به استقبال نوروز در تاجیکستان-۱۸

شب خسته و له و په رسیدم دوشنبه. رفتم باغ رودکی و مخلفات اطرافش را دیدم و بستنی خوردم و عکاسی کردم و کمی قدم زدم و بعد با تاکسی رفتم هاستل. هاستل امشب خلوت بود، بعضی از بچه‌ها رفته بودند که بروند ازبکستان و چند تای دیگر هم برای یکی دو شب رفته بودند خجند و بر می‌گشتند.
فردا آخرین روز کاملی بود که در دوشنبه بودم و به جز نوروزبینی و نوروز بازی، باید یکی دو تا موزه مهم شهر را هم می‌دیدم. در گشت و گذارم در باغ رودکی باخبر شده بودم که فردا صبح در آنجا کنسرت برگزار می‌شود. برای همین قصد داشتم اول بروم کنسرت را ببینم و بعد هم موزه.
غروب نصیبه زنگ زد که فردا کجا می‌خواهی بروی که ما هم همراهت بیاییم. برنامه کنسرت را گفتم و گفتم که بعدش هم می‌روم آثارخانه (موزه). او هم استقبال کرد و گفت فردا زنگ می‌زند که دم کنسرت یا آثارخانه به من بپیوندند. 
کنسرتی که حرفش بود در فضای باز برگزار می‌شد، در نزدیکی مجسمه رودکی. فضای اطراف حوض سکوهایی برای نشستن داشت و مردم جمع بودند. البته خیلی شلوغ نبود. من زود رسیدم و هنوز داشتند آهنگ‌ها را چک می‌کردند و اجرای زنده نبود. البته همین چک کردن آهنگ هم به معنی پخش شدن آهنگ‌های مختلف در محوطه و رقصیدن جمع‌های کوچکی از آدم‌ها دور هم بود. بیشتر حاضرین بچه‌های دبیرستانی و معلم‌هایشان بودند. ظاهرا مدرسه هماهنگ می‌کند و بچه‌ها را برای برنامه می‌آورد. حتی یکی از خواننده‌های کنسرت معلم بعضی از بچه‌ها بود. در زمان انتظارم تا شروع کنسرت با چند تا دختر دبیرستانی دوست شدم. وسایلشان را می‌سپردند به من که بروند برقصند یا وسایل من را نگه می‌داشتند که من بروم برقصم. کم‌کم جمعیت زیاد شد و اجرای زنده کنسرت شروع شد.
در این فاصله نصیبه هزار بار زنگ زد و گفت که می‌‌آیند کنسرت. من هم آدرس محل کنسرت و جای نشستن را دادم و گفتم رسیدید زنگ بزنید که هم را پیدا کنیم. اما تا لحظه رسیدن ۴-۵ بار دیگر هم زنگ زد. نه اینکه آدرس را پیدا نکرده باشدها، نه. فقط می‌گفت ما فلان جاییم و داریم می‌آییم، تو کجایی؟ و من باز همان جای قبلی بودم! چند دقیقه بعد باز تلفن و باز همان مکالمه.
کلا شیوه استفاده از تلفن در این کشور برایم عجیب است. آدم‌ها خیلی به هم زنگ می‌زنند، خیلی. یعنی تقریبا هر چند دقیقه یک بار تلفن‌شان زنگ می‌خورد یا خودشان در حال شماره‌گیری هستند. انگار گزارش لحظه به لحظه وقایع را به هم می‌دهند. آن شبی که در استرافشان در جمع خانم‌های سمنوپز بودم وضع همین بود، روزی که در جمع خانواده نصیبه گذراندم هم همین طور بود. دایم در حال مکالمه تلفنی با فامیل و آشنا بودند.
نصیبه، مدینه و عبادت (مادر نصیبه) رسیدند و بالاخره هم را پیدا کردیم. دوست نداشتند روی سکوها بنشینند و کمی طول کشید تا بالاخره در مورد جای نشستن به توافق برسیم. نایلون وسایلشان را زیرشان انداختند و من هم کاپشنم را دادم تا عبادت زیرش بیندازد و بالاخره بنشینیم. دوست نداشتند برقصند، اول نصیبه و مدینه کمی رقصیدند اما تذکر و چشم غره‌ای از عبادت گرفتند و نشستند! بحث زشت بودن و آبرو و شوهرت خوشش نمی‌آید و این طور چیزها بود به نظرم. کلا خانواده خجالتی و نگران آبرویی بودند این خانواده.
بیشتر از آن که حضور در فضای کنسرت برایشان اهمیت داشته باشد، درگیر عکس انداختن و چگونه عکس انداختن بودند. تبلت من رو به خاموشی بود و دیگر نمی‌شد عکس‌ها را در لحظه برای روسیه فرستاد. در نتیجه فقط به عکس گرفتن با دوربین بسنده کردیم تا من در تهران عکس‌های دوربین را خالی کنم و برای فرهاد در روسیه بفرستم. دور و بر آنجا یک عالمه از این عکاس‌های فوری هم بودند که پول می‌گرفتند و نیم ساعت بعد عکس چاپ شده‌ات را تحویل می‌دادند. رفتند یکی را آوردند و چند تا منظره هم انتخاب کردند و سه چهارتا عکس دسته جمعی گرفتیم. من یکی را برداشتم و سه تای دیگر را به آن‌ها دادم. گفتم همین یادگار برای من کافی است.
کنسرت تمام شد و رفتیم که به سمت آثارخانه برویم. سر راه که داشتیم در پارک می‌رفتیم یکدفعه دیدیم یک آقای میکروفون به دست به همراه یک فیلمبردار و چند نفر دیگر از رو به رو می‌آیند. مربوط به یک برنامه تلویزیونی بود که در خیابان از آدم‌ها سوالات اطلاعات عمومی می‌پرسد. مجری رفت سمت نصیبه و سلام و علیک کرد و سوالی درباره یک شعر پرسید. بیتی خواند و پرسید شاعرش کیست. شعر را نشنیده بودم و نام شاعران هم غریبه بود. نصیبه شک داشت و با ما مشورت می‌کرد.  آخر هم پاسخش غلط بود. این وسط مجری فهمید که من مهمانم و از ایران آمده‌ام، برای همین تصمیم گرفت مسابقه را با من هم اجرا کند. گفتم آخر من که اینجا را خیلی نمی‌شناسم، پیشنهاد داد جواب سوال را از قبل بهم بدهد که قبول نکردم و گفتم شانسم را امتحان می‌کنم. اتفاقا سوالش ساده بود. پرسید در چه سالی و در کجا نوروز به عنوان یک رویداد بین‌المللی ثبت شد؟ چهار گزینه داشت که هر کدام یک تاریخ و یک سازمان بین‌المللی را به عنوان مرجع تصویب مطرح می‌کرد. سالش را یادم نبود اما می‌دانستم سازمان ملل این را تصویب کرده است. بنابراین گزینه چهارم را که درست بود انتخاب کردم و آن‌ها هم خیلی خوشحال شدند و ذوق کردند. البته جایزه‌ای در کار نبود، فقط آدم را در تلویزیون نشان می‌دادند و برای پاسخ‌های درست آهنگ مناسبی پخش می‌کردند!
خلاصه که بعدش کلی با نصیبه و بقیه خندیدیم از شانسی که یهو جلویمان سبز شد.
رفتیم آثارخانه ملی. به موزه می‌گویند آثارخانه. یک ساختمان بزرگ با بلیت‌هایی که به نسبت دیگر موزه‌هایی که در شهرهای دیگر دیده بودم گران‌تر بود. برای تاجیک‌ها ۵ سامانی و برای خارجی‌های ۲۵ سامانی (حدود ۳ دلار) بود. اگر راهنما می ‌خواستی باید ۱۵ سامان دیگر هم می‌پرداختی و اگر می‌خواستی عکس بگیری ۲۰ سامان دیگر. من آمدم ۲۵ سامان سهم خودم را بپردازم تا آن‌ها هم نفری ۵ سامان سهم خودشان رابدهند و برویم بلیت بخریم. اما نصیبه از من ۲۰ سامان گرفت که برای همه‌مان بلیت بخرد، می‌خواست چهارتایمان را به عنوان تاجیک از در رد کند. من مخالفت کردم که کار درستی نیست و قاعدتا من باید ۲۵ سامان بدهم و این کار را نکنیم و … اما اصرار کرد که کاریت نباشد. موقع ورود فهمیدند که من خارجیم و اجازه ندادند با آن بلیت‌ها برویم داخل! وضعیت مضحکی ایجاد شده بود. نمی‌دانم نصیبه واقعا از حساب و کتاب سر در نمی‌آورد یا داشت چانه می‌زد وقتی هی عدد و رقم‌هایی برای پرداخت بهای بلیت مطرح می‌کرد که با قیمت واقعی فرق داشت. اصرار داشت که راهنما هم نمی‌خواهیم که البته نظر من چیز دیگری بود. بالاخره بعد از گفتگوها و همفکری‌های پیچیده بین خودشان تصمیم گرفتند نیایند آثارخانه. اول مادرش از آمدن منصرف شد و گفت منتظر می‌ماند تا ما نیم ساعته کارمان تمام شود و پیشش برویم، اما نهایتا نصیبه و مدینه هم تصمیم گرفتند مادر را همراهی کنند و بروند خانه.
و بالاخره من موفق شدم شکل مطلوبم از بازدید موزه را شکل بدهم. ۲۵ سامان بلیت خریدم و ۱۵ سامان هم برای راهنما پرداختم. و چقدر خوب شد که آن‌ها رفتند، چون بازدید من از موزه سه ساعت و نیم طول کشید!
موزه خیلی خوب بود، خیلی. در چهار سالن بزرگ که هر تکه‌اش به چیزی مربوط است. راهنمایم آقایی بود به نام امید عزیزف که خوب تاجیکی حرف می‌زد و خیلی سر حوصله همه چیز را برایم توضیح می‌داد و به سوالاتم جواب می‌داد. از معاشرت هم لذت بردیم من مستمع علاقمندی بودم که صاحب سخن را سر ذوق آورده بودم و او باستان شناس مشتاق و مطلعی بود که برایم سرچشمه اطلاعات شده بود. کلی از هم یاد گرفتیم و اطلاعتمان را با هم به اشتراک گذاشتیم. به هر حال داشتیم از تاریخ سرزمین مشترکی حرف می‌زدیم.
آخر سر موقع خداحافظی قبل از آنکه من بخواهم یادگاری کوچکی بهش بدهم من را به اتاق کارش در موزه دعوت کرد و بهم هدایایی داد: کتاب موزه را به همراه یک پیرهن زیبا که مال کولاب بود‌. گفت پیرهن را می‌خواستم به موزه بدهم اما الان فکر می‌کنم بدهم که شما ببرید ایران و بپوشید یا به موزه‌ای بدهید تا مردم آن‌جا با این نوع لباس آشنا شوند.
بعد از موزه دیگر وقت زیادی نداشتم که به موزه مردم‌شناسی بروم ، برای همین تصمیم گرفتم موزه مردم‌شناسی را بگذارم برای روز پنجشنبه صبح، قبل از پروازم ببینم و الان نهار بخورم و بروم سمت باغ بوتانیک. هوا سرد شده بود و من هم حسابی در فضای موزه یخ کرده بودم بنابراین آشخانه‌ای پیدا کردم و یک کاسه برش داغ با نان و چای هخورذم که جمعا شد شش سامانی! یعنی زیر یک دلار!
پیاده راه افتادم سمت باغ بوتانیک که آن سر بلوار رودکی بود. می‌خواستم سر راه مسجد حاج یعقوب را هم که در نزدیکی هتل اوستا بود ببینم و بعد اگر فرصت بود بروم باغ بوتانیک. قصد داشتم در این فرصت باقی مانده چند تا سوغاتی هم برای خانواده بخرم. قدم زنان در بلوار رودکی راه افتادم و بالاخره بر اساس نقشه آن چیزی که به عنوان مسجد بود را دیدم. اسمش حاج یعقوب نبود و الان یک جور مدرسه مذهبی بود اما بنایش قدیمی و این یکی تک مناره‌اش در کوچه کنار بنای مسجد قرار داشت.
کمی تماشایش کردم و به صدای پرنده‌های پر سر و صدایی که در مناره جمع شده بودند گوش دادم و راهی شدم. قدم زنان رسیدم به پاساژ دو طبقه‌ای در بالای خیابان رودکی به نسبت سایز پاساژهایی که دیده بودم شیک‌تر بود و طبقه پایینش سوپر مارکت حسابی و بزرگی داشت. دیدم که دیگر دارد غروب  می‌شود و به باغ بوتانیک نمی‌رسم، ضمن اینکه هوا حسابی سرد شده بود و من رسما سرماخورده بودم و گلودرد و فین فینم به راه بود، بنابراین رفتم سوپرمارکت تا برای خودم شیر و عسل بخرم برای درمان سرماخوردگی. از قضا در گوشه‌ای از سوپر خوراکی‌های جذابی بود که قبلا در خجند دیده بودم و نخریده بودم. سوغاتی‌هایم پیدا شد! یک جور شیرینی خریدم به اسم چک چک (به فتح چ) که با آرد و تخم مرغ درست می‌شود و رویش شیره‌ای دارد که از عسل تهیه شده است. علاوه بر آن برگه خربزه هم خریدم. مثل برگه هلو و آلو که در ایران داریم اینجا برگه خربزه دارند. خربزه را به شکل نوارهای باریک خشک می‌کنند و لایش گردو و مویز می‌گذارند و رول می‌کنند. خیلی شیرین اما خوشمزه است.
خریدم را کردم و دیگر شب شده بود و با تاکسی برگشتم هاستل. بعد هم دیگر استراحت و بیمارداری خودم برای بهبود سرماخوردگی.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s