مزمزه کوتاهی در هند-۱

اولین پرواز توقف‌داری است که سوار می‌شوم. باید در شارجه هواپیما عوض کنم و بروم دهلی. تغییر فضا جالب است. هواپیمای ایرعربیا که از تهران می‌پرد جو آن ایرانی است. عمدتا مسافران دوبی که بخشی برای تفریح و خانوادگی آمده‌اند و بخشی دیگر بیزنس‌من‌هایی هستند که رفت و آمد بین ایران و دوبی کار روزمره‌شان است. البته توریست‌های عمدتا آسیایی هم حضور دارند. هواپیما خیلی خلوت است و من هر از گاهی که از نشستن خسته می‌شوم، راهرویش را قدم می‌زنم و از پنجره‌های آخر هواپیما شهرهای نورانی زیر پا را تماشا می‌کنم. گاهی هم با آقای موسفید و دنیا دیده‌ی کنار دستم معاشرت می‌کنم.

می‌رسیم فرودگاه شارجه و من تنها کسی هستم که از صف مسافران ورودی جدا می‌شوم و می‌روم در خیل مسافران ترانزیت. فضا بین‌المللی می‌شود، البته چهره‌های هندی پر  تعدادتر به چشم می‌خورند اما عرب و جنوب شرق آسیا هم حضور دارند. مشغول تماشا و مزمزه کردن این تغییر فضا هستم و کم‌کم می‌روم سمت خروجی بیست که مربوط به پرواز دهلی است.

 به سالن سوار شدن در طبقه پایین که وارد می‌شوم، دنیا به کل تغییر می‌کند. دنیای مردانه‌ی تمام هندی! فضا آن قدر مردانه است که چند لحظه‌ای سرجایم می‌مانم و فقط سالن را برانداز می‌کنم. تعداد خانم‌ها به اندازه انگشتان دو دست هم نمی‌رسد. فضای عجیبی است. احساس می‌کنم در جمع کارگران مرد هندی هستم! البته شاید هم این قضاوت بیخودی ناشی از ذهنیت من درباره سر و وضع و لباس پوشیدن آدم‌ها باشد… شاید…

اتوبوس می‌آید جلوی در و یک باره همه سالن هجوم می‌برد جلوی در و یک کپه آدم بدون ترتیب و صف تشکیل می‌دهد. تعداد کمی هستیم که روی صندلی‌‌ها منتظر خلوت شدن جلوی در نشسته‌ایم. کم‌کم جمعیت می‌رود و من هم سوار اتوبوس می‌شوم. یکدفعه به خودم می‌آیم و می‌بینم کیف کوله پشتی‌ام را از پشتم درآورده‌ام و جلو آویزان کرده‌ام و دستم را هم روی زیپش گرفته‌ام. ناخودآگاه احساس ناامنی کرده‌ام؛ همین موقع‌ها که وسط یک اتوبوس مرد هندی در حال رفتن به سمت هواپیماییم،  یکدفعه چراغ یک خبر قدیمی در مغزم روشن می‌شود: هند همان جایی است که یک زمانی سلسله اتفاقاتی از تجاوز به دختران جوان داشت و در پی آن دادگاه‌هایی شکل گرفت و جنبش‌های مدنی به وجود آمد و اپلیکیشن‌های موبایلی برای امنیت زنان ساخته شد. 

چرا الان باید این موضوع یادم بیاید؟ این احساس ناامنی از کجا آمده؟ اگر به جای این آدم‌ها یک اتوبوس مرد اروپایی دور و برم بودند باز هم چنین احساسی می‌داشتم؟ در کلنجار با خودم هستم و دارم سعی می‌کنم به چهره تک تک این آدم‌ها نگاه کنم و در موقعیت مجزایی ببینمشان، مثلا به عنوان میزبانم یا به عنوان آدم مهربانی که در پیدا کردن یک آدرس کمکم کرده است. این صحنه و این چهره‌ها تصویر غالب روزهای آینده‌ام خواهد بود… احتمالا کم‌کم برایم معنا پیدا می‌کند و درک کردنی می‌شود.  

   

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s