آدمیزاد و گذر روزگار

آدمیزاد است و عادت کردنش، یا معجزه‌ی گذر زمان است و مرهم بودنش، یا همان چیزی که قدیمی‌ها سردی خاک می‌خواندنش که آدم کم‌کم التیام می‌یابد. شاید نشود اسمش را التیام گذاشت اما هر چه که هست تغییر است.

هنوز گریه هست، فراوان، به وفور، از ته دل، پر سوز و گداز، رنج و آه و ناله هم هست، اما این بار آدم‌ها راحت‌تر از مزار دل می‌کنند. انگار گذر ایام همه را عادت داده که رنج‌شان را تا منتها علیه ممکن تجربه کنند و جریحه‌دار شوند و قلبشان تکه پاره شود اما بگذارند و بروند. آدمیزاد است، حتی با قلب تکه تکه شده‌ هم جریان پرشور زندگی را دنبال می‌کند، چاره‌ای ندارد جز دنبال کردن.

آدمیزاد است، این موجود عجیب. گاهی خیال می‌کنم شاید از رنجاندن خودش هم لذت می‌برد. مثل این که بخواهی کسی بیاید و مرثیه‌ای بخواند و تو را از آن چه هستی جریحه‌دارتر کند. چیزهایی بگوید که رنجت را بیاورد پیش چشمت، جزیی‌ترین ذرات غم را یادآورت شود و قلبت را آب کند و چکه چکه بریزد روی زمین. نمی‌دانم، شاید هم آدم به این جریحه‌دار شدن نیاز دارد، شاید یک جور تخلیه است برایش.

رسم است که بعد از چهل روز از عزا دربیایی، حتی اگر دلت ماه‌ها و ماه‌ها عزادار بماند. انگار قرار است با این رسم نقطه‌ی پایانی زده شود بر دوران رسمی عزاداری و اعلامی شود برای آغازی تازه، اما دل‌ها خون‌تر از آن است که بتوان انتظار پایان و آغازی داشت. رسم را به جا آوردند و به جا آوردیم اما چه کسی فکرش را می‌کرد رسمی که برای پایان دادن به سوگواری طراحی شده صحنه‌ای شکل دهد این طور غمزده و سوگوارانه. زخم‌های کمی آرام گرفته دوباره سر باز کرد و باز هق هق‌ها به آسمان رفت. انگار آدم‌ها داشتند به خودشان و همدیگر دلداری می‌دادند که دیگر باید سوگواری را تمام کرد و زندگی را از سر گرفت، و در عین حال داشتند با اشک‌هایشان به خودشان و همدیگر یادآور می‌شدند که چه انتظار نشدنی‌ای است این انتظار. انگار یک جور کشاکش درونی بود که همه درگیرش بودند، یک جور پیشروی و عقب‌نشینی، مقاومت کردن و افتادن، موقعیت دشواری که هر کس خودش را در آن می‌دید و تاب تحملش نبود.

یکی از خواهرها در آغوشش گرفت و در میان هق‌هق هردوشان روسری سیاه را از سرش درآورد و روسری صورتی خوشرنگی سرش کرد. روسری روی سرش ماند، تا ساعت‌ها بعد روی سرش ماند و او شد غمگین‌ترین رنگی‌پوش دنیا.

حالا دیگر همه‌ی مراسم‌ها تمام شد، دیگر روزهاست و گذر زمان، بدون آن که منتظر فلان مقطع و فلان روز و فلان برنامه باشی. حالا دیگر دوران واقعی پس از فقدان است، روزگار پیش روی پس از فقدان.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s