روزهای شبح‌گون

چند وقت است که در کلنجار نوشتن و ننوشتن درباره عمو هستم. آخرین عموی باقی مانده‌ام که از ده روز پیش حالش به هم خورد و ماجرا به اورژانس و بیمارستان و بستری کشید و همه‌مان را بی تاب کرد. این روزها و ساعت‌ها و لحظه‌هایمان پر از نگرانی و غصه و فکر و خیال است و حرف روزمره‌مان پرس و جوی لحظه به لحظه حال و احوالش است.

دلم نمی‌خواست بنویسم، هنوز هم دلم نمی‌خواهد. انگار با این نوشتن ماجرا رسمیت پیدا می‌کند. انگار نوشتن در این باره می‌شود مثل مجموعه پست‌هایی که سال ۹۳ درباره آن یکی عمو نوشتم و آخرینش نیمه کاره ماند و عمو تمام شد.

تحمل دوباره چنین اتفاقی واقعا سخت است، واقعا در آستانه تحمل‌مان به سر می‌برسم و طاقت چنین اتفاقی را نداریم. به خصوص بابا که در یک سال و نیم اخیر چهار نفر از نزدیکانش را از دست داده است. 

این روزها مثل شبح‌هایی هستیم که از کنار هم می‌گذریم و با چشمان خالی به رو به رو خیره می‌شویم.

      

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s