سفری برای التیام-۱

شب بود که دریا را دیدم. اولین حسم این بود که وای،  باورم نمی‌شد دوباره ببینمش! با اینکه این حس حس مسخره‌ای است و چرا باید دوباره دیدن دریایی در جنوب کشور خود این قدر باورنکردنی باشد… اما سال‌ها دور ماندن از دریای جنوب و روزهای شلوغ کاری این دو سال اخیر که اجازه سفرهای چند روزه خارج از تعطیلات عید را نمی‌دهد، باعث شده بود دریای عزیز این قدر برایم دست نیافتنی به نظر برسد.

سال‌ها بود که دیگر نتواسته بودم هر زمستان بار و بندیل را جمع کنم، سوار قطار بشوم و خودم را برسانم لب آب.

شب،کنار پل منتظر لندیکرافت بودیم که دریا را دیدم. پرنده‌‌‌ها روی آب سیاه مثل دانه‌های سفیدی بودند که با موج بالا و پایین می‌رفتند و تاب می‌خوردند.

بوی دریا می‌آمد و نسیم خنکی که روح را صفا می‌داد. ایستاده بودم به تماشای پرنده‌ها و با خودم فکر می‌کردم  این همان چیزی است که به خاطرش به اینجا آمده‌ام. این لحظه‌های نمناک و آرام.

شب وارد جزیره شدیم و با ماشین جاده‌هایش را پیش رفتیم. جاده تاریک و آهنگ جنوبی و همسفران عزیز. 

این هم همان ترکیب دلخواه بود. موسیقی و راندن در جاده‌های شبانه‌ی تاریک.  

این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s