دو هفته در سریلانکا-۳

اتوبوس‌های فرودگاه آدم را در پایانه‌ی اتوبوس‌ها پیاده می‌کنند و از آنجا باید راهت را در شهر پیدا کنی. پرسان پرسان اتوبوسی که نزدیک هاستلم برود را پیدا کردم و این بار با ده روپیه خودم را به هاستل رساندم. البته بماند که آقای کمک راننده به زور زودتر پیاده‌ام کرد و هرچه سعی کردم بهش بگویم من هنوز جلوتر باید بروم قبول نکرد، در نتیجه مجبور شدم ده دقیقه پیاده بروم تا هاستل.

اینجا را شبی ۹۰۰ روپیه گرفته‌ام، تقریبا ۶ دلار. هاستل خسته و قدیمی‌‌ای است و بر خلاف تجارب قبلی‌ام، خیلی هم فضای دورهمی عمومی ندارد و کمتر معاشرت شکل می‌گیرد. اما خوب دو شب است دیگر، خوبی‌اش این است که ارزان است‌.

اینجا باید کفش‌هایت را دم در دربیاوری و همه پابرهنه راه می‌روند. سریلانکا هم مثل هند، و شاید در نگاه اول بیشتر از هند، شهر پا برهنه راه رفتن است، حتی در خیابان و مغازه‌های جدی.

آن قدر خسته بودم که وقتی رسیدم هاستل فقط لباس‌هایم را کندم و خوابیدم، تا لنگ ظهر! تازه بعدش بیدار شدم و بار و بندیلم را سامان دادم و پیام‌هایی به میزبانان احتمالی‌ام دادم و دوش گرفتم و بعد زدم بیرون. پیاده رفتم سمت مراکز دیدنی که سر راه غذا هم بخورم.

به trip advisor نگاهی انداختم که ببینم دور و برم غذاخوری‌ خوبی هست که دیدم سر راه یکی را معرفی کرده است. Sultan palace که گویا بخشی از آن رستوران است و غذای هندی و عربی دارد و بخشی هم کافه‌طور است که غذاهای کر و کثیف هندی دارد. من در کافه نشستم. بعد از وارسی منو و سوال و جواب از گارسون‌هایی که انگلیسی سهت می‌فهمیدند، غذایی به اسم چی کاری را انتخاب کردم که طبث عکسش چیزی لای نان پیچیده شده بود. قیمتش ۱۵۰ روپیه و از برخی غذاهای ۴۰-۵۰ روپیه‌ای گرام‌تر بود. برای همین حدس زدم که لابد غذای اصلی است و تا شب سیرم خواهد کرد. گارسون بشقابی جلویم گذاشت که سه جور چیز قلمبه در آن بود! کمی بعد هم نان داغ پخته شده آورد و یک جور خوراک مایع ریخت کف ظرف دیگر.

از روی دست بغلی‌ها فهمیدم که نان را باید با آن مایع خورد. با اینکه قیافه‌ی غذایم با عکس منو فرق داشت اما گفتم لابد یا فرق تصویر و واقعیت است، یا انگشتم را جای اشتباهی از صفحه قرار داده‌ام، بیخیال، همین را می‌خورم. خوشمزه هم بود و تندی‌ قابل تحملی داشت.

کم کم سیر شده بودم که دیدم وسط نانم یک چیزهایی هست! ای دل غافل! غذای اصلی‌ام این بود!

اینجا بود که فهمیدم آن قلمبه‌ها و آن خوراک مایع غذاهای دیگری بوده که به رسم احترام یا نمی‌دانم چی، گارسون سر همه میزها می‌برد. شبیه پیش غذای اجباری که البته پولش را ازت می‌گیرند. خلاصه اینکه به جای غذای ۱۵۰ روپیه‌ای، ۲۹۰ روپیه پیاده شدم. باز خوبی‌اش این بود که چون قلمبه‌ی آخر را نخورده بودم آن را برایم حساب نکرده بود.

نکته مستتر در همه‌ی این مناسک غذاخوری هم این است که همه چیز با دست است دیگر، حتی برای توریست‌ها هم قاشق نمی‌آورند‌

این که می‌گویم همه چیز، یعنی همه چیز. یعنی وقت گارسون می‌خواهد غذایت را از پشت ویترین بردارد و در بشقاب بگذارد هم آن قلمبه‌ها را با دست بر می‌دارد؛ و من که یکی از قلمبه‌ها را نخوردم (البته واقعیت این است که در دستم گرفته بودم و وارسی کرده بودم)، گارسون دوباره آن را با دست برداشت و در ویترین گذاشت. سهم کی بشود، نمی‌دانم.

غذا را خوردم و از سوپرمارکت بغل رستوران آب خریدم و گشت و گذارم را شروع کردم. آب یک لیتری ۷۰ روپیه است که به نظر من گران بود.

اولین جایی که رفتم پارکی به نام viharamahadevi بود که گویا بزرگ‌ترین پارک شهر است و دور و برش ساختمان ‌های نسبتا قدیمی وجود دارد. در پارک چند حور نماد و مجسمه‌ی بودا هم وجود داشت‌. فضای بسیار دلچسب و آرامی داشت این پارک. چند دقیقه‌ای نشستم و ریلکس کردم.

بعد رفتم دیدن یک معبد بودایی به نام gangaramaya temple. به پارک نسبتا نزدیک بود و با یک ربع پیاده‌روی می‌شد بهش رسید.

معبد، یکی از زیباترین بناهایی بود که تا به حال دیده‌ام. پر از جزییات و زیبا. برای توریست‌ها ۳۰۰ روپیه ورودی دارد. دروغ چرا، اولش که فهمیدم ورودیه دارد حالم گرفته شد که ای بابا، از پول نهارم هم بیشتر، به خاطر یک معبد؟! اما بعد که حجم تماشایی بودنش را دیدم از دلم درآمد. حدود ۱۳ قسمت را نام‌گذاری کرده‌اند و مسیر بازدید برایش گذاشته‌اند. انواع مجسمه‌های بودا و کنده‌کاری‌ها و نقش و نگارهای برجسته‌ی در و دیوار و درخت مقدس عظیم وسط معبد و موزه و …

راهبان بودایی هم با لباس‌های نارنجی‌شان گوشه و کنار بودند و دعا می‌خواندند و مردم هم به اشکال مختلف تبرک می‌جستند.

عکس‌هایم خیلی خوب از کار در نیامده است. خسته بودم و جان و توام حوصله به خرج دادن نداشتم.

فضای خوشایندی بود. سبز و آرام و خوشایند.

از معبد که درآمدم چیزی به غروب نماندهبود و می‌خواستم خودم را به تماشای غروب اقیانوسهند برسانم. پرسان پرسان اتوبوسی پیدا کردم که من را به سمت Galle face beach ببرد. قسمتی از شهر که لب اقیانوس و فضای باز برای قدم زدن و بادبادک هوا کردن و تماشای اقیانوس دارد. اتوبوسی که پیدا کردم من را تا بلوار Galle face برد اما بخش دوم که رسیدناز این سر بلوار با آن سر (ساحل) بود ناکام ماندم. ایستگاه اتوبوس ازم دور بود و هیچ اتوبوسی نگه نمی‌داشت. نهایتا مجبور شدم توک توک (موتور سه چرخه‌ها) بگیرم و پنجاه روپیه شد.

برای این که سفرم ارزان‌تر شود اتوبوس را به توک توک ترجیح می‌دهم. مسیری که اتوبوس با ده روپیه می‌رود، برای توک توک باید ۱۵۰ تا ۲۰۰ رودیه بدهی.

بالاخره خودم را رساندم لب اقیانوس و نشستم به تماشای آب‌های آزاد. نمی‌دانم چرا این تصویر همه‌اش من را یاد باکو و تماشای دریای خزر می‌انداخت، با اینکه آن دریاچه است و این اقیانوس! شاید به خاطر جرثقیل‌ها و تاسیساتی بود که در دوردست در هر دو تصویر به چشم می‌خورد.

دیگر شب شده بود و ساعت حدود هفت بود کهپا شدم برگردم هاستل، و باز پرس و جو برای اتوبوس. در ایستگاه اتوبوس پسری راهنمایی‌ام کرد و چون تا یک جا هم‌مسیر بودیم، اتوبوس دومی که باید سوار می‌شدم را هم نشانم داد و سوارم کرد. مهمان‌نوازی‌اش در این حد بود که هر دو کرایهرا خودش حساب کرد.

این بود روزگار اولین روز سریلانکا گردی. به هاستل که رسیدم بیشتر مغازه‌ها بسته بودند و فقط توانستم از یک سوپرمارکت کوچک چای و بیسکوییت بخرم برای شام. البته شام که چه عرض کنم، هنوز از نهار سنگین بعد از ظهر سیرم، بیشتر محض تفریح است این خوراکی‌ها.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s