به استقبال نوروز در تاجیکستان -14

راه استرافشان تا خجند به طور معمول 4 ساعت طول می کشد اما ما 7 ساعته رسیدیم. به خاطر برفی که باریده بود تونل های سر راه مسدود بودند. یعنی پلیس ماشین های یک لاین را متوقف می کرد تا ماشین های لاین دیگر بگذرند و بعد برعکس. خلاصه اینکه بارها و بارها ماشین را لا به لای کامیون ها پارک کردیم کنار جاده و صبر کردیم راه باز شود. در برخی قسمت ها کوه ریزش کرده بود و سنگ هایی وسط جاده بودندکه یک لاین را مسدود می کردند. در مقایسه با جاده های ایران و ایمنی آنها، وضعیت خطرناکی بود. یک جا که ایستاده بودیم من دیگر کمرم خسته شد، از ماشین پیاده شدم که قدمی بزنم و عکس بگیرم. دیدم که مادر و عروس هم فوری پیاده شدند و به من ملحق شدند که با هم صورت بگیرم. همان طور که دندان هایمان از سرما به هم میخورد هی دوربین و موبایل عوض کردیم و عکس گرفتیم.

image

برخلاف ذهنیتی که در مورد عکس گرفتن از آدمها، به ویژه خانم ها داشتم، اینجا با عکس گرفتن خیلی راحتند. روزهای اول در بازار و جاهای عمومی با احتیاط دوربین را در می آوردم.   به خصوص خیلی محتاطانه از خام ها اجازه می گرفتم برای صورت گرفتن اما بعد دیدم که نه تنها مشکلی ندارند بلکه خیلی هم مشتاقند ازشان عکس بگیری. بعضی ها خودشان درخواست می کنند از من عکس بگیر، در حالی که مسلما عکس به دستشان نخواهد رسید.
بعد از این عکس گرفتن ها و معاشرت ها بود که مادر ازم دعوت کرد شب مهمانشان شوم و فردا با آنها بروم زادروز دخترش. بین خودشان صحبت هایی کردند با این مضمون که این مهمان است و خوب نیست برود مهمانخانه بماند و ثواب دارد که مهمانش کنی و این حرف ها. قرار بود شب خانه پسرش که اینجا دانشجوست بماند و صبح با او بروند خانه دختر مهمانی. مطمن نبودم که تعارفش واقعی و محکم است یا نه، احساس میکردم شاید کمی تردید دارد یا شاید هم خجالت می کشید. اما اصرار کرد و من قبول کردم. شب آن قدر خسته و مانده رسیدیم دوشنبه که واقعا خوشحال بودم یکی من را مهمان کرده و لازم  نیست به گرفتن تاکسی و پیدا کردن مسیر هاستل فکر کنم. رفتیم خانه پسر و دیری نپایید که خوشحالیم به باد رفت!
یک خانه دانشجویی که 4 تا پسر در آن زندگی می کنند که البته سه تا همکلاسی هایش نبودند و برای همین مادرش و عروس قرار بود آنجا بمانند. اما خانه، به غایت کثیف، به غایت شلخته و به غایت به هم ریخته. دقیقا بدترین شکل تیپیک یک زندگی مجردی پسرانه. آب قطع بود و پسرک هیچ آبی ذخیره نکرده بود و من که بعد از 7 ساعت در جاده بودن و بوی دود گرفتن تصور یک حمام یا لااقل دست و صورت شستن را می کردم، حسابی حالم گرفته شد. گمان کنم کثیف ترین دستشویی هم بود که در تمام عمرم، حتی با احتساب دستشویی های بین راهی ایران، تجربه کردم، و تصور کنید که دستشویی فرنگی به این کثیفی!
چایشان تمام شده بود، در نتیجه برای شام نان و آب جوش و کمی شیرینی جات خوردیم. مسواک هم که به رویا می مانست. سریع کیسه خوابم را درآوردم و خوابیدم مبادا ناچار شوم در رختخوابهای پسرکها بخوابم.
صبح بیدار شدیم و صبحانه همان نان و آب جوش را خوردیم. من نشستم به یادداشت نوشتن تا پسرک هم بیدار شود و صبحانه بخورد و راهی خانه دخترشان شویم. بد بود اگر همراهیشان نمیکردم، خود مادر و عروس هم خجالت زده و ناراحت وضعیت خانه پسر بودند. به هر حال راهی شدیم و من در دلم امید بستم که خانه یک دختر تازه عروسی کرده حتما چیز تمیز و خوب و راحتی خواهد بود.
و بله، واقعا بود. در یک آپارتمان شیک زندگی می کرد. چندین اتاق داشت که البته به همان سبک تاجیکی با کورپچه ولی این بار به همراه میز چیده شده بود. دختر که او  هم نصیبه نام داشت به همراه مادرشوهرش در این خانه زندگی می کرد و به جز ما دو خانواده دیگر هم مهمانشان بودند. یک جمع خانوادگی گرم و مهربان که حسابی روز قبل را از دلم درآورد. میز چیدند و نشستیم به خوردن، و هی خوراکی های تازه و باز خوردن و خوردن تا نهار و بعد از نهار و تا شام و بعد از شام. واقعا حسابی و بی وقفه خوردیم!

image

تمام روز را در خانه بودم و جایی نرفتم و فقط به معاشرت با خانواده گذراندم. با اصرار اجازه ندادند شب هم به مهمانخانه بروم و همگی شب همانجا خوابیدیم. بخش عمده معاشرتم به صورت گرفتن گذشت. یکی از پسرهای خانواده، شوهر همان عروسی که همراهمان بود، در روسیه است برای کار و او تنها کسی در خانواده است که واتس آپ دارد. بنابرین در ادامه همه صورتهایی که می گرفتیم را با واتس آپ برای او می فرستادم و او هم صورتهایی از خودش در روسیه را برای من میفرستاد که به خانواده نشان میدادم. کلا اوقاتمان به موبایل بازی گذشت! عکسها را از روی گوشی  مادر با بلوتوث به تبلت من منتقل می کردیم و با واتس آپ برای پسر در روسیه میفرستادیم و برعکس!
نصیبه تلویزون ایران را هم تماشا می کند و لهجه فارسی را راحت تر از بقیه می فهمد. و در این تماشا کردن هایش غذاهای ایرانی مثل کوکو سبزی و کوکو سیب زمینی هم یاد گرفته است. باقی اوقاتمان را به گفتگو درباره غذا گذراندیم که گوگل ترنسلیت و جستجوی عکس در گوگل نقش بزرگی در پیشبرد گفتگو داشت!
هان، کار دیگری که باهم کردیم دیدن عکسهای ایران بود. عکس خانواده و دوستان من و توضیح دادن رسم و رسومی که داریم. مثلا هفت سین ایرانی، مثلا سبزی پلو با ماهی، مثلا چهارشنبه سوری، یا چگونگی تولد گرفتن.
بامزه بود معاشرتمان. یک جور معاشرت خانوادگی که محور صحبت حول و حوش خانواده می گذرد. مثلا در مورد قیمت گوشت و مرغ و ماهی حرف زدیم و در مورد انواع برنج ها و روش های پختن پلو و این طور چیزها.
شاید اگر دریک نگاه کلی نگاه کنی، به نظر برسد بیش از 24 ساعت از زمان محدود سفر را بدون گشت و گذار و دیدن جاهای دیدنی این کشور گذرانده ام که چندان اقتصادی نیست اما من را به لایه ای واقعی و عمیق از بخشی از آدم های این کشور نزدیک کرد که بسیار دلچسب و ارزشمند بود.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s