مرگ چند وقتی است بر فراز آشیانه‌مان پرواز می‌کند

این یکی یک شوک کامل بودم. نه انتظاری، نه بیماریی، نه آمادگی. پریشب سالم و سرحال بود و دیروز صبح دیگر نبود. این قدر غیرمنتظره و بعید که تا آخر شب و تا امروز صبح آدم‌ها دایم در حال یادآوری اتفاقی هستند که افتاده، با خودشان تکرارش می‌کنند تا باورش کنند.
حالا بابا آخرین پسرعموی سالمش را هم از دست داد. آن یکی پسرعمو مدت‌هاست بیمار است و دیگر بابا را به زحمت می‌شناسد.
این هم شد در دیگری که بسته شد و هم صحبت و همدمی که از دست رفت.
این، سومین فقدان نزدیک در دو سال اخیر است.
هیچ وقت به آخرین بچه خانواده بودن این طور فکر نکرده بودم. هیچ وقت حواسم نبود که کوچکترین فرزند خانواده بودن چنین معنایی هم می تواند داشته باشد. من خودم آخرین فرزند خانواده ام و میدانم میزان انتظاری که از آدم وجود دارد و نقشی که آدم ایفا میکند متفاوت با بقیه فرزندان است. چنین جایگاهی را سال هاست در خانواده و فامیل تجربه کرده ام اما تجربه بابا جنبه تازه ای بود.
بابا هم آخرین فرزند خانواده پنج نفره (پنج فرزنده) شان است. خانواده ای که در پانزده سال اخیر سه عضوش را از دست داده است و بابا تنها و تنهاتر شده است.
در آخرین روز هایی که عموی بزرگ زنده بود و بابا رفته بود دیدنش، با زحمت دستش را گرفته و گفته بود تو فلانی و فلانی را راهی کردی (اشاره به عمه که سالها پیش و عمو که پارسال فوت کرد)، من را هم مثل آن دو راهی کن بروم.
در حرفش حقیقت تلخی بود. بابا تنها ایستاده و رفقایش یکی یکی ترکش می‌کنند.

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s