بایگانی برچسب‌ها : رفیقی در بیمارستان

رفیقی در خانه (بیمارستان)-۶؛ سختی‌های بودن و نبودن

امروز بالاخره توانستم بروم دیدنش. یک هفته‌ای است که مرخص شده و خانه است و من نتوانسته بودم بروم پیشش. آن‌جا رفتن و آن‌جا بودن سخت است، نرفتن و نبودن هم سخت است. شرایط عجیبی است برای همه‌مان. نمی‌دانم چطور … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

رفیقی در بیمارستان -۵؛ شب‌ها و روزها

روزها که می‌بینیمش حالش خوب است. سرحال و خندان، و دیدن این چهره و این حال و هوا انگار خیال‌مان را راحت می‌کند که اوضاع رو به بهبود است. همین است که فضای ساعت ملاقات به فا. پارتی تبدیل می‌شود … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

رفیقی در بیمارستان – ۴؛ ترس

دیروز ظهر که همدیگر را دیدیم اوضاع خوب بود. برایش پامچال برده بودم که حال و هوایش بهاری شود. اوضاع خوب بود. از پایان‌نامه و نرم‌افزار ارایه‌اش که قرار بود برای کمک بهش یاد بگیرم حرف زدیم. یکی دو تا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

رفیقی در بیمارستان – ۳؛ درد

اولین بار دوشنبه صبح این اتفاق افتاد. بعد از پنج ساعت نشستن در صندلی‌های تنگ و نامناسب اتوبوس معمولی رشت پیاده شده بودم و یک عالمه بار و بندیل هم حمل می‌کردم. بارها را در تاکسی جا کردم و روی … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

رفیقی در بیمارستان -۲؛ دیدار از پشت شیشه

رفتم بیمارستان و دخترک را دیدم، از پشت شیشه. دراز کشیده و بی‌حال، با چشم‌هایی که انگار درد یا بی‌حالی نمی‌گذارد طولانی باز بمانند، سنگینند و روی هم می‌افتند. با خودم کاغذ و ماژیک برده بودم که بتوانیم از پشت … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

رفیقی در بیمارستان -۱؛ من این‌جا، دخترک آن‌جا

خبر را روز شنبه تلفنی می‌شنوم. کلمه‌ها که از پشت تلفن در می‌آید و به گوش من می‌رسد، وحشت می‌کنم، شوکه می‌شوم. اولین حسم ترس و وحشت است. دلم آشوب می‌شود و ذهنم به هزار راه می‌رود از اتفاقی که … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روزانه‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید