به استقبال نوروز در تاجیکستان -15

صبح بعد از صبحانه مفصلی که در خانه نصیبه خوردم آنجا را ترک کردم تا بالاخره بروم هاستل. نکته جالب اینکه نصیبه کوکو سیب زمینی را برای صبحانه درست میکند و برایش عجیب بود که ما آن را به عنوان یک وعده غذایی نهار یا شام میخوریم.
هاستل را زرینه، دوستی که در کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم، بهم معرفی کرد. خودش امکان میزبانیم را نداشت اما گفت این هاستل جای ارزان و مناسبی است. و واقعا هم عالی بود. عالی. هاستل گرین هاوس که در خیابان دهلوی خسروی رو به روی هتل شراتون قرار دارد با شبی ده دلار برای اتاق دخترانه 4 تخته واقعا یکی از بهترین اقامتگاه هایی بود که تا به حال دیده بودم. فضای بزرگ و دلپذیر، کارکنانی همراه و مهربان، حمام و دستشویی تمیز و بزرگ و مجهز. در حمامش ماشین لباسشویی هم دارد که رایگان می شود استفاده کرد. و آشپزخانه ای بزرگ با مایکروویو، کتری برقی، یخچال، چای و نسکافه رایگان و کلی ظرف و ظروف برای پخت و پز.
فرصت نداشتم دوش بگیرم، فقط وسایلم را گذاشتم تا بتوانم به قرارم برای ساعت ده به زرینه برسم که باهم برویم جشن نوروز.
از هاستل با تاکسی های شماره 8 می شد خود را به مرکز شهر رساند. قیمت تاکسی هم 3 سامانی است، در حالی که ماشروتکه شماره 8 همین مسیر را 2 سامانی می گیرد. اختلافش زیاد نیست و من معمولا با اولین چیزی که می دیدم رفت و آمد می کردم. رفتم زرینه را دیدم و باهم رفتیم خیابانی در پشت نوروزگاه.
نووزگاه محوطه ای است که مراسم رسمی نوروزی شهر در آن برگزار می شود. امسال رییس جمهور هم به مراسم نوروز دوشنبه آمده بود. ظاهرا هر سال یک جای کشور می رود و امسال اینجا بود. بر اساس عکس و فیلمهایی که دیدم معمولا در نوروزگاه نمایش رقص های هماهنگ و چیزهایی شبیه به این برگزار می شود و می شود مجموعه ای از لباس ها و رسم ها را دید. در همین محوطه نوروزگاه کاخ نوروز هم وجود دارد که در روزهای معمولی مثل یک موزه قابل بازدید است. کاخ را همین چند سال پیش که تاجیکستان میزبان مراسم بین المللی نوروز بود و رییس جمهورهای کشورهای نوروزدار میهمانش بودند ساخته اند.
به هر حال ما به خود نوروزگاه نرفتیم، رفتیم خیابانی در پشت نوروزگاه. خیابان را بسته بودند و یک جور نمایشگاه برقرار بود. غرفه هایی از لباس و پارچه های تاجیکی و خوراکی های نوروزی و غذاها و هفت سین و صنایع دستی، و البته قدم به قدم هم بساط ساز و آهنگ و رقص برپا بود. اول ورودی جمعی از پسران جوان لباس محلی پوشیده بودند و سورناهای بلند دستشان بود و به همراه طبل می زدند. فضای دلچسبی بود، انگار یک جور اعلام آغاز بهار بود. جلوتر هم جمعی دختر و پسر با لباس های رنگی و زیبا دایره دستشان بود و می زدند و دسته جمعی ترانه می خواندند و می رقصیدند.
image

انقدر هر تکه مسیر جذابیت داشت که آدم دلش نمی آمد آن غرفه را ترک کند و جلوتر برود. بعضی غرفه ها خوراکی و غذا و نوشیدنی می فروختند اما بعضی دیگر برای فروش نبودند. برای تماشا بودند که البته همان ها سر ظهر که دیگر نمایشگاه به پابان می رسید خوراکیشان را رایگان در اختیار مهمان ها می گذاشتند که بخورند. بعضی ها که خواکیشان تزیین شده نبود و می شد همان موقع هم ازش خورد وقتی می دیدند داری تماشا می کنی و راجع به خوراکی ازشان سوال می کنی، بهت تعارف می کردند که می خواهی بچشی؟ و ما هم از خدا خواسته امتحان می کردیم. در همین مسیر کلی خوراکی های متنوع امتحان کردیم. سمنو، شیره، یک جور نان که با سمنو پخته بودند و خیلی خوشمزه بود، سمبوسه، شیرینی و …. شیربرنج هم داشتند و همین طور چیزی به نام شیرکدو. کدو حلوایی پخته را تکه تکه کرده بودند و در کاسه شیر ریخته بودند. امتحان کردم اما دوست نداشتم، البته چون کدو  را دوست ندارم.
بر خلاف تمام روزهای قبل که از سرما و باران لرزیده بودم، هوا به شدت گرم و آفتابی بود. در حدی که بعد از دیدن نمایشگاه با زرینه رفتیم هاستل تا من لباس خنک تری بپوشم و بادگیرم را هم آنجا بگذارم. این قدر هوا گرم بود و من کم آب خورده بودم که گرما زده شدم و به ضرب و زور خوردن مسکن و نوشیدن آب توانستم خودم را تا عصر سرپا نگه دارم.
بعد از هاستل باهم رفتیم شهر حصار که در نزدیکی دوشنبه است و شاید حدود نیم ساعتی تا آنجا راه باشد. اول خودمان را با تاکسی از هاستل رساندیم به جایی که تاکسی های حصار می ایستند. بعد هم تاکسی حصار سوار شدیم و رفتیم شهر حصار. تاکسی ها آدم را تا شهر می رسانند و بعدش باید تاگسی دیگری تا قلعه حصار بگیری. زرینه آن قدر با راننده ها چانه زد و شوخی کرد و آخرسر هم مسیر شهر تا قلعه را مهمان یکی از جوانان آنجا شدیم که دقیق نفهمیدم قیمت هر تکه مسیر چقدر است. اما گمان کنم از دوشنبه تا شهر حصار را با 7 یا 8 سامان می برند.
یک چیز عجیب و غیر منتظره که برایم وجود داشت این بود که در هیچ جای مسیر و کرایه دادن ها زرینه دست به جیب نشد. در اولین تاکسی سواریمان در کیفش دنبال پول گشت و یک اسکناس پنجاه سامانی که پول بزرگی است پیدا کرد و گذاشت کنار و ظاهرا باز دنبال پول خردتر گشت اما دیگر خبری از پول نشد. حتی نگفت که تو حساب کن بعدا من سهمم را می پردازم. این رفتار در مقایسه با برخورد من و دوستانم با مهمان هایمان برایم عجیب بود. اینجا یا ما پیشنهاد پرداخت کرایه را می دهیم، یا هر کس سهم خودش را می دهد، یا مهمان برای اینکه به نوعی از میزبانش تشکر کند پیشنهاد پرداخت پول نهار یا کرایه اش را می دهد. به هر حال من بدون اینکه خودم پیشنهاد بدهم ناچار شدم در تمام مدت هزینه را برای دو نفر بپردازم. البته آخر سر که به دوشنبه برگشتیم و رفتیم نهار بخوریم، گفت بگذار این بار من هم در هزینه کمک کنم و دونگ نهارش را داد.
در تاکسی حصار که بودیم جلویمان پسر جوانی نشسته بود که اهل حصار بود. بخش آخر مسیر را حساب کرد و بعد هم همراهمان شد تا قلعه را نشان بدهد. قلعه حصار یک جای کاملا توریستی شده است. پر از مغازه های سوغاتی فروشی و خوراکی فروشی و تفریح های پیک نیکی. بخشی از بنای قدیمی قلعه باقی مانده اما عمدتا آن را بازسازی کرده اند. در داخل قلعه قسمتی به شکل مدرسه وجود داشته که حجره حجره بود و الان به شکل موزه درآمده است. هیچ کدام از دو همراهم اطلاعات تاریخی دقیقی درباره قلعه و ساختمان های درونش نداشتند و من الان درک تاریخی خاصی از قلعه حصار ندارم. آن چه در یادم مانده بیشتر یک فضای توریستی است. به خصوص که به خاطر نوروز حسابی هم شلوغ بود.
اسب و درشکه آورده بودند و مردم در محوطه قلعه  سوار می شدند. ما از تپه های کنار قلعه رفتیم بالا و از آنجا شهر و قلعه را تماشا کردیم. هوا عالی، دما عالی و منظره ها دلچسب. واقعا یکی از دلچسب ترین لحظات روز بود ایستادن در آن بالا و کیف کردن از باد خنک.
پایین که برگشتیم رفتیم مغازه های سوغاتی فر شی را تماشا کردیم و همانجا من یک پیرهن زیبا خریدم. مجموعه ای از چند تکه بود البته. پیرهن که بهش می گویند کورته، شلوار که بهش می گویند ازار (به کسر الف)، یک روسری مثلثی بزرگ که اگراشتباه نکنم شال صدایش می کردند و چندین رشته کاموا که به شکل گیس بافته شده و برای این است که آ دم لا به لای موهایش ببافد و گیس بلند زیبایی داشته باشد. این را بهش می گویند جمالک.
بازدیدمان که تمام شد از پسر جوان خداحافظی کردیم و برگشتیم دوشنبه. همان اوایل ورودی شهر پیاده شدیم و رفتیم غذاخوری که به داشتن قوروتاب و شکرآب معروف است. این دو تا غذاهای خوشمزه ای مخصوص تاجیکستان هستند. به قول زرینه غذاهای ملی هستند چون برخلاف آش پلو بقیه کشورهای آسیای میانه این غذاها را ندارند و ققط مختص تاجیکستان است. پایه اصلی هر دو غذا تکه های نان فطیر هستند که در مایعی خیس خوده اند و رویش سبزیجات خرد شده ریخته اند.
image

تا آنجا که از ترکیب گفتگویم به تاجیکی و انگلیسی با زرینه فهمیدم در قوروتاب تکه های نان در شیری که با خامه ترش  فراوری شده ریخته شده اند و رویش سبزی خرد شده، پیاز و گوجه و هویج خلال شده ریخته اند. البته در همان مایع کمی هم روغن می ریزند. کمی مزه ترش می دهد و خیلی خوشمزه است. شکرآب هم تقریبا همین است. نان فطیر است که در آب گوجه خیسانده شده و رویش همان سبزی و پیاز و گوجه است، این بار به جای هویج خیار می ریزند. این یکی هم خیلی خوشمزه بود. به قول تاجیک ها خیلی بامزه بود.
غذا که تمام شد کمی نشستیم و استراحت کردیم و بعد زرینه رفت خانه شان که همان نزدیکی بود و من هم کمی پیاده روی کردم و بعد ماشروتکه گرفتم و رفتم هاستل.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s