شادی‌های کوچک زندگی-۲۴

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای، نگاه کردن بهش لبخند به لبم می‌آورد و حالم را التیام می‌بخشد.  


Advertisements
نوشته‌شده در شادی‌های کوچک زندگی | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۱۰

چند ساعتی تا پروازم وقت داشتم که اتاق را تخلیه کردم  وسایلم را گذاشتم در اتاق نشیمن. می‌خواستم موبایل را بزنم شارژ و خودم بروم روی پشت بام روی مبل‌ها ولو شوم و بنشینم به خواندن و نوشتن. 

کمی نقل برایم مانده بود که به پسرهای مسئول پذیرش هاستل تعارف کردم و توضیح دادم از ایران است و اگر دوست دارند بگذارند تا همه بخورند. نقل را که گذاشت دهانش چشم‌هایش برقی زد و با ذوق پرسید تو از ایرانی؟

وسیم احمد نداف را می‌گویم، پسر مخترعی از کشمیر که منتظر نامه پذیرشش از ام آی تی بود. 

مزه نقل پرتش کرده بود به گذشته‌ها، به دوران کودکی‌اش که پدربزرگش همیشه از این نقل‌ها بهش می‌داد. نقل شد آغاز دوستی‌مان. 

رفتیم نشستیم در اتاق  نشیمن و در گپ زدن‌مان باز شد. از کشمیر گفت و از ایران گفتم. از رسم و رسوم، از خوراکی‌ها، از زعفران،  از کلمات مشابه و از خط. همزمان با گپ و گفت ما یک دختر اروپایی که تازه رسیده بود هاستل، وارد نشیمن شد و یکدفعه دختر دیگری را آنجا دید که ماه‌ها پیش در جایی دیگر و در سفری دیگر چند روزی را با هم گذرانده بودند و بعد هر کدام راه خودشان را به سمتی رفته بودند و حالا اینجا چند روز قبل از فستیوال هولی دوباره به هم رسیده بودند.

بعد وسیم گیتار زد و من و آدم‌های دیگر در جذبه جادویی دنیای کوچکی که ما مسافران را در این کنج دنج دربرگرفته بود غوطه‌ور شدیم.

دهلی را همان شب ترک کردم. 

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۹

این را شنیده بودم که در هند نمی‌شود در هاستل ماند، این را به خاطر شرایط بهداشتی می‌گویند معمولا. به قول یکی از دوستان اصلا در جایی که زیر شبی ۱۵ دلار باشد نباید ماند. اما تجربه من متفاوت بود. من قبل از برگشتنم یک شب در هاستل ماندم. طبق روال همیشگی، هاستل را از سایت بوکینگ پیدا کردم و تلفنی رزرو کردم و رفتم. محله‌اش شلوغ و خاکی و درب و داغون بود، در حدی که وقتی با دوستم داشتم می‌رفتم آن‌جا نگران شده بود! البته من می‌دانستم که قیافه ظاهری خیابان را نباید ملاک قرار داد. 

اما خود هاستل بسیار فضای دلچسب و دلنشینی داشت. اتاق‌ها و تخت‌های تمیز و از آن بهتر اتاق نشمین بزرگ و خوشایندی داشت که همیشه چند نفری از جاهای مختلف دنیا روی مبل‌های راحتش ولو بودند و مشغول گپ و معاشرت. در گوشه‌ای از اتاق بازی‌های تخته‌ای هم بود.  مثل خیلی از کافه‌ها و هتل‌های هند اینجا هم پشت بامش را فضای نشیمن و خوردن کرده بود. صبحانه آنجا سرو می‌شد و آشپزخانه هم همان بالا بود اگر میخواستی چیزی برای خودت درست کنی. مبل‌های بسیار راحت و میزهای کافه‌ای و تاب و ننو هم که دیگر دلچسب‌ترین قسمت آن بالا بود. گوشه پشت بام هم زیرانداز بود برای یوگای صبحگاهی.

فرصت زیادی برای ماندن در هاستل نداشتم و این واقعا  یکی از حسرت‌هایم شد. دوست داشتم بیشتر آنجا بمانم.

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۸

در هند نمی‌شود تنها سفر کرد. نه این که نشود تنها سفر کرد یا تنهایی خطرناک است یا چیزهایی از این دست، منظورم این است که تنها نمی‌مانی!

همیشه یک آدم مهربانی پیدا می‌شود که سرصحبت را با تو باز می‌کند یا در رفتن به جاهای دیدنی همراهیت می‌کند. این اتفاق در جاهای شلوغ و پر رفت و آمد بیشتر می‌افتد. 

من اول گاردم بسته بود، بسته‌تر از همه سفرهای دیگر. بخشی از این بسته بودن گارد به خاطر توصیه‌هایی بود که شنیده بودم. هم از دوستان ایرانی هند دیده، هم از سایت‌های راهنما و هم از خود هندی‌ها. به ویژه خود هندی‌ها، آدم احساس می‌کند وقتی خودشان این طور توصیه‌هایی می‌کنند لابد شرایط ناامن و آزارنده است. 

روز اول با همین گارد بسته با آدم‌ها مواجه می‌شدم. یکی‌شان گفت من برای این راهنمایی‌هایی که می‌کنم پول نمی‌خواهم، فقط دوست دارم با توریست‌ها حرف بزنم و معاشرت کنم، این طوری زبان هم تمرین می‌کنم. این حرفش گاردم را آورد پایین آورد و فکر کردم چرا این قدر متاثر از شنیده‌هایم دارم عمل می‌کنم؟ چرا خودم را در این تجربه جدید رها نمی‌کنم؟  رها کردم و اجازه دادم این تجربه برای خودش شکل بگیرد.

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۷

غذا… غذا… غذا… 

تنوع غذاهای اینجا تمامی ندارد، و من این قدر دامن از کف داده‌ام که هر روز وقت نهار و شام آن قدر بشقابم را از انواع غذاهای مختلف پر می‌کنم که بعد سر در نمی‌آورم کدام به کدام بود!

دیروز وقت نهار یک جور سالادی خوردم که بعدش معده‌ام را به شدت اذیت کرد و تا شب اذیت و درگیر بودم اما این باعث نشد برای شام نروم و چیزی نخورم! 

از نظر تندی هنوز به چیز غیرقابل تحملی نرسیده‌ام، فعلا همه‌شان در آستانه تحمل من قرار دارند. بچه‌های هند می‌گویند ما در خانه غذاهایمان کمتر تند است اما رستوران‌ها غذا را تندتر از خانه‌ها می‌پزند. من فکر می‌کردم شاید اینجا به خاطر بین‌المللی بودن آدم‌ها در جه تندی را آورده‌اند پایین اما ظاهرا این طور نیست. غذاهای غیر تند هم وجود دارد اما غذاهای هندی برای ذائقه خودشان تنظیم شده و درجه‌اش برای من قابل تحمل است. البته شاید جاهای دیگر هند داستان فرق کند.

امروز برای دسر یک حلوا داشتیم به نام gajar ka halwa.

ترکیبی از هویج رنده شده و شیر و شکر و یکی دو قلم لبنیات مخصوص اینجلست، به اضافه بادام هندی که پای ثابت خوراکی‌هاست!

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۶

به حجم حضور حیوانات در هند باید حضور حیوانات ریزه میزه‌تر را هم اضافه کرد: شپش!

این را هم قبلا شنیده بودم که هنوز بعضی جاها در اینجا شپش وجود دارد و حتی اگر در هتل اقامت داری بهتر است ملافه و حوله شخصی خودت را داشته باشی. 

دیروز که همراه یک پسر هندی رفتیم معبد سیک‌ها، دیدم آدم‌ها موقع ورود دستشان را دم شیر آب می‌شویند و لای موهایشان می‌کشند، خودش هم همین کار را کرد و از من پرسید شپش نداری که؟  احتمالا این کار برای این است که وقتی آن روسری‌های کوچک را به سر می‌بندند شپش بین آدم‌ها منتقل نشود. بعید می‌دانم، اما امیدوارم تاثیر داشته باشد چون به هر حال من هم از همان ظرف بزرگ روسری برداشتم و به سرم بستم تا بتوانم وارد معبد شوم. 

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید

مزمزه کوتاهی در هند-۵

دو تا چیز اینجا هست که شنیدنش با دیدنش فرق دارد و تا آدم خودش نبیند و در فضا قرار نگیرد درکش نمی‌کند.

یکی ماجرای سگ‌هاست و دیگری صدای بوق. در مورد هر دو تایش زیاد شنیده بودم و با دوستانی که اخیرا هند بوده‌اند هم در موردش گپ زده بودیم. در مورد حجم حضور سگ‌ها در خیابان و اینکه در هر قدم خیابان‌ها پر از سگ‌های ولو و هسته ای هستند که لمیده‌اند و کاری به کار آدم ندارند. اما تا خودم صحنه را ندیدم معنی هر قدم پر از سگ بودن را نفهمیدم. واقعا این حجم از حضور سگ بی صاحب شگفت‌انگیز است و این طور بی آزار بودنشان هم. شاید در طول این یک شبانه روز فقط دو بار صدای پارس سگ شنیدم که آن‌ها هم گویا سگ‌های نگهبان ساختمان‌هایی بودند، وگرنه سگ‌های خیابانی روزه سکوت دارند انگار. 

اساسا اینجا حیوان زیاد به چشم می‌خورد. حیوان آزادی که در خیابان برای خودش زندگی می‌کند. سگ و گاو که جای خود، شهر پر از پرنده است، کلاغ‌های خوش‌تیپ و پرنده‌های ریزه میزه‌تر، صبح حتی روی پشت بام طبقه پنجم ساختمان رو به رویی چیزی دیدم که به گمانم عقاب بود. سنجاب و میمون هم که هر از گاهی لا به لای درخت‌ها حضور دارند. این قدر حضور حیوان در شهر به نظرم حکایت از زندگی صلح‌آمیزی است که مردمان اینحا با حیوانات دارند. حیوانات جزیی از ساکنین شهرند و از اینجا بیرون رانده نشده‌اند.

ماجرای شگفت‌انگیز دوم صدای بوق بود. واقعا زیاد بوق می‌زنند، خیلی زیاد! اولین بار که از هتل بیرون آمدم و پا در خیابان گذاشتم شوکه شدم! برای یکی دو ساعت اول شوکه کننده و سرسام‌آور بود اما کم‌کم یاد گرفتم که با هر بوق از جا نپرم و کلافه نشوم. هنوز مانده تا عادت کنم و صدای بی‌وقفه‌ی بوق‌ها به گوشم نیاید. بعضی‌هایشان در حد بوق کشتی است.

نوشته‌شده در سفرهای من | دیدگاهی بنویسید