قصه تکراری «اما»

یک بار چند سال پیش که درگیر پروژه‌ای بودم، کارفرما آمده بود دفترمان بازدید. در بین انواع تیم‌ها و پروژه‌هایی که باهاشان کار می‌کرد ما رویکرد متفاوتی داشتیم و از همان ابتدا و در تمام طول پروژه درباره نوع نگاهمان با کارفرما در تعامل و مذاکره بودیم و نتایج حاصل از این شیوه کار کردن را دایما برایش ارایه می‌کردیم. به نظر تعامل خوبی بود و توانسته بودیم همراهی کارفرما را جلب کنیم و اتفاقا کارهایمان را دوست داشتند. آن روز مدیر بالادستی هم در تیم بازدیدشان بود و فضای گفتگو متفاوت از همیشه بود. کارفرما دنبال عدد بود. دایم از تعداد می‌پرسید، چند خانه؟ چند متر؟ چند خانوار؟ چند سند؟ کاری به فرایند تغییری که در حال رخ دادن بود نداشت… فقط روی اعداد تاکید می‌کرد.
البته در حرف‌هایش این را می‌گفت که ما هم دنبال مشارکت مردمیم و فرایند اجتماعی برایمان مهم است اما پشت هر جمله‌اش یک «اما» می‌گذاشت و سراغ کمیت‌ها را می‌گرفت. می‌گفت بالاخره کارتان با این ملاک سنجیده می‌شود.
* * *
چند سال بعد برای پروژه‌ای دیگر به کارفرمایی دیگر درخواست دادیم. نوع کار متفاوت بود اما رویکرد ما همان رویکرد بود. در جلسات متعددی که برای چکش‌کاری پروپوزال داشتیم باز همان قصه تکرار شد. کارفرما می‌گفت اتفاقا ما هم دنبال همان چیزی هستیم که شما می‌خواهید، اساسا مشارکت مردم دغدغه ماست و برای همین تیم شما را انتخاب کرده‌ایم اما…
این بار هم اماهایی پشت جمله‌ها بود. اماهایی که می‌گفت ما هم طرف شما هستیم ولی به هر حال سیستم بالادستی ‌وجود دارد که باید به آن پاسخگو باشیم.
* * *
امروز بازهم برای پروژه‌ای دیگر با موضوعی دیگر در معرض بازدید نماینده کارفرما بودیم. جالبی قضیه این بود که این بار اتفاقا کسی برای بازدید و ارزیابی آمده بود که خودش و سازمانش یکی از داعیه‌داران و باسابقه‌های این رویکرد محسوب می‌شوند. خنده‌داری و گریه‌داری قصه همین بود که حتی امروز و در حضور این افراد هم باز همان قصه تکراری اماها تکرار شد:
«کارتان خیلی خوب است، کار درستی است و اصلا مملکت به این جور کارها احتیاج دارد اما…
اما بیایید از نگاهتان کوتاه بیایید، دست از اصول این نوع کار بردارید، گزارش صوری بدهید و راه آسان‌تر را انتخاب کنید، چون بالاخره کارفرمایی هست که عجله دارد، نتیجه می‌خواهد، الگویی می‌خواهد که بتواند در کل ایران پیاده کند؛ پس این فرصت را از دست ندهید. این بار از اصولگرایی کوتاه بیایید و اصولگرایی را بگذارید برای پروژه‌ای دیگر!»
و تجربه نشان می‌دهد این «پروژه دیگر» که آدم را به آن حواله می‌دهند هرگز رخ نخواهد داد، چون هر بار آش همین آش و کاسه همین کاسه است.
انگار همه می‌دانیم کار درست چیست، همه هم طرفدار آن هستیم و حاضریم ساعت‌ها در دفاع از آن داد سخن بدهیم اما پای عمل که می‌رسد نمی‌توانیم به شرایط ‌و مقتضیاتش تن بدهیم. می‌گوییم حالا این بار از سر و دمش کوتاه بیاییم، کاملش را بگذاریم برای دفعه بعد.
دفعه بعد از راه می‌رسد و باز می‌گوییم این بار محدودیت داریم، پس عجالتا از شکمش هم کوتاه بیاییم، خوب و دقیقش را بگذاریم برای پروژه‌ای دیگر…
خلاصه این قدر هر فرصت را به فرصت بعدی حواله می‌دهیم که سرزمین‌مان پر می‌شود از پروژه‌هایی که به مثابه شیر بی یال و دم و اشکم هستند؛ و همه‌ هم به این امر واقفیم اما…

Advertisements
این نوشته در آموخته‌های من, روزانه‌های من ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s