دو هفته در سریلانکا-۵

صبح خودم را به ایستگاه اتوبوس نزدیک هاستل رساندم تا بروم سمت pettah. این خیابان/محله در واقع بازار است و شلوغ پلوغ. با توجه به خستگی جسمی دیروز، بنا را گذاشتم بر اینکه امروز را سبک‌تر برگزار کنم و کمتر پیاده‌روی داشته باشم و سعی کنم بیشتر مسیرها را با اتوبوس طی کنم. بنابراین طی یک برنامه سبک فقط دیدن موزه‌ی دوران هلند، بازارچه خوداشتغالی و بیمارستان قدیمی دوران هلند را در برنامه گذاشتم که عصر هم بتوانم زودتر برگردم و بخوابم تا بتوانم فردا اول صبح اینجا را ترک کنم و بروم به شهر بعدی.

کمی از داستان این عبارت «دوران هلند» بگویم. سریلانکا در طول تاریخ مستعمره پرتغال، انگلیس ‌و هلند بوده است. ترتیب را یاد نیست، گمان کنم اول با پرتغالی‌ها آغاز شده، اما هر کدام آمده‌اند و کشور را از دیگری پس گرفته‌اند و به استعمار خود درآورده‌اند. قصه هم از تجارت ادویه شروع شده که پرتغالی‌ها کم‌کم آن را به انحصار خود درآورده‌اند و به مرور کل حاکمیت و تصمیم‌گیری کشور را به دست گرفته‌اند. میزان پیشروی هر کدام فرق داشته و جالب اینکه قسمت شمالی کشور هیچ وقت تحت سلطه در نیامده است. (شمال می‌شود همان جایی که گروه جدایی طلب ببرهای تامیل آن را تحت سلطه خود داشت و تا همین ۲۰۰۹ بین آن‌ها و حکومت مرکزی جنگ داخلی در جریان بود. شمال و قسمت‌هایی از شمال شرق دین‌شان هندو و باقی کشور بودایی است)

به هر حال الان خیلی از دیدنی‌های کشور را با عنوان بناهای دوران استعمار یاد می‌کنند و هر تکه از کشور بنای مربوط به استعمار یک جایی را دارد. مثلا در کلمبو ساختمان‌های دوران هلند وجود دارد در حالی که در جنوب، قلعه‌ها و بناهای پرتغالی.

موزه‌ای که قصد دیدنش را داشتم موزه‌ای مربوط به تاریخ دوران استعمار هلند بود و بیمارستانی که ازش یاد کردم در دوران هلند بیمارستان بوده اما الان ساختمان یک طبقه‌اش به فضای عمومی پر از کافه و رستوران تبدیل شده است.

القصه….

صبح ایستگاه اتوبوس دم هاستل را پیدا کردم و رفتم pettah که نزدیک‌ترین جا به موزه بود پیاده شدم.

نزدیک pettah ترمینال اتوبوس‌هاست. بنابراین همان اول رفتم ترمینال و برای مسیر فردا پرس و جو کردم و فهمیدم دو خط اتوبوس به سمت مقصدم وجود دارد که هر یک ساعت یک بار حرکت می‌کند و نیازی به خریدن بلیت ندارد.

درست رو به روی ترمینال پر از مغازه‌های ریز و درشت بازارطور بود. رفتم نگاهی بیندازم و به خودم گفتم چه بسا بازارچه خوداشتغالی همین باشد.

بازار راسته میوه و خوراکی داشت و راسته‌ی لباس. از این راسته‌های شلوغ و پلوغ و تنگ که از سر و روی مغازه‌ها جنس آویزان است.

تماشا کردم و عکس گرفتم و قدم زدم. بازارچه خوداشتغالی را هم دیدم. در راهنماهای گردشگری به نام federation of self employees market ازش یاد شده و جزو چهار پنج جاذبه‌ی تماشایی شهر معرفی شده است. آش دهن سوزی نبود! در واقع در مقایسه با آن راسته‌هایی که این تابلو سر درشان نبود چیز متفاوتی نداشت و حتی آن یکی‌ها جذاب‌تر بودند.

البته همه این‌ها کنار هم بود و با چند بار دور زدن در فضا و حال و هوایش قرار می‌گرفتی.

بعد از اینکه از بازار سیر شدم قصد رفتن به سمت موزه را کردم که طبق نقشه در فاصله‌ی نزدیکی بود و پیاده می‌شد بهش رسید… و من راه رفتم، راه رفتم، راه رفتم، و باز هم راه رفتم تا بالاخره پیدایش کردم. پیدا کردنش کار آسانی نبود، لا به لای کوچه‌های باریک و پر ازدحام که هر لحظه توک توک (موتور سه چرخه) یا ماشین دارد از روی پایت رد می‌شود باید راهت را باز کنی و پرسان پرسان بروی و بعد بفهمی زیادی جلو رفتی یا زود پیچیدی و باید برگردی، همه‌ی این‌ها در ظل آفتاب و دمایی که اپلیکیشن هواشناسی‌ام با رودروایسی real feelاش را ۳۲ درجه اعلام کرده بود!

خسته شده بودم و این خستگی تحمل تراکم آدم‌ و توک‌توک و سر و صدا را سخت‌تر می‌کرد. فقط به خودم وعده می‌دادم که وقتی رسیدم به موزه اول دقایقی می‌نشینم و استراحت می‌کنم، بعد بازدیدم را شروع می‌کنم. اما رسیدن همانا و ناامیدی همانا….

موزه در دست تعمیر بود و تعطیل بود! ساختمان قدیمی و خسته‌ای بود وسط شلوغی‌های بازار که چندان هم به چشم نمی‌آمد.

دست از پا درازتر راه برگشت در پیش گرفتم‌. در تمام مدت گشتن دنبال موزه چشمم دنبال مغازه‌ای، کافه‌ای، نیمکتی یا سکوی کنار خیابانی هم بود بلکه بتوانم چند دقیقه‌ای بنشینم اما دریغ! و حالا که دیگر شانس نشستن و استراحت در موزه را هم از دست داده بودم تمام تمرکزم این بود که هر چه زودتر خودم را از آن ازدحام بیرون بکشم و به شهر و خیابان برسانم.

بالاخره از تراکم بازار بیرون آمدم و همان‌جا در یک میدانگاهی لب جدول خیابان نشستم که استراحتی کرده باشم و فکرم را جمع کنم که چه کنم.

اتقاقا این میدان برج ساعتی قدیمی بود و یکی از جاذبه‌های آن دور و‌ بر محسوب می‌شد.

ظهر بود و هنوز برای رفتن به سمت Dutch hospital و نشستن و نهار خوردن زود بود. دوست داشتم دیرتر غذا بخورم. بنابراین دست به دامن اپلیکیشن‌های راهنمای سفر روی گوشی شدم و با ترکیب lonely planet guides و Google trip دیدم که در هشت دقیقه‌ایم مسجد جامع‌الظفر قرار دارد که قدیمی‌ترین مسجد کلمبو است.

بعد از استراحت مکفی راه افتادم به آن سمت، و یکی از جذاب‌ترین مساجد عمرم را دیدم.

پر نقش و‌ نگار و زیبا. خواستم وارد شوم که دیدم صفوف نمازگزاران رو به در ورودی در حال نماز هستند و نمی‌شود وارد شد. مسجد را دور زدم تا در پشتی را پیدا کنم که وقتی رسیدم نماز تمام شده بود و کرور کرور آدم از آن خارج می‌شد. با این وجود نشد بروم داخل چون یکی از مسئولین آن‌جا زمان بازدید را یک ساعت بعد از نماز اعلام کرد و من که حوصله‌ی صبر کردن نداشتم به همان بسنده کردم.

یکی از انگیزه‌هایم برای رفتن داخل مسجد این بود که بتوانم مدتی در فضایی خنک بنشینم و استراحت کنم که نشد.

بنابراین باید اولین غذاخوری نزدیک را پیدا می‌کردم. نه به قصد خوردن غذا، بیشتر در جستجوی فضایی که بشود مدتی در آن نشست. از بخت من همه‌ی غذاخوری‌های سر راه خیابانی با حداکثر چند چهارپایه و شلوغ بودند. باز از اپلیکیشن‌ها مدد گرفتم و این بار فودکورتی به نام colombo food court را معرفی کردند که حدود یک ربع راه داشت از جایی که من بودم. جای خوشایندی بود و غذای ارزانی هم داشت.

یک پرس برنج و ماهی با کاری گرفتم که شد ۱۵۰ روپیه (تقریبا یک دلار).

البته کنارش نوشیدنی بی نظیری هم خریدم که آن ۱۶۰ روپیه شد، کمی گران‌تر از غذا! آب آووکادو که انگار تکه‌ای از بهشت بود.

بودن در آن غذاخوری فرصت خوبی برای تجدید قوا بود.

از آنجا سراغ Dutch hospital را گرفتم که گویا نزدیک بود و همه آدرس پیاده دادند. باز پیاده‌روی شروع شد. سر راه معبد کوچکی دیدم که درش باز بود. فرصت خوبی برای رفتن در سایه و نشستن. اتفاقا پسری آنجا بود و سر صحبت را باز کردم و مدتی آنجا نشستم، هم چیزهایی درباره بودا و آیین بودایی یاد گرفتم، هم استراحت کردم.

بالاخره پرسان پرسان رسیدم بیمارستان. ساختمان‌های آن دور و بر همه قدیمی و زیبا هستند.

بیمارستان به فضای ماندن و خوردن و نوشیدن تبدیل شده است. حیاطی دارد و دپرش ساختمان یک طبقه‌ای با سقف شیروانی.

بیمارستان درست رو به روی برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی قرار دارد و فضای متضاد بامزه‌ای ساخته است. این طرف توریست‌های گل منگلی و خوشحال، آن طرف آقایان و خانم‌های شیک و مجلسی. جلوی بیمارستان، لب خیابان، فضای پلازا مانندی شکل گرفته که میز و نیمکت‌های سنگی برای نشستن دارد.

مدت طولانی نشستم آن‌جا و از باد خنک عصرگاهی لذت بردم. آن نقطه از شهر به اقیانوس نزدیک است و همین باعث می‌شود بادهای خوشایندی بوزد آن اطراف.

بعد هم راه افتادم سمت هاستل. اتوبوس را پیدا کردم و سوار شدم تا نزدیک هاستل. آن نزدیکی‌ها مغازه شیرینی‌فروشی بود که رفتم و برای میزبان شهر بعدی هدیه خریدم، و البته روحم را با چیزی که فالوده مخصوص ( special faluda) صدایش می‌خردند جلا دادم.

شبیه گلاسه بود، دو تکه بستنی با مزه‌ی بستنی سنتی، به همراه مایعی صورتی رنگ، تخم شربتی و تکه‌های ژله.

بعد هم دیگر هاستل بود ‌و دوش و جمع و جور و معاشرت با هم‌اتاقی بلغارستانی.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s