به استقبال نوروز در تاجیکستان -17

برای برنامه فردا (سه شنبه) چند گزینه داشتم. اول اینکه خودم تنها بروم و نادیده های شهر را ببینم. چند تا موزه و بنای قدیمی وجود داشت که دوست داشتم ببینم و بدم نمی آمد نگاهی هم به مغازه ها یا بازارهای سوغاتی فروشی بیندازم. گزینه دیگر را زرینه پیشنهاد داد. زرینه قرار بود با پسری انگلیسی به نام اولی فردا برود سمت شهر زادگاهش که یک ساعتی با دوشنبه فاصله داشت. اولی می خواست پارک ملی در آن اطراف را ببیند که می دانست ردپای دایناسور در آن پیدا شده است. قرار بود 2 روزی آنجا بماند و بعد برود ازبکستان. زرینه پیشنهاد کرد اولی را که بر حسب اتفاق در همان هاستل ساکن بود ببینم و با او حرف بزنم و اگر دوست داشتم من هم همراهشان بروم. البته من ترجیح می دادم اگر بروم، غروب همان روز سه شنبه به هاستل برگردم تا چهارشنبه را بتوانم صرف دوشنبه گردی کنم.
گزینه دیگر را ماینا، دوست دیگری از کوچ سرفینگ، پیشنهاد داد. ماینا هم به خاطر شرایط آپارتمانش نمی توانست میزبانم باشد اما در مکاتباتی که باهم داشتیم از علاقه ام برای دیدن کنسرت و باله گفته بودم و  قرار بود وقتی برگشتم دوشنبه باهاش تماس بگیرم تا شاید باهم برویم کنسرت. البته وقتی دوشنبه شب با ماینا حرف زدم گفت که قرار است فردا با جمعی از دوستانشان بروند سمت ورزاب برای کوهپیمایی و من هم اگر دوست دارم همراهشان بروم. برنامه شان نیم روزه بود و می توانستم بعد از ظهر را دوباره در شهر باشم.
و آخرین گزینه که برای خودم کمتر مطلوب بود گشت و گذار با نصیبه و خانواده اش بود. صبح که پیش نصیبه این ها بودم با تصور هوای سرد و بارانی، سراغ بازاری برای خرید لباس گرم را گرفته بودم و او هم آدرس داده بود و گفته بود اگر خواستم روز سه شنبه و چهارشنبه در شهر بگردم با آن ها هماهنگ کنم که باهم برویم گشت و گذار. به نظرم احساس می کردند اگر تنها گشت و گذار کنم بهم خوش نمی گذرد و غریب و تنها خواهم بود و از سر مهربانی و مهمان نوازی چنین پیشنهادی دادند. البته با توجه به هوایی که شدیدا گرم شده بود من دیگر از بازار گردی منصرف شده بودم و ترجیحم یا تنها چرخیدن بود، یا همراه شدن با آدم های جدید.
به هر حال بعد از صحبت ها و بررسی هایی که با اولی و زرینه و ماینا کردم، تصمیم گرفتم همراه ماینا بروم ورزاب و معاشرت با آدم های جدید را تجربه کنم.
از بین لباس هایم مربوط ترین شان به کوه پیمایی را پوشیدم و نان و ژامبونی هم برای نهار خریدم و با کمی تنقلات و آبی که داشتم راهی شدم. ماینا را در سمت دیگر شهر دیدم و متوجه شدم برنامه کوهپیمایی شان خانوادگی است. پدر و مادر و یکی از دوستان خانوادگی شان به علاوه سگ بزرگشان همراهمان بودند. سگ از آن هایی بود که اگر تنها می دیدمش حتما ترس برم می داشت اما خوشبختانه اینجا همه دور هم بودیم از لوازم و تجهیزات و لباس هایشان معلوم بود که کوهنوردند و من دچار تردید شدم که آیا معنای برنامه سبک از دید آن ها با من یکی است یا نه؟
نکته جالب این آشنایی آن بود که نام مادر ماینا لنا بود. دومین لنایی بود که در زندگیم می ددم. اولیش رفیق شفیق دوران دبیرستان بود که آن طرف اقیانوس زندگی می کند و سالهاست جز از طریق صفحات مجازی ندیدمش. حالا لنایی دیگر اینجا بود و من هی یاد لنای خودم می افتادم!
به هر حال راهی شدیم. نکته جالب و دور از انتظار این بود که ماینا و خانواده اش روس بودند. اول فکر کردم شاید موقتا ساکن دوشنبه اند یا مهاجرند یا به دلایل کاری اینجا هستند اما ماینا گفت که متولد دوشنبه است. بعدا فهمیدم که در تاجیکستان به جز تاجیک ها که اکثریتند و ازبک ها که رتبه دوم سهم جمعیتی هستند، اقوام دیگری مثل روس ها هم زندگی می کنند که سهم کوچکی از جمعیت را دارند.
با ماشین خانواده از شهر خارج شدیم و مناظر دلچسب و بهاری اطراف جاده را تماشا کردم. دور و بر جاده پر از درخت ارغوان بود، و همین طور درختان پر شکوفه.
کمتر از یک ساعت بعد ورزاب بودیم، ماشین را کنار جاده پارک کردیم و کرم ضد آفتاب زدیم و وسایل را برداشتیم و رفتیم بالا. سگ شان هم همراهی مان می کرد. ماینا گفت این اولین تجربه کوهپیمایی سگشان است و تا به حال چنین ارتفاعی نیامده است. سر راه که داشتیم از کنار گاوها رد می شدیم این اولین تجربه بودن حسابی خودش را نشان داد. پسرک از گاوها می ترسید! می ترسیدها! گاو که بهش نگاه می کرد مسیرش را کج می کرد. نمی دانم گاوه هم چه حسی کرده بود که قدم زنان رفت سمت سگ تا از آنجا دورش کند و آن بچه با آن هیبت و هیکل پا گذاشت به فرار و برگشت سمت ماشین! خلاصه ماجرایی داشتیم تا مادر ماینا گاو را مهار کند و پدرش هم سگ را تشویق به آمدن کند و بالاخره از پیش گاوها عبور کنیم.
جایی که در آن قدم می زدیم تپه های سرسبزی بودند که بالایش چند درخت حسابی چتر باز کرده بودند. منظره عالی بود، احساس می کردم وقتی رسیدم بالای تپه پیش درخت ها باید همان جا بمانیم و دیگر قصه را تمام کنیم. چه کاری است از این تپه های فریبنده دل بکنیم و خودمان را به شیب های خاکی و سنگی و خشک بیندازیم؟
اما رفتیم بالاتر. لنا از مسیر دیگری مستقیم از سنگ ها رفت بالا و ما باهم مسیر پاکوب را بالا رفتیم. توانم در مقایسه با آن ها کمتر بود اما مسیر بیچاره کننده نبود و توقف های گاه به گاهمان برای استراحت کمکم می کرد. فقط نگران مسیر برگشت بودم که همیشه پایین آمدن از کوه برایم از بالا رفتن سخت تر است.
بالاخره بعد از یکی دو ساعت به نقطه مورد نظر رسیدیم. البته نه که نقطه خاصی بود، نه، فقط آن جا به طور اتفاقی چند تا از دوستانشان را دیدند که زودتر رسیده بودند و بساط چای و نهار کرده بودند. ما هم بهشان پیوستیم و نهارمان را پهن کردیم. کمی بعد چند تا دیگر از دوستانشان هم آمدند که یکی شان دختر ازبکی عضو کوچ سرفینگ بود. به غیر از نگینه که همراه پسرک کوچک و شوهرش بالا آمده بود مابقی جمع روس بودند و فقط 2-3 نفرشان کمی انگلیسی بلد بودند. فارسی که هیچ. بنابراین در تمام مدت زبان غالب گفتگو روسی بود و من چیزی سر در نمی آوردم. البته گاهی خودم یا کسی سر صحبت و سوال و جوابی را به انگلیسی باز می کرد اما در مقایسه با حجم زمانی که باهم گذراندیم خیلی خیلی محدود بود. نهار را که خوردیم ماینا و چند نفر از دوستانشان تصمیم گرفتند تا قله بالا بروند که هم قله را دیده باشند و هم از آنجا برف بیاورند تا آب کنیم و بنوشیم. در مسیر هیچ جا آب و چشمه وجود نداشت. از من هم پرسید که دوست دارم همراهشان بروم یا نه که من ترجیح دادم همانجا منتظرشان بمانم. نهایتا من و پدر و مادرش ماندیم و بقیه رفتند.
در مدتی که پایین بودم کمی سفرنامه نوشتم و عکاسی کردم و مناظر را تماشا کردم. آرامش و یلگی بود که مدتها بود تجربه نکرده بودم. واقعا سالهایی می شد که کوه نرفته بودم و این طور دراز کشیدن و تماشا کردن ابرها و دید زدن گیاهان و حشرات را تجربه نکرده بودم.
از جمع مانده ها فقط لنا کمی به زحمت انگلیسی حرف می زد و در نتیجه گفتگو و معاشرت خاصی هم بینمان شکل نگرفت در ایام انتظار. نکته بامزه آمدن یک گله بز به نزدیکی مان بود که دو نفر چوپان همراه داشتند. گله شان سگ نداشت و چوپان هم به شدت از سگ همراه ما می ترسید. وقتی گله از رو به رویمان گذشت سگمان پارس کرد و چوپان هم بزها را فراری داد! بامزگی قصه این بود که چوپان تاجیکی حرف می زد اما همراهان من فقط چند کلمه محدود تاجیکی بلد بودند و از حرف های چوپان سر در نمی آوردند و نمی توانستند جز 2-3 کلمه با او حرف بزنند. در نتیجه من شده بودم مذاکره کننده و مترجم دو طرف! حرف های چوپان را که درخواست بستن سگ و مراقبت از آن را داشت می شنیدم و به انگلیسی با لنا در میان می گذاشتم، و پاسخ های او را درباره اطمینان دادن از عدم حمله سگ به فارسی به چوپان منتقل می کردم! حالا بماند که این وسط ارتباط و فهم متقابل فارسی من و تاجیکی او هم خودش قصه ای بود و دایم باید کلمه عوض می کردیم تا منظور هم را بفهمیم، همه این ها هم از راه دور در حالی که من روی تپه بودم و او روی دامنه و برای هم داد می زدیم! خلاصه گپ و گفت بامزه ای با چوپان داشتم.
همراهانمان برگشتند و برف آوردند. چای درست کردند و باز خوراکی خوردیم و کم کم جمع کردیم تا برویم پایین. یک کار جالبی که با چایشان می کردند این بود که در فنجانشان روی چای لیکور اضافه می کردند تا به قول خودشان کمی بوی بهتری بگیرد. مزه اش عجیب و بامزه بود.
همان طور که حدس می زدم پایین رفتن مصیبت بود. ته مانده گروه بودم و لنا یکی از باتوم هایش را بهم داده بود و همراهیم می کرد.
پایین که رسیدیم نزدیک چشمه و درختی که محلی ها مقدس می دانند کمی توقف کردیم. چنار عظیم الجثه ای بود. د واقع دو تا چنار هیولا بودند که یکیش واقعا بزرگ بود، شاید چناری هزار ساله. کمی عکاسی کردیم و آب خوردیم و رفتیم تا ماشین ها. در راه برگشت کنار کانالی نگه داشتند و مردها رفتند آب تنی، البته آب آن قدر سرد بود که نمی ارزید و زود جمع کردند و راهی شهر شدیم. از ماینا پرسیدم که آیا زن ها هم می توانند این طو در جاهای عمومی شنا کنند؟ گفت می توانند آب تنی کنند اما با لباس! در جاهای عمومی نمی شود که زن ها با مایو حضور داشته باشند. البته فکر می کنم منع قانونی ندارد اما از نظر عرف بسیار بسیار دور از انتظار است، چون من حتی لباس کوتاه یا اصطلاحا باز هم تن خانم ها ندیدم. البته باید فصل تابستان اینجا بود تا بشود دقیق تر سر در آورد. استخر هم وجود دارد اینجا، استخر مخصوص شنا که گویا هم مجزا وجود دارد و هم مختلط. منع قانونی ندارد اما به قول ماینا زن ها می توانند استخر مختلط هم بروند، اگر شوهرشان اجازه دهد!
رسیدیم شهر و خداحافظی گردیم و من هم یادگاری به ماینا دادم و رفتم که باغ رودکی را ببینم. میخاییل آن طرفها کار داشت و من را رساند.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s