چشم‌هایش

دو روز است که ندیدمش، اتفاقا دو روزی که شاید از سخت‌ترین روزهای این دوره بود.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد چشم‌هایش بود. تنگ و گود افتاده. معلوم بود در چند ساعت‌ تنهایی به دست آمده مفصل غصه خورده و گریه کرده است. معلوم بود این دو روز و فشار داستان‌ها و حرف‌هایش از سنگین‌ترین فشارها بوده است.

باقی وقت را فقط به شنیدن گذراندم. انباشتی از حرف‌ها و خاطره‌ها و خشم‌ها، مرور مکرر روزگار تا پاسی از شب.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s