جای خالی یک شوخی

[پست جا مانده از شش روز پیش]

فردا می‌روم بیمارستان و بستری می‌شوم برای جراحی زانو که پس فرداست. برحسب اتفاق، شب قبل از بیمارستان رفتنم با روزهای تعطیل مصادف شده و باز برحسب اتفاق خانواده و خاله و دایی دورهم جمعند.

باید چیزهایی برای بیمارستان آماده کنم و ناشتا باشم و چیزهایی بردارم. این فرایند آماده شدن را با شوخی و مسخرگی همراه می‌کنم و روی تک تک کارها و جزییات مانور می‌دهم و شوخی‌ای برایش علم می‌کنم. ساعت‌های مفرحی می‌شود و همه در این مسخره‌بازی شریک می‌شوند.

این وسط جای یک شوخی کاملا خالی است، شوخی‌ای که همیشه در این جور مواقع ورد زبانم بود و جمع را با آن به چالش می‌کشیدم و به مسخرگی وادار می‌کردم:

مرگ

شوخی با مرگ و مسخره‌بازی درآوردن با آن امشب جایی در حرف‌هایم ندارد. شده است یک تابو، یک احتیاط بزرگ.

شاید اگر این قدر نزدیک و این قدر تلخ و این قدر دردناک تجربه‌اش نکرده بودیم، باز هم می‌توانستم در شوخی را باز کنم؛ اما حاضرین جمع‌مان و حال و روزمان جوری نیست که راحت بشود کلمه مردن را به زبان آورد یا با آن شوخی کرد. سخت مراقبم که لا به لای مسخره‌بازی‌هایم جایی از دهنم نپرد بیرون و حال خوش جمع را مکدر نکند. نپرد بیرون و باعث نشود که او، باز از جمع کنده شود و خیره بماند به رو به رویش.

مرگ، فعلا تابوی جمع ماست.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s