پدر و مادرهای این شهر -۳

از دور که دیدمشان فکر کردم دارند بازی می‌کنند، از این شوخی‌های فیزیکی که بچه‌ها و پدر مادرها گاهی باهم می‌کنند. دخترک پدرش را هل می‌داد و می‌زد و پدر هم دست دخترک را نگه داشته بود و می‌زد روی دستش و لپش. فکر کردم دخترک دارد می‌خندد و چهره جمع شده و دهان بازش نشانه قهقهه است. لبه سکوی بلندی کنار ورودی فروشگاه نشسته بود و پدرش رو به رویش ایستاده بود و هر از گاهی چند قدمی این طرف و آن طرف می‌رفت و باز سراغ دخترش می‌آمد. حرکاتشان توجهم را جلب کرده بود و نگاهم بهشان بود. کمی که جلو رفتم فهمیدم ماجرا شوخی نیست. مرد داشت دخترک پنج ساله‌اش را کتک می‌زد. سرش داد می‌زد و به صورتش سیلی می‌زد و بچه هم جیغ می‌زد و گریه می‌کرد و سعی می‌کرد او را از خود دور کند.
راهم را کج کردم طرفشان که مداخله کنم و نگذارم به کتک زدن بچه ادامه دهد. همین طور که می‌رفتم داشتم در ذهنم جملاتی هم آماده می‌کردم که یک جوری با مرد حرف بزنم و در روند کتک زدن وقفه بیندازم. چهار پنج قدم مانده بود بهشان برسم که مرد دخترک را از لب سکو بلند کرد و پرت کرد طرف باغچه کنار سکو. دیگر از کوره در رفتم، دویم طرفشان و داد زدم روانی! چه کار می‌کنی؟!
مرد بالا سر دخترک ایستاده بود و داشت سرش داد می‌زد که صدایم را شنید و برگشت طرفم و شروع کرد سر من داد زدن و فحش دادن که روانی خودتی و ….
یادم نیست که چیزی به مرد گفتم یا نه، شاید یکی دو جمله‌ای از این جنس که حق نداری بچه را بزنی، اما مرد همین طور بی وقفه سرم داد می‌زد و فحش می‌داد. چهره بچه را یادم هست. همان طور که کنار باغچه ولو بود، دستش را دراز کرده بود طرف ما و جیغ می‌زد نه، نه، جوری که انگار می‌خواهد جلوی اتفاقی را بگیرد. چهره‌اش پر از ترس بود. گمان کنم از مداخله من نگران شده بود و ترسیده بود دعوا و تنش جدیدی شکل بگیرد و پدرش -تنها آدم آشنای امنی که در آن لحظه کنارش بود- به خطر بیفتد.
چند قدمی رفتم عقب و گوشی را در آوردم که به اوراژنس اجتماعی زنگ بزنم. دیدن این کار من مرد را عصبانی‌تر کرد. ازشان دور شدم و همان طور که از دور نگاهم بهشان بود به اورژانس اجتماعی زنگ زدم. کارشناس پشت خط گفت کاری نمی‌توانند بکنند و این‌جا خارج نیست که فوری ماشین بفرستند سر صحنه! فقط اگر آدرس خانه‌شان را داشته باشم و مطمئن باشم مرد این کار را تکرار می‌کند می‌توانم بهشان گزارش بدهم. نمی‌دانستم این قدر دست بسته‌اند، وگرنه از ابتدا بهشان زنگ نمی‌زدم. بدتر از همه لحن حق به جانب و طلبکار خانم کارشناس پشت خط بود.
به پلیس زنگ زدم و گزارش دادم. خوشبختانه آن‌ها خیلی سریع و دقیق آدرس گرفتند که بیایند، البته تا وقتی که آن‌جا بودم هنوز نیامده بودند.
این وسط آقای دیگری که گویا از مدیران فروشگاه بود رفت سراغشان و نگهبان‌های فروشگاه آمدند و به دخترک آب دادند. مادر دخترک هم هراسان از فروشگاه آمد بیرون و بچه را بغل کرد. سر شوهرش داد می‌زد که چرا بچه را می‌زنی و حق نداری بزنی و …  آدم‌های دیگری هم آمدند و سعی کردند مرد را آرام کنند، هرچند او همچنان عصبی بود و داد می‌زد.
آدم‌ها از کنارم رد می‌شدند و می‌پرسیدند چی شده؟ بعضی‌ها از این آدم‌ها راننده ماشین‌های خطی کنار فروشگاه بودند که آن‌ها هم صحنه را از قبل دیده بودند. جالب‌ترین‌ و به نظر من غم‌انگیزترین سوالی که مردم می‌پرسیدند این بود که بچه خودشه؟ انگار پاسخ بله من خیالشان را راحت می‌کرد، انگار بچه خودش بودن توجیهی بود که نیاز به مداخله را از بین می‌برد.
و یک چیز غم‌انگیز دیگر هم بود: اینکه چه پلیس بیاید، چه نیاید، چه مرد آرام شود، چه نشود، هر اتفاق دیگری که بیفتند، در نهایت آن زن و آن بچه باز با آن مرد می‌روند زیر یک سقف.

پدر و مادرهای این شهر-۲

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s