلوه‌گری‌هایش را دید.

البته می‌دانم که سواره و پیاده بودن در این حس تاثیر دارد، امن بودن و نبودن… وگرنه تهران بامدادی می‌تواند جای ترسناک و غم‌انگیزی باشد.

نوشته‌شده در روزانه‌های من, سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

سوباتانی که تجربه کردم

تمام شد. برگشتم تهران و این تجربه هم تمام شد. شاید یکی از جذاب‌ترین تجربه‌هایی بود که از نظر معاشرتی و تعاملی در چند سال اخیر برایم شکل گرفته است. همسفری ۶ روزه با جمعی کاملا غریبه.

قصدم همین بود. وقتی آن شب دور آتش نشسته بودیم و هر کدام‌مان دلیل پیوستنمان به این سفر را توضیح می‌دادیم، من همین را گفتم. گفتم که دوست داشتم چالش پریدن وسط یک جمع کاملا غیرآشنا را تجربه کنم. بعد از تمام سفرهایی که با جمع‌های کوچک و بزرگ دوستانم داشتم، قصد کرده بودم این حلقه را برای خودم گسترده‌تر کنم و آدم‌هایی ناآشنا را به جرگه رفقایم بیفزایم. البته که این آدم‌ها وجه مشترکی داشتند: علاقه به طبیعت‌گردی و تجربه کردن این نوع از سفر.

دور هم جمع شدنمان از معجزات دنیای مجازی این روزهاست. معجزه‌ای که حتی شهر و استان هم نمی‌شناسد و ما را از تهران و کرج و تبریز و ارومیه بهم پیوند می‌دهد و دور لذت‌هایی مشترک جمع می‌کند؛ و تو می‌بینی که دنیا هنوز چقدر جذابیت در خودش پنهان کرده است؛ و می‌بینی که می‌شود دلتنگ دوستانی شد که تازه ۵-۶ روز است می‌شناسیشان؛ و می‌بینی که می‌شود هوس سفر به ولایت آن‌ها یا رفتن به خانه‌ی آن‌ها و دیدار دوباره‌شان را کرد.

سفر دلچسبی بود. هم معاشرت و رفاقتی که میان‌مان شکل گرفت و هم خود مقصد. سوباتان. ییلاق خنکی در بالادست تالش که البته چند سال است معروف شده و مقصد گردشگری خیلی از طبیعت‌گردهاست. اگر بخواهی جاذبه‌هایش را لیست کنی و مقاصد گردشگری‌اش را نام ببری شاید چیز زیادی در چنته نداشته باشد، جنگل و پرتگاه و آبشار و دریاچه. اما به نظرم داستان این طور ییلاق‌ها لیست جاذبه‌هایشان نیست، خود ییلاق بودن‌شان است: اینکه باد خنکی می‌وزد، آفتاب تیز و سوزانی دارد، شب‌های سرد و صبح های مه‌آلود دارد، اگر کنار آتش ننشینی لرزت می‌گیرد و اگر در موقعیت مناسبی بایستی دریای ابر را زیر پاهایت می‌بینی. چشمانت را سیر می‌کنند این طور ییلاق‌ها. دوست داری بنشینی رو به منظره‌ای و ساعت‌ها خیره شوی و بازی رنگ و نور و ابر و آفتاب را تماشا کنی یا زیر سایه درختان دراز بکشی و در حالی که نسیم خنکی سر و رویت را می‌نوازد کتاب بخوانی. در عین حال دوست داری به جمع همسفرانت بپیوندی و همراه آن‌ها از دیدن مناظر ذوق کنی و سوژه عکس‌های بامزه شوی.

سفر سوباتان، شش روز بسیار دلچسبی بود، خاصه آن‌که موبایل‌ها آن بالا کاملا تعطیلند. در نتیجه فقط تویی و همسفران و ییلاق و دنیایی که در آن لحظه در آن زندگی می‌کنی. بی‌خبر از روزگاران پرشتاب و خاکستری شهرها؛ و همین زندگی کردن در لحظه است که سفر را این طور شیرین و لذت‌بخش می‌کند.

نوشته‌شده در سفرهای من | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

وصل بودن به روند یا وصل کردن روند به خود

در ادبیات کار تیمی آمده عملکرد یک تیم، علاوه بر تلاش‌های انفرادی، تابعی از محصولات کاری جمعی است. یعنی یکی از چیزهایی که به عنوان نشانه‌ای از تیم بودن می‌توان در نظر گرفت، این است که چقدر می‌توان محصول به دست آمده از دل تیم را محصول مشترک آن جمع دانست.

وقتی آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند برای همفکری، تصمیم‌گیری یا برنامه‌ریزی و تولید یک محصول (محصول الزاماً یک چیز فیزیکی و ملموس نیست)، ماجرا به دو شکل می‌تواند پیش برود.

یک جور این است که آدم‌ها ضمن داشتن نوع نگاه و دغدغه‌های خود، در پی فهمیدن نگاه و دغدغه‌های دیگران هم هستند و تلاش‌شان را معطوف به پیدا کردن زمین‌های مشترک و ساختن محصول مشترک جمعی می‌کنند.

جور دیگر این است که آدم‌ها تمرکز اصلی‌شان بر نوع نگاه و دغدغه‌های خودشان است. بنابراین عمده تلاش‌شان معطوف می‌شود به اینکه دغدغه‌های خود را در روند جمعی جستجو کنند و مطمئن شوند نگاه و دغدغه‌شان جایی را آن وسط پیدا می‌کند.

به نظرم در حالت اول، به ویژه وقتی همه به این شکل عمل کنند، فرایند کار جمعی بسیار روان‌تر و خوشایندتر پیش می‌رود و حاصل آن یک محصول/خروجی مشترک جمعی خواهد بود. اما حاصل حالت دوم را کمتر می‌توان یک محصول مشترک جمعی دانست. به علاوه خود فرایند هم با دست‌انداز پیش می‌رود و می‌تواند فرساینده شود.

به نظرم در حالت دوم آدم‌ها بیشتر دارند به نگاه و دغدغه‌ی خود وزن می‌دهند، تا به فرایندی که دارد پیش می‌رود؛ و به جای آن‌که سعی کنند خود را به روند وصل نگه دارند، بیشتر به دنبال این هستند که روند پیش رو را به دغدغه خود متصل نگه دارند. همین تفاوت در وزن‌دادن به روند جمعی یا دغدغه‌ی فردی و اولویت‌دهی‌ متفاوت است که کار جمعی در حالت دوم را دشوار و گاهی فرساینده می‌کند.

نوشته‌شده در آموخته‌های من | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید