مرامی سواری در جزیره قشم

از در هواپیما که بیرون می‌رویم یکی از همسفرها با هیجان و خوشحالی می‌گوید بوی قشم می‌آید.  راست می‌گوید، قشم بو دارد. بوی پر رنگی که تا مدتها بعد هر وقت به قشم فکر می‌کنی این بو هم به ذهنت می‌آید.  ظاهرا بو یکی از تاثیرگذارترین و ماندگارترین حس‌ها در مغز است؛ و این بوی نمی که همراه باد از پنجره ماشین وارد می‌شود و تصویر جاده‌های شبانه داخل جزیره را ماندگار می‌کند همان چیزی است که آدم را به اینجا پیوند می‌دهد. همان چیزی که باعث می‌شود در پایان هر بار سفر به قشم میل شدیدی برای بازگشت به آن در وجودت شکل بگیرد.   این بو، این بوی نمناک و دریایی دل آدم را به این جزیره و به جنوب گره می‌زند.  تصویر جاده‌های شبانه این جزیره به همراه این بوی نمناک برای من قدمت زیادی دارد. من این تصویر و این بو را بیش از ده سال است که زندگی کرده‌ام. حالا باز دوباره اینجایم، در قشم، جزیره‌ای که بارها با جمع‌های مختلف به آن سفر کرده‌ام و هر بار از منظری مزمزه‌اش کرده‌ام.

این بار با جمع بزرگی از وبلاگ نویسان اهل سفر اینجا هستم که هر کدام سبکی و تجربه‌ای برای خود دارند. قرار است دو روز در قشم بگردیم و از آن بنویسیم. برنامه‌ریزی برای این سفر برایم کار ساده ای نبود، قبلا سه چهار باری به قشم آمده‌ام و جزایرش را هم گشته‌ام، و هر کدام از این سفرها از جنبه‌ای عمیق بوده و من را به اهالی این سرزمین وصل کرده است. برای همین وقتی به هر جایی و هر کاری در جزیره فکر می‌کردم نسخه قدیمی که قبلا انجام داده‌ بودم به خاطرم می‌آمد و منصرفم می‌کردم. البته چند تایی از جاذبه‌های قشم هست که هنوز نتوانسته‌ام ببینم، مثل غار نمکدان، تنگه چاهکوه و خانه‌های هنری که در هرمز و روستای سلخ راه افتاده است. بنابراین فعلا رفتن به سمت سلخ قدم اولم است تا بعد ببینم چه می‌شود و کجا می‌روم.

شب که با بچه‌ها حرف می‌زدیم یک همسفر هم پیدا می‌کنم. علیرضا مختار که ید طولایی در هیچ هایکینگ یا به قول خودش مرامی سواری دارد. ترجمه خوب و معناداری برای هیچ هایک ساخته است. تصمیم می‌گیریم سه شنبه صبح سفرمان در داخل جزیره را با هیچ هایک به سمت سلخ آغاز کنیم و بعد هر چه پیش آید خوش آید.

سه شنبه هشت و نیم صبح از هتل خارج می‌شویم و پیاده می‌رویم تا پمپ بنزینی که نزدیک هتل است. پمپ بنزین‌ها یکی از سرنخ‌های خوب برای هیچ هایک است. همان لحظه اول یک کامیون می‌بینیم و با راننده صحبت می‌کنیم و او هم استقبال می‌کند. عالی! برای اولین بار کامیون‌سواری را تجربه می‌کنم. راننده اهل شهرکرد است اما بیست سال است که با خانواده‌اش اینجا زندگی می‌کند و برای شرکت‌های ساختمان‌سازی بار می‌برد. همان طور که در مسیر می‌رویم برایمان از چاه‌های آب شیرین می‌گوید. چاه‌های آب شیرین را قبلا در نزدیکی لافت دیده‌ام. چاه‌های طلا صدایش می‌کنند. اما راننده از سه حلقه چاه دیگر حرف می‌زند که جایش را مسافرها و حتی برخی از بومی‌ها هم نمی‌دانند. جایی در بین راه طولا و هلر (به ضم ه و لام) در نزدیکی یک سکوی نماز، سه حلقه چاه است که دو تایش در دارد و یکی بدون در است و در نتیجه زباله در آن جمع شده است. الان کاربردشان برای وضو گرفتن مسافرهایی است که وقت نماز در راه مانده‌اند.

DSCN6800

چاه های آب شیرین در مسیر روستای طولا

با راننده خوش صحبت کامیون تا نزدیکی دو راهی هلر می‌رویم و بعد مسیرمان از هم جدا می‌شود.  ایده ما این است که تا نزدیکی درگهان برویم و بعد جاده را به سمت جنوب، یعنی رمکان ادامه بدهیم و از آن‌جا هر طور که پیش آمد خودمان را به جاده جنوبی برسانیم و از جاده ساحلی برویم تا سلخ. نقشه‌مان خوب پیش می‌رود. مدت انتظارمان برای ماشین زیر پنج دقیقه است و پشت هم ماشین‌هایی پیدا می‌کنیم که ما را در جاده جلو می‌برند. تا رمکان چهار تا ماشین عوض می‌کنیم. جالب‌ترینش کامیونی است که ما را چند صد متر جلو می‌برد. به قول علیرضا کوتاه ترین مسافت با بزرگ‌ترین ماشین!

از رمکان با یک وانت تا فلکه فرودگاه می‌رویم و بعد هم تا سر جاده نقاشه. نقاشه یکی از روستاهای جاده جنوبی است که طبق نقشه راهنمای ژئوپارک قشم می‌توان از آن‌جا و از طریق جاده ساحلی به سلخ رسید. نم نم کنار جاده راه می‌رویم و منتظر ماشین می‌شویم. یکی دو تا ماشین از رو به رو می‌آیند اما در جهتی که ما می‌خواهیم برویم خبری نیست؛ و این‌جا مهم‌ترین قاعده هیچ هایک را به یاد می‌آوریم: اساسا باید ماشینی از جاده رد شود که بعد بشود هیچ هایک کرد! و در این جاده خبری از ماشین نیست. اول امید داریم، همچنان که راه می‌رویم هر از گاهی برمی‌گردیم و پشت سرمان را هم نگاه می‌کنیم. اما کم‌کم باورمان می‌شود که در جای اشتباهی قرار گرفته‌ایم. فقط به جلو و به مناره مسجدی که حدس می‌زنیم در نقاشه باشد چشم می‌دوزیم و راه می‌رویم و راه می‌رویم و راه می‌رویم.

DSCN6811

جاده نقاشه

رسما داریم پیاده به نقاشه می‌رسیم. البته در چند صد متر آخر ماشینی سوارمان می‌کند و می‌برد جلوی خانه‌ای پیاده‌مان می‌کند که بعد می‌فهمیم یکی از اقامتگاه‌های بومی جزیره است.   خسته و گرما زده‌ می‌رویم داخل خانه تا کمی استراحت کنیم و ببینیم چطور می‌توانیم خودمان را از این جا به سلخ برسانیم، و این جاست که با واقعیت دردناکی رو به رو می‌شویم: باید راه آمده را تا فلکه فرودگاه برگردیم و از جاده‌ طبل به سمت سلخ برویم. چون جاده ساحلی خاکی است و اصلا ماشینی از آن رفت و آمد نمی‌کند. فقط بعضی محلی‌ها با موتور و به سختی از آن استفاده می‌کنند، این چیزی است که روی نقشه مشخص نشده بود.

به هر حال یک ساعتی می‌نشینیم و مهمان اقامتگاه خانواده خانگاه می‌شویم. چای می‌خوریم و با یکی از دختران خانواده در مورد کار و بار اقامتگاهشان گپ می‌زنیم. ظاهرا مسافر خارجی زیاد دارند و عمده کسب و کارشان را بر مبنای همان چیده‌اند. دختر توضیح می‌دهد که کمتر ایرانی پذیرش می‌کنند، چون به دردسرش نمی‌ارزد. مسافرهای ایرانی آن قدر در مورد خدمات غر می‌زنند یا موقع حساب کردن چانه‌های بی منطق می‌زنند که این‌ها ترجیح می‌دهند ایرانی پذیرش نکنند. در عوض خارجی‌ها با شرایط همراه‌ترند و انگار برایشان جا افتاده است که آمده‌اند تا زندگی محلی این جا را تجربه کنند. نگاه این خانواده به ماجرا و این تمایزی که احساس می‌کردند برایم جالب بود. خیلی خوب کسب و کارشان را می‌فهمیدند و معنا می‌کردند و مراقبش بودند. از آن جالب‌تر اینکه مشتری خارجی هم زیاد داشتند. ظاهرا بر اساس لینک و دوست و آشناهایی که در دنیا پیدا کرده‌اند، اقامتگاهشان به مسافرها معرفی شده و برایشان مهمان می‌رسد.

قصه اقامتگاه‌های جزیره برایم جلب شده است. یادم است دوازده سال پیش که برای اولین بار به اینجا آمدم خبری از اقامتگاه‌های محلی نبود. در سال‌های بعد کم‌کم شروع شد و گویا در این دو سه سال اخیر به همت ژئوپارک یا سازمان گردشگری یا منطقه آزاد، قصه پررنگ‌تر و سازمان یافته‌تر شده است. مهم‌ترین سوالم در مواجهه با آدم‌های اقامتگاه‌دار این است که چه شده به فکر راه‌اندازی چنین چیزی افتادند؟ آیا ماجرا از دل خودشان درآمده یا نیرویی از بیرون قصه را هل داده و جلو برده است؟ و حالا با این اقامتگاه‌ها حال مردم چطور است؟ حال کسانی که درگیر این کسب و کارند و حال همسایه‌هایی که درگیر نیستند. معمولا در این جور اتفاقات آدم‌ها بیشتر جنبه مثبت ماجرا را می‌بینند. معمولا از توسعه صحبت می‌شود، از رونق روستا، از کارآفرینی، از فعال شدن زن‌ها و چیزهایی از این دست. جذابیت ماجرا و تاثیرات مثبت ملموسی که دارد جایی برای دیدن تبعات منفی احتمالی نمی‌گذارد؛ و همین ذهن من را قلقلک می‌دهد که بفهمم در پس این رونق و خوشحالی آیا نارضایتی یا تبعات منفی هم وجود دارد یا نه؟ چیزی که از صحبت با این خانواده و بعدتر از آدم‌های دیگر می‌فهمم این است که گویا هر کس خودش به فکر افتاده اقامتگاه راه بیندازد و ماجرا از هفت هشت سال پیش شروع شده است، اما تازگی‌ها منطقه آزاد ( یا ژئوپارک؟) برای اقامتگاه‌دارها کلاس و برنامه آموزشی رایگان ترتیب داده تا بتوانند کیفیت خدماتشان را بالا ببرند.

دوست دارم بیشتر اینجا بمانم و بیشتر بشنوم اما به قول یکی از دوستان «راه رفتنی را باید رفت.» ماشینی پیدا می‎کنیم و تا فلکه فرودگاه می‎رویم. از آن جا باز دو ماشین دیگر سوار می‌شویم و بعد هم به سلخ می‌رسیم. ماشین آخر می‌بردمان کنار اسکله سلخ تا صیادانی که تازه از دریا برگشته‌اند را ببینیم. ساعت نزدیک دو ظهر است و ما مثل دو تا بستنی قیفی در حال آب شدنیم! می‌رویم دستشویی کنار اسکله و آبی به سر و صورت می‌زنیم. بعد می‌آییم زیر سایه بانی که تورهای ماهیگیری را زیرش جمع کرده‌اند.

DSCN6830

اسکله سلخ

محو تماشای لنج‌ها هستیم که ناخدای یکیشان سر صحبت را با ما باز می‌کند. متوجه می‌شود نهار نخورده‌ایم و می‌گوید نهارمان حاضر است و ما را به خوردن ماهی تازه دعوت می‌کند. چه از این بهتر؟ سوار لنجش می‌شویم تا با او و دیگر کارکنان غذا بخوریم. جاهای مختلف لنج باری‌اش را نشانمان می‌دهد. یک لنج سه طبقه که پایین و بالا انبار بار است و طبقه وسط اتاق ناخدا و کارکنان و تجهیزات ناوبری.

بودنم در اینجا به یک رویا می‌ماند. نشستن روی حصیر، زیر سایه، در حالی که باد خنک مطبوعی از سمت دریا می‌آید و لنج که مثل یک گهواره بزرگ روی دریا تکان تکان می‌خورد. دوست دارم اینجا دراز بکشم و کتاب بخوانم. آن قدر آرام و مطبوع است که واقعا آدم دلش نمی‌خواهد حتی برای لحظه‌ای از جایش بلند شود.  ناخدا می‌فرستدمان تا دست‌هایمان را بشوییم چون قرار است با دست غذا بخوریم. سفره را می‌اندازند و غذا را می‌آورند اما خودشان سر سفره نمی‌آیند. هر چه اصرار می‌کنیم می‌گویند خودشان بعدا غذا می‎خورند. گمان کنم غذای خودشان را به ما دادند و حالا باید برای خودشان دوباره غذا آماده کنند.

DSCN6836

غذای ناخدا

غذا، ماهی سرخ شده و پلو است، به همراه سس خوشمزه ای که از ترکیب تمبر هندی، پیاز، روغن، رب و ادویه‌جات درست شده است.  با دست غذا خوردنی که در تاجیکستان تجربه کرده‌ام به کمکم می‌آید و به مراتب تمیزتر از علیرضا غذا می‌خورم. آن قدر گرسنه‌‌ایم و آن قدر خوشمزه است که همه غذا را تا آخر می‌خوریم، غذایی که احتمالا مال ۴-۵ نفر بود! بعد از غذا باز روی حصیر ولو می‌شوم. کاری ندارم اما دلم هم نمی‌خواهد از جا بلند شوم، همین طور می‌نشینم و از وزش باد لذت می‌برم. قرار است تا دقایقی دیگر به سمت بندرعباس حرکت کنند و ما تا آخرین لحظه قبل از حرکتشان در لنج می‌مانیم.

ساعت حدود چهار است و ما هنوز بی حال گرما و خواب هستیم. تصمیم می‌گیریم کمی روی تورهای ماهیگیری دراز بکشیم و استراحت کنیم. استراحت کردن همانا و خواب عمیق یک ساعته همان! جای دلچسبی است واقعا، زیر سایه، نسیمی که از دریا می‌وزد و صدای یکنواخت امواج که هر از گاهی صدای پرنده‌ای هم به آن اضافه می‌شود.

ساعت پنج و ربع از جا بلند می‌شویم و می‌رویم داخل روستا. بالاخره به یکی از اهداف سفرم که دیدن خانه زینت است می‌رسم. زینت یکی از زن‌های فعال و  مشهور قشم است که کتابی نوشته و مستندی بر اساس زندگی‎اش ساخته شده است. خانه‌اش هم از مجموعه اقامتگاه‌های بومی جزیره است که اسمش را «باغ آیین‌های زینت» گذاشته‌اند. چون به قول خودشان بیش از آنکه اقامت دادن هدفشان باشد، زنده نگه داشتن و معرفی آیین‌های بومی هدفشان است. جای زیبایی است، پر از ریزه‌کاری‌هایی که باید کشفش کرد و در پس هر ریزه‌کاری قصه‌ای است. دو پسر نوجوان و یک پسر جوان که از اقوام زینت هستند گوشه و کنار باغ را بهمان معرفی می‌کنند. اینجا از آذر ۹۴ راه افتاده و گوشه‌های مختلفش با کمک و حضور هنرمندانی از جاهای مختلف ساخته شده است.

DSCN6903

نقاشی دیواری باغ آیین های زینت

مثلا کوره‌ای چوب سوز برای پخت سفال که توسط اساتید و دانشجوهای تبریزی ایجاد شده، یا نقاشی‌های دیواری که آقای نادعلیان کشیده است. فضای باغ با نیمکت‌هایی که از چوب نخل درست شده جای دلچسبی برای نشستن و گپ زدن است، و ما باز معاشرتمان در مورد اقامتگاه را با میزبانان پی می‌گیریم و باز حال بلند شدن و رفتن نداریم!

DSCN6909

کوره چوب سوز

اینجا هم مثل دیگر اقامتگاه‌ها خانوادگی اداره می‌شود و به نظرم این ویژگی مهمی از اقامتگاه‌های قشم است. در اقامتگاه‌های دیگری که در جزیره دیده و شنیده‌ام حس و حال فضا بیشتر شبیه مهمان شدن در خانه محلی‌هاست. انگار بخشی از خانه‌شان را اجاره می‌دهند و به واسطه پولی که می‌گیرند تو را در غذا و اطلاعات و دانش‌شان شریک می‌کنند. اما فضای باغ زینت بیشتر حس و حال یک هاستل دلچسب را در ذهنم تداعی می‌کند. فضای بزرگ و جذابی که در هر گوشه‌اش مسافری اقامت دارد و این مسافرها می‌توانند در باغ جمع شوند و باهم معاشرت کنند یا از رویدادهایی که برایشان تدارک دیده شده است استفاده کنند.  ساعتی هم در باغ زینت می‌نشینیم و شربت لیمو مهمانشان می‌شویم. به سختی از جا بلند می‌شویم و می‌رویم سراغ پیدا کردن خانه یکی از آشنایان علیرضا.

قصه جالبی است این آشنایی هم، سال‌ها پیش آدمی آمده اینجا و کار کرده و مهرش به دل مردم روستا افتاده، سفت و سخت. بعد این معاشرت ادامه پیدا کرده و رفت و آمد خانوادگی شده و حالا من به واسطه همسفری با علیرضا مورد محبت کسانی قرار می‌گیرم که خاطره خوشی از حضور دایی‌اش در این روستا دارند.

به خانه آن آشنا که می‏رسیم حسابی از دیدنمان خوشحال می‌شوند، انگار فامیلی هستیم که پس از سال‌ها به دیدار فامیل آمده است؛ و چه به موقع هم آمده است. هفته بعد عروسی یکی از نوه‌هاست و حالا همه جمعند برای تدارکات عروسی و دوختن لباس‌ها.

لباس‌ها… لباس‌ها… دنیایی است برای خودش، انگار دروازه‌ای که تو را به دنیای زنانه روستا راه می‌دهد، پنجره‌ای که می‌توانی از آن تاریخی از هنر و سنت را تماشا کنی. لباس و تماشای لباس باب گفتگوست در این سرزمین.  هنوز نیم ساعتی از حضورمان نگذشته که زن‌ها لباس‌های در حال دوختشان را می‌آورند تا ببینم. پارچه‌های رنگی و نقش و نگارهایی که آدم نمی‌تواند زبان از تحسین‌شان ببندد. یک عالم شلوار و یک عالم پیراهن.

DSCN6919

لباس هایی برای عروسی

این حرکت لباس آوردن هم جالب است. مختص قشم نیست، در سیستان و بلوچستان هم همین طور است. انگار نشان دادن لباس یا در اختیار گذاشتن لباس برای پوشیدن و عکس گرفتن جزیی از پذیرایی و مهمان‌نوازی است. انگار اتفاقی است که یخ‌های اول آشنایی را آب می‌کند، تو را به اتاق‌های خصوصی‌تر خانه راه می‌دهد، و به یکی از اعضای جمع زنانه خانه تبدیل می‌کند. از همین نقطه است که دیگر تو می‌شوی مهمان خانم‌های خانه و اگر پسری همراهت باشد، می‌شود مهمان مردهای خانه؛ و در ادامه هر کدام مسیر خاص خودتان را تجربه می‌کنید.

در این خانه البته تفکیک زنانه و مردانه شدید نیست و همه باهم در حال معاشرتیم اما به هر حال آشپزخانه عرصه زنانه است و من هم برای تدارک شام همراه زنان خانه می‌شوم. می‌خواهند نان بپزند نانی به اسم تمشی (به ضم ت و میم) که روی تابه‌ فلزی مخصوصی روی گاز درست می‌شود. خمیر ساده‌ و شلی از ترکیب آرد و آب و نمک دارد. خمیر را نیم ساعت در یخچال می‌گذارند تا خودش را بگیرد. تابه فلزی را روی اجاق می‌گذارند و بعد گلوله‌ای از خمیر بر می‌دارند و روی سطح تابه قل می‌دهند تا به شکل لایه نازکی سطح تابه را بپوشاند. خمیر در اثر حرارت می‌پزد و نان ور می‌آید. نان بسیار نازکی که رویش چیزهای مختلف می‌ریزند.

DSCN6927

پهن کردن خمیر تمشی روی تابه

ساده‌ترینش روغن داغ است که با زردچوبه مخلوط کرده‌اند. دو جور مایع دیگر هم می‌ریزند: یکی مایعی به نام سوراغ که ترکیب ماهی کیلکا و خاک سرخ جزیره هرمز است. ماهی و خاک را مخلوط می‌کنند و می‌گذارند چند ماهی بماند تا آب بیندازد و به شکل مایع یکدستی در بیاید. مایعی قرمز رنگ که وقتی نان را پختند چند قطره‌ای روی آن می‌پاشند.  و دیگری مایعی به نام مهیاوه که آن هم ترکیب نوع دیگری از ماهی با ادویه‌جات است و مانند سوراغ آماده می‌شود. تازگی‌ها ترکیب جدیدی هم ساخته‌اند که روی تمشی می‌ریزند: تخم مرغ و پنیر. بعد از اینکه خمیر را روی تابه کشیدند فوری رویش تخم مرغ می‌شکنند و پخش می‌کنند و بلافاصله بعد پنیر معمولی صبحانه (پنیر فتا یا پنیر خامه‌ای) رویش می‌ریزند و پخش می‌کنند. این‌ها همراه نان می‌پزد و بعد نان را بر می‌دارند و چهارتا می‌کنند و کنار می‌گذرند. این یکی واقعا طعمی نرم و خوشایند دارد و به قول خودشان یک جور غذای کامل است.

DSCN6930

تمشی روغنی

برای شام به جز تمشی روغنی و تخم مرغی، ماکارونی و آش هم داشتیم که البته من تمرکزم را روی تمشی تخم مرغی گذاشته بودم و نمی‌توانستم از خوردنش دست بردارم!  بعد از شام با خانم‌ها رفتیم پیاده‌روی و یک ساعتی پیاده‌روی کردیم. آخرهای راه را دیگر از شدت خستگی نیمه هشیار بودم و حتی شاید چند قدمی را هم در خواب برداشتم! بعد از پیاده‌روی هر کس رفت خانه خودش تا باز فردا صبح بیایند و دوخت و دوزشان برای عروسی را از سر بگیرند. ما هم خوابیدیم.

صبح ساعت چهار و نیم علیرضا همراه فاضل رفت دریا. معمولا ساعت چهار و پنج می‌روند و اگر صید خوب باشد تا عصر و شب می‌مانند، وگرنه زودتر برمی‌گردند خانه. من تحمل زیر آفتاب ماندن وسط دریا را نداشتم و با ایشان نرفتم، البته نمی‌دانم اگر می‌خواستم بروم امکان‌پذیر بود یا نه. چون خانم‌ها به واسطه حضور مردان غریبه در قایق هیچ وقت به این شکل دریا نمی‌روند.

من شش و نیم صبح در اثر روشنایی هوا بیدار شدم. قصد داشتم بروم روستای برکه خلف که دوستی قدیمی را ببینم. صبحانه خوردم، بار و بندیل را برداشتم و زدم به جاده تا شانسم را برای تنهایی هیچ هایک کردن امتحان کنم. عجب شانسی خوبی هم داشتم. کمی از روستا و ایستگاه تاکسی‌ها دور شدم و پیاده در جاده به راه افتادم تا ماشین‌های گذری به مقصد طبل را بگیرم و بعد تکه تکه بروم سمت فرودگاه و از آن‌جا هم جاده را به سمت برکه خلف ادامه دهم.  خیلی زود یک تویوتا دو کابین برایم نگه داشت و سوار شدم.

راننده‌اش پیرمرد خوش صحبتی بود که فی‌البداهه شعر می‌گفت. بیشتر شبیه بحر طویل بود شعرهایش. در پاسخ به حرف‌هایت یا با استفاده از کلماتت شعری در مورد موقعیت موجود می‌سرود. مقصد اولیه‌اش طبل بود اما گفت اگر چند دقیقه‌ای صبر کنم کار کوچکی در طبل دارد که انجام می‌دهد و بعد می‌رود سمت قشم، در نتیجه من می‌توانستم تا فرودگاه همراهش بروم. قبول کردم، عجله‌ای در کار نبود. رفت مرکز بهداشت کارش را انجام داد و برگشت. در راه کلی حرف زدیم. خودش اهل سلخ بود و خیلی خوب آداب و مراسم آن جا را می‌شناخت. من از سفرهایم به تاجیکستان و ترکیه گفتم و او از سفرهایش به تهران و دوبی. نتیجه آن که وقتی به نزدیک فرودگاه رسیدیم گفت تا برکه خلف می‌رساندم و بعد می‌رود سمت قشم. شعری هم در مورد اینکه زحمتی نیست و راهش دور نمی‌شود سرود و قانعم کرد پیشنهادش در مورد رساندنم را بپذیرم؛ ‎بردنم را بپذیرم. پذیرفتم.من هم که از هم صحبتی با او لذت می بردم، پذیرفتم. چه از این بهتر؟ به این ترتیب اولین تجربه تنهایی هیچ هایک کردنم به مطلوب‎ترین شکل ممکن رقم خورد.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای مرامی سواری در جزیره قشم

  1. سلام
    در ادامه ی خوندن سفرنامه های دوستان، امروز فرصت شد تا نوشته شما از قشم رو بخونم. خوشحالم که توی یه روز آروم و حال خوب نوبت دفتر شما شد تا با حوصله یک ساعتی توی صفحات مختلف این دفتر پرسه بزنم و از قلم شیواتون لذت ببرم. از دوستی و همسفری باهاتون خوشحالم.
    همیشه شاد و بر فراز باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s