عیدِ تلخِ امسال

رفته‌ایم برای خرید شیرینی و تنقلات عید. قنادی بزرگی است، بزرگ و روشن و خوش سلیقه. فضایش را جوری طراحی کرده که با وجود این همه مشتری ازدحامی نمی‌بینی، فقط آدم‌های خوشحالی را می‌بینی که از این سر به آن سر می‌روند، ویترین را تماشا می‌کنند، مزه‌ها را تست می‌کنند و در مشورت با کارکنان قنادی تصمیم می‌گیرند. زیر همه‌ی این‌ها یک موسیقی شاد شش و هشت قری در جریان است. فضای خوشایندی است، اگر سال بهتری بود.

گوشه قنادی ایستاده‌ام و پویایی دم عید را تماشا می‌کنم. آهنگ و جمعیت و شکلات و شیرینی. در همین لحظات شیرین و خوشایند است که بغض حمله می‌کند. بغضِ غم سهمگینی که در پس این خرید کردن‌ها و برای عید آماده شدن‌ها در دل همه‌مان وجود دارد.

عید تلخی است امسال. اولین سال نبودنش، جای خالی‌ای که در ثانیه ثانیه‌ی ماجراهای عید با بی‌رحمیِ تمام جلوه‌گر می‌شود.

این هفته‌ی آخر همه‌اش بغض‌آلود بودم. همه‌مان همه‌اش بغض‌آلود بودیم. شبیه آدم‌هایی که به زور خودشان را سرپا نگه می‌دارند و سعی می‌کنند با هیجان، عید و بهار و شادمانی‌اش را در آغوش بگیرند اما در تمام لحظات خودشان هم می‌دانند که آن زیر چه خبر است. می‌دانند که آن تهِ‌تهِ دل چه غمی نشسته و چه حجم عظیمی از نگرانی‌ و تلخی وجود دارد.

عید تلخی بود امسال.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s