دیرکنندگان آخر اسفند

ما دیرکنندگان اول صبحیم. یکی یکی از خانه‌هایمان زده‌ایم بیرون و خودمان را به سر کوچه رسانده‌ایم.

صحنه جالبی است. من سیبم را گاز می‌زنم و می‌ایستم سرکوچه منتظر تاکسی، عجله دارم که قبل از رسیدن تاکسی همه سیب را تمام کنم و آشغالش را در سطل بیندازم و با خیال راحت و دستِ آزاد سوار شوم.

پسرک مدرسه‌ای هم دو متر آن طرف‌تر ایستاده و لقمه صبحانه‌اش دستش است. گاز می‌زند و من را تماشا می‌کند.

سر که برمی‌گردانم آقای کنارم را می‌بینم. دهانش دو لپی پر است!

تاکسی می‌رسد و من و او با لپ‌های باد کرده سوار می‌شویم، پسرک و لقمه‌اش هنوز منتظر سرویس مدرسه‌اند.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s