بایگانی دسته بندی ها: دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من

آدم بزرگ بودن

در بعضی جمع‌ها و در کنار بعضی بچه‌ها و خانواده‌ها، آدم بزرگ بودن غم‌انگیز است. غم‌انگیزترین موقعیت دنیا. فکر این که می‌توانی/ باید روی موقعیتی تاثیر بگذاری و تغییرش بدهی رهایت نمی‌کند، اما از آن طرف چیزهایی هم مانع می‌شود. … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من | دیدگاهی بنویسید

شهر زیبا

تازه از سفر رسیده‌ام. نیمه شب با تاکسی از ترمینال سمت خانه می‌رفتم و محو تماشای شهر بودم. اولش فقط یک جلب توجه کوچک بود. در حدی که انگار چشم یک چیز غیرعادی دیده است. صحنه تکرار شد، این بار … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من, روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

باز هم رفتن رفیقی دیگر

یکی دیگر از رفقا قصد رفتن کرده است. تا چهار ماه دیگر برای ادامه تحصیل و بعد هم زندگی از ایران می‌رود. مدت‌های مدیدی است که پیگیر رفتن بود و حالا درست شدن کارش خبر بسیار مسرت‌بخشی محسوب می‌شود. دارد … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من, روزانه‌های من | دیدگاهی بنویسید

خرده نوشته‌های یک تجربه کاری-۸: لبخند بزرگ

امروز یک لبخند بزرگ بود، بس که اتفاق‌های خوب و خوشایند درش افتاد. امروز خانم‌ها در لبه‌های جسارت‌شان راه رفتند. پا را از منطقه امن نمی‌شود/نمی‌توانیم همیشگی بیرون گذاشتند و با نوک انگشت فضاهای جدید را امتحان کردند. البته که … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در آموخته‌های من, دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من | دیدگاهی بنویسید

سنگی به ضم سین

سال ۸۷ بود که برای اولین بار دورهم جمع شدیم و از سفرهایی که رفته بودیم حرف زدیم. عکس نشان دادیم، روایت کردیم، خوراکی خوردیم. بازی کم‌کم ادامه پیدا کرد، هر دو هفته یک بار، سه‌شنبه‌ها؛ و کم‌کم شاخ و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من, شادی‌های کوچک زندگی | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

خرده نوشته‌های یک تجربه کاری-۶: توانمندشدن یا نشدن، مساله این است!

خانم‌ها که حرف می‌زنند و تحلیل می‌کنند، دانه‌های امید در دلم کاشته می‌شود. تردید می‌کنند، شک می‌کنند، می‌ترسند، اما باز در گفتگوی بین خودشان قوای‌شان را جمع می‌کنند و به هم دلگرمی می‌دهند و پای ماجرا می‌مانند. از سختی‌های گذشته … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

پدر و مادرهای این شهر-۲

پایم را که در واگن می‌گذارم صدای شترق بلندی می‌شنوم. مادر جوانی به پسرک ۷-۸ ساله‌اش پس گردنی محکمی می‌زند. پسرک خم به ابرو نمی‌آورد، می‌خندد و خودش را از تک و تا نمی‌اندازد و همچنان مشغول تحرک و حرف … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه