مسکن مهر سرپل ذهاب

یکی از عکس‌هایی که از زلزله اخیر غرب کشور منتشر شده، تصویر ساختمان‌های مسکن مهر سرپل ذهاب است که به شدت تخریب شده‌اند، در حالی که در کنارشان ساختمان‌های شخصی‌سازی هستند که صحیح و سالم سرپا مانده‌اند. عکس از زاویه‌ها و با زیرنویس‌های مختلف مکرر منتشر شده است، و در امتدادش هم صحبت‌هایی درباب بی کفایتی مسئولین شکل گرفته و حتی دعوای جناحیِ چه کسی این را ساخته و چه کسی تحویل داده!

کاری به حرف و حدیث و قصه‌های جناحی/سیاسی‌اش ندارم، حتی به کفایت و بی کفایتی فراجناحی مسئولین.

به نظرم عکس (اگر واقعی باشد که گویا هست چون هنوز تکذیب نشده) چیز دیگری را نشان می‌دهد. چیز غم‌انگیز دیگری را‌.

مسکن مهر طرحی بود که برای تأمین مسکن افراد کم‌درآمد شکل گرفت، مثل همان چیزهایی که زمانی در دنیا اجرا می‌شد و می‌شود به نام مسکن فقرا، مسکن ارزان‌قیمت، مسکن اجتماعی و از این دست چیزها.

بنابراین احتمالا ساکنان آن از پایینی‌های جامعه هستند، کسانی که خودشان توانایی تأمین مسکن ندارند و برای همین دولت‌ها با ایجاد مسکن ارزان قرار است از آن‌ها حمایت کنند و فرصتی فراهم کنند که هزینه مسکن از سبد هزینه خانوارشان کم شود تا درآمد محدود خانوارها بتواند صرف سایر نیازهایشان بشود. مسکن مهر قرار بوده چنین کارکردی داشته باشد.

و حالا عکس‌هایش از تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین عکس‌های زلزله‌ی اخیر است. چون نشان می‌دهد که این خانه‌ها شده‌اند بلای جان ساکنانش. باز ضعیف‌ترها، به خاطر ضعیف بودنشان، آسیب بیشتری دیده‌اند. وقتی ساختمان تخریب شده‌ی مسکن مهر را با ساختمان‌های سالم کنارش مقایسه می‌کنی، این بیشتر از همه به چشم می‌زند.

همه آن چیزهایی که درباره پایینی بودن پایینی‌ها خوانده‌ای، همه آن چیزهایی که درباره بیشتر آسیب دیدن فقرا در جریان بحران‌ها و بلایا خوانده‌ای، همه آن چیزهایی که درباره جا ماندن و بهره نبردن ضعیف‌ترها از طرح‌هایی که اتفاقا قرار بوده وضع آن‌ها را بهتر کند خوانده‌ای، همه و همه با این عکس جلوی چشم می‌آید.

قصه همان قصه‌ی قدیمی است. قرار بوده این طرح‌ها وضع زندگی همین آدم‌ها را بهتر کند، حالا با بروز بحران چند پله پرتشان کرده پایین‌تر. بله، در زلزله خیلی‌ها ممکن است خانه‌شان و وسایل خانه‌شان را از دست بدهند، خیلی‌ها ممکن است اعضای خانواده‌شان را از دست بدهند یا آسیب ببینند و توانایی کارکردنشان را از دست بدهند، اما، همه این اتفاقات برای ضعیف‌ترها و فقیرترها با شدت بیشتری رخ می‌دهد و تبعات سنگین‌تری دارد.

عکس مسکن مهر سرپل ذهاب تابلوی تمام عیار همین داستان است.

Advertisements
نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

سخت، تلخ، پر استیصال

چقدر سخت است این روزگار، چقدر تلخ است و پر از استیصال.

نمی‌دانم کدام کار درست است و کدام غلط. می‌بینم که در چاه فرو رفته، می‌دانم که آدم وقتی در این چاه فرو برود دلش می‌خواهد همین طور خودش را رها کند و پایین‌تر برود، دوست ندارد و نمی‌تواند هیچ مقاومتی در برابر غرق شدن بکند، هر تلاش و مقاومتی برایش پرچالش است، مثل یک جنگ می‌ماند. جنگیدن با خود. جنگ بین اینکه یله کنی و رها شوی و هیچ تغییری به وجود نیاوری و هی بیشتر و بیشتر پایین بروی؛ یا اینکه بر خودت غلبه کنی و زورت به ذهنِ دائما بازدارنده‌ات برسد و بکَنی بروی بیرون.

می‌دانم هر چه بیشتر در این چاه بماند، بیرون آمدن برایش سخت‌تر می‌شود.

مقاومتش را می‌بینم. می‌بینم که چطور مغزش دارد بهانه می‌تراشد و دلیل می‌آورد برای ماندن در وضعیتی که هست. می‌بینم چطور دارد دست و پا می‌زند برای مقابله با تغییر.

اما نمی‌دانم چه کنم… نمی‌دانم کدام کار درست است. هلش بدهم و وادارش کنم وضعیت را تغییر بدهد؟ بایستم جلویش و بهانه‌هایش را خنثی کنم و بیندازمش به جنگ با خودش؟

یا رهایش کنم و بگذارم هر طور الان و در این لحظه راحت است ادامه بدهد؟

حتی مطمئن نیستم این راحتی لحظه‌ای الزاماً ناخوشی بلندمدتی در پی خواهد داشت و باید با آن مقابله کرد یا نه.

دائم می‌مانم بر سر دو راهی. مکانیزم‌های دفاعی‌اش را می‌بینم، فرارهایش و به حاشیه زدن‌هایش. از یک طرف می‌ترسم که این اصرار کردن‌ها و هل دادن‌ها فراری‌اش بدهد و ببردش در لاک خودش و دیگر دستمان بهش نرسد، از طرف دیگر دو به شک می‌مانم که شاید نباید خیلی منفعلانه عمل کنم و این همراهی کردن‌ها با آن چه هست و آن چه می‌خواهد، واقعاً برایش کمک کننده نباشد و دوستی خاله خرسه‌ شود.

چقدر سخت است این روزگار… چقدر تلخ است و پر از استیصال…

گاهی نگران خودم هم می‌شوم، نگران این حجم از تلخی و بدحالی که در معرضش قرار می‌گیرم، نگران این که سلامت خودم را هم از دست بدهم.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

جای خالی یک شوخی

[پست جا مانده از شش روز پیش]

فردا می‌روم بیمارستان و بستری می‌شوم برای جراحی زانو که پس فرداست. برحسب اتفاق، شب قبل از بیمارستان رفتنم با روزهای تعطیل مصادف شده و باز برحسب اتفاق خانواده و خاله و دایی دورهم جمعند.

باید چیزهایی برای بیمارستان آماده کنم و ناشتا باشم و چیزهایی بردارم. این فرایند آماده شدن را با شوخی و مسخرگی همراه می‌کنم و روی تک تک کارها و جزییات مانور می‌دهم و شوخی‌ای برایش علم می‌کنم. ساعت‌های مفرحی می‌شود و همه در این مسخره‌بازی شریک می‌شوند.

این وسط جای یک شوخی کاملا خالی است، شوخی‌ای که همیشه در این جور مواقع ورد زبانم بود و جمع را با آن به چالش می‌کشیدم و به مسخرگی وادار می‌کردم:

مرگ

شوخی با مرگ و مسخره‌بازی درآوردن با آن امشب جایی در حرف‌هایم ندارد. شده است یک تابو، یک احتیاط بزرگ.

شاید اگر این قدر نزدیک و این قدر تلخ و این قدر دردناک تجربه‌اش نکرده بودیم، باز هم می‌توانستم در شوخی را باز کنم؛ اما حاضرین جمع‌مان و حال و روزمان جوری نیست که راحت بشود کلمه مردن را به زبان آورد یا با آن شوخی کرد. سخت مراقبم که لا به لای مسخره‌بازی‌هایم جایی از دهنم نپرد بیرون و حال خوش جمع را مکدر نکند. نپرد بیرون و باعث نشود که او، باز از جمع کنده شود و خیره بماند به رو به رویش.

مرگ، فعلا تابوی جمع ماست.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

چشم‌هایش

دو روز است که ندیدمش، اتفاقا دو روزی که شاید از سخت‌ترین روزهای این دوره بود.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد چشم‌هایش بود. تنگ و گود افتاده. معلوم بود در چند ساعت‌ تنهایی به دست آمده مفصل غصه خورده و گریه کرده است. معلوم بود این دو روز و فشار داستان‌ها و حرف‌هایش از سنگین‌ترین فشارها بوده است.

باقی وقت را فقط به شنیدن گذراندم. انباشتی از حرف‌ها و خاطره‌ها و خشم‌ها، مرور مکرر روزگار تا پاسی از شب.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

آدمیزاد و گذر روزگار

آدمیزاد است و عادت کردنش، یا معجزه‌ی گذر زمان است و مرهم بودنش، یا همان چیزی که قدیمی‌ها سردی خاک می‌خواندنش که آدم کم‌کم التیام می‌یابد. شاید نشود اسمش را التیام گذاشت اما هر چه که هست تغییر است.

هنوز گریه هست، فراوان، به وفور، از ته دل، پر سوز و گداز، رنج و آه و ناله هم هست، اما این بار آدم‌ها راحت‌تر از مزار دل می‌کنند. انگار گذر ایام همه را عادت داده که رنج‌شان را تا منتها علیه ممکن تجربه کنند و جریحه‌دار شوند و قلبشان تکه پاره شود اما بگذارند و بروند. آدمیزاد است، حتی با قلب تکه تکه شده‌ هم جریان پرشور زندگی را دنبال می‌کند، چاره‌ای ندارد جز دنبال کردن.

آدمیزاد است، این موجود عجیب. گاهی خیال می‌کنم شاید از رنجاندن خودش هم لذت می‌برد. مثل این که بخواهی کسی بیاید و مرثیه‌ای بخواند و تو را از آن چه هستی جریحه‌دارتر کند. چیزهایی بگوید که رنجت را بیاورد پیش چشمت، جزیی‌ترین ذرات غم را یادآورت شود و قلبت را آب کند و چکه چکه بریزد روی زمین. نمی‌دانم، شاید هم آدم به این جریحه‌دار شدن نیاز دارد، شاید یک جور تخلیه است برایش.

رسم است که بعد از چهل روز از عزا دربیایی، حتی اگر دلت ماه‌ها و ماه‌ها عزادار بماند. انگار قرار است با این رسم نقطه‌ی پایانی زده شود بر دوران رسمی عزاداری و اعلامی شود برای آغازی تازه، اما دل‌ها خون‌تر از آن است که بتوان انتظار پایان و آغازی داشت. رسم را به جا آوردند و به جا آوردیم اما چه کسی فکرش را می‌کرد رسمی که برای پایان دادن به سوگواری طراحی شده صحنه‌ای شکل دهد این طور غمزده و سوگوارانه. زخم‌های کمی آرام گرفته دوباره سر باز کرد و باز هق هق‌ها به آسمان رفت. انگار آدم‌ها داشتند به خودشان و همدیگر دلداری می‌دادند که دیگر باید سوگواری را تمام کرد و زندگی را از سر گرفت، و در عین حال داشتند با اشک‌هایشان به خودشان و همدیگر یادآور می‌شدند که چه انتظار نشدنی‌ای است این انتظار. انگار یک جور کشاکش درونی بود که همه درگیرش بودند، یک جور پیشروی و عقب‌نشینی، مقاومت کردن و افتادن، موقعیت دشواری که هر کس خودش را در آن می‌دید و تاب تحملش نبود.

یکی از خواهرها در آغوشش گرفت و در میان هق‌هق هردوشان روسری سیاه را از سرش درآورد و روسری صورتی خوشرنگی سرش کرد. روسری روی سرش ماند، تا ساعت‌ها بعد روی سرش ماند و او شد غمگین‌ترین رنگی‌پوش دنیا.

حالا دیگر همه‌ی مراسم‌ها تمام شد، دیگر روزهاست و گذر زمان، بدون آن که منتظر فلان مقطع و فلان روز و فلان برنامه باشی. حالا دیگر دوران واقعی پس از فقدان است، روزگار پیش روی پس از فقدان.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

حال موقت

امروز روز خوبی بود، حالش خوب بود. شاید یکی از خوب‌ترین‌ حال‌ها در دو هفته‌ی گذشته.

صبح از بهشت زهرا که برگشتند، دور هم صبحانه خوردیم و بعد با خواهرها رفتند خرید. من ماندم خانه و کمی تنهایی و خانه را، چیزی که این هفته‌ها کمتر تجربه کرده‌ام، برای خودم مزمزه کردم.

بعد از ظهر بود که برگشتند، خسته اما سرخوش و سرحال، با لب‌های خندان. من هم مثل همیشه‌هایم بساط خرید را پهن زمین کردم و شروع کردم به امتحان کردن لباس‌ها و شوخی و سرخوشی کردن.

یکی یکی رفتیم و آمدیم و این لباس و آن لباس را جلوی آیینه امتحان کردیم. همین جا بود که معلوم شد فروشنده یکی از شلوارها را اشتباه داده، در نتیجه کاروان صبح باز عزم سفر کرد و با خنده و مسخرگی همگی سوار ماشین شدند و رفتند آن سر شهر که دسته جمعی یک عدد شلوار ناقابل را عوض کنند.

نمی‌دانم کل داستان چقدر طول کشید. شاید دو سه ساعت. اما آن قدر خوشی‌اش محسوس بود که کاملا متفاوت از تمام روزهای قبل بود. انگار همه‌مان در دنیای دیگری بودیم، نه فقدانی رخ داده بود، نه غمی٬ نه رنجی.

او هم حالش خوب بود، کاملا کنده شده از دنیای واقعی پر فکر و خیال، و غوطه‌ور در یک خوشی دسته‌جمعی. یادم نمی‌آمد آخرین باری که همه‌مان دور هم جمع بودیم و چنین خوشی‌ای را تجربه کرده بودیم، کی بود.

حال خوش کوتاهی بود، بعد دوباره دنیا واقعی شد. تلخی آمد و فکر و خیال و خشم و غم.

غروب که شد بغضم گرفته بود. از حال خوش کوتاهی که تجربه کرده بودیم بغضم گرفته بود. می‌خواستم به خانواده بگویم که هیچ متوجه بودند امروز چقدر حالش خوب بود؟ چقدر لبخند روی لبش بود و چقدر صدای خنده‌اش می‌آمد؟ امروز چقدر حالش با وقت‌هایی که در خانه‌ی خودش است فرق می‌کرد؟ چقدر این دورهم بودن‌مان فضای متفاوت و سرخوشی ساخته بود؟

می‌خواستم بگویم نگران این هفته‌ام، نگران فردا که باز آهنگ رفتن خواهد کرد، نگران روزهایی که تهران نیستم، نگران روزهایی که بعد از عمل خانه‌نشین خانه‌ی خودمان خواهم بود، نگران مهر که مدرسه‌ها شروع می‌شود و دست و بال آدم‌ها برای دورهم بودن بسته‌تر می‌شود.

امشب تلخ تلخم. شاید مسخره به نظر برسد اما به خاطر تجربه کردن آن دو سه ساعت خوشی تلخم. از دیدن این که روزگار می‌تواند چطور باشد و نیست.

این بار یکی از «دلم نمی‌خواهد بروم‌ترین» سفرهایم را دارم می‌روم. آدم‌ها می‌مانند و تنهایی و تلخی‌شان.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

جای خالی

نصف شب از خواب بیدار شدم و مدتی خوابم نبرد. یادم افتاد که فقط ما دو نفر در خانه هستیم. بقیه خانواده صبح و عصر امروز اینجا را ترک کردند و فقط من ماندم.

یک هفته، ده روزی بود که به این ایده فکر می‌کردم. این که کم‌کم بقیه بروند، روزها تنها باشد و شب‌ها من بیایم پیشش. درباره‌اش مشورت هم گرفتم و بالاخره با راضی شدن خانواده به رفتن دارد عملی می‌شود.

اما حالا که پای اجرا رسیده، ماجرا ترسناک به نظر می‌رسد. شب که مهمان‌ها رفتند، بعد از اینکه بخشی از کارهای مراسم هفته بعد را سامان دادیم، من خوابم گرفته بود، حتی فکر کنم چرت هم می‌زدم. اما او بیدار و سرحال بود. ساعت خواب و بیداری‌مان باهم فرق دارد. او شب‌ها دیر می‌خوابد و صبح دیر بیدار می‌شود اما من آدم زودتری هستم. شب‌های قبل هم همین طور بود، با این تفاوت که من گوشه‌ای برای خودم چرت می‌زدم و بقیه خانواده مشغول هم‌صحبتی و همراهی نیمه شبانه بودند. حالا که فقط ما دو تا مانده‌ایم این تفاوت و جای خالی نبودن بقیه به چشم می‌خورد.

نگران فردا هستم. نگران ساعت بیدار شدن. این روزها من بیدار می‌شدم، اگر لازم بود نان و شیر می‌خریدم، دوش می‌گرفتم و یک لیوان شیرم را سرپا سر می‌کشیدم و می‌زدم بیرون، پای سفره صبحانه جمعی نمی‌نشستم، اما سفره به راه بود. سفره با حضور باقی خانواده دیرتر برپا می‌شد و جمعی پایش می‌نشستند و صبحانه می‌خوردند. نهار هم همین طور، نهارهای دیروقت‌ترشان را دور هم می‌خوردند.

اما فردا کسی نیست، نه برای صبحانه و نه برای نهار. از بخت بد فردا کار اداری هم ندارد. فکرم پیش فرداست… چطور صبحانه خواهد خورد؟ سر میز نهار چطور خواهد نشست؟ فردا تنهایی‌اش را در خانه چطور خواهد گذراند؟

فردا روزی است که با خودش، تنهایی‌اش و جای خالی زندگی‌اش مواجه خواهد شد.

نگران این مواجهه‌ام.

نوشته‌شده در روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید