به استقبال نووز در تاجیکستان -13

شب همان جا خوابیدم، یکی از زن ها برایم بالش و پتو آورد و تا حوالی 7 صبح که همه بیدار شدند و بساط صبحانه را علم کردند راحت و آسوده خوابیدم. صبحانه خوردم و رفتم دو سه جایی که قرار بود در استرافشان ببینم را دیدم.
جایی به اسم کوک گنبد که یعنی گنبد آبی. مسجد و مقبره بود. بعد جایی به اسم مسجد بابا تغای ولی که مرد مسنی که پیشنمازش بود با روی خوش ازم استقبال کرد و قسمت های مختلف مسجد را نشانم داد. بعد رفتم سر مزار. سر مزار در واقع مقبره خواجه محمد یوسف معروف به مخدوم اعظم است که گویا از اولاد کسی به نام میرسیدعلی همدانی بوده گه در همدان متولد شده و در شهر کولاب تاجیکستان دفن شده است. مسجد و چله خانه هم داشت و مثل همه بناهای قدیمی اینجا سقف و ستون های زیبای چوبی داشت. آنجا هم پیشنمازش آمد و همه جا ا برایم توضیح داد و ا کرامات مخدوم اعظم هم گفت. در محوطه سرمزار چند تا درخت چنار قدیمی حسابی بود. روی یکی شان نوشته بود چنار 800 ساله و دیگری 600 ساله. فضای آرام و زیبایی بود، به خصوص که همه حا برف نشسته بود.
من در رفتن و برگشتنم به چایخانه ارباب پای بساط سمنو کلی در کوچه های برفی قدم زدم و کیف کردم.
وقتی رسیدم پای بساط سمنو آماده بودند که در دیگ را باز کنند. موجوده دفترچه ای از لیست 28 نفری که در بساط سمنو شریک بودند داشت و تا همه شان با ظرف هایشان نیامدند د دیگ را باز نکرد. همه جمع شدند و یک سو ایستادند. اسمشان را به ترتیب می خواند و برایشان به اندازه مساوی سمنو می ریخت. برای من هم کاسه ای سمنو آوردند، همان جا نخوردم. برایم در شیشه ریختند کهبا خدم بیاورم و بعد بخورم. بهم دو قرص نان و نخودچی و شکلات هم آذوقه راه دادند. بعد هم خداحافظی و بغل و بوس و میلش (به فتح میم)  گفتن و خیر ( به فتح خ) گفتن و راه سفید گفتن. این ها عبارت هایی است که موقع خداحافظی به هم می گویند.
و من بند وبساطم را جمع کردم و پیاده آمدم تا سر خیابان و با تاکسی آمدم دم بازار. وسایلم را به مغازه ای سپردم و چرخی در بازار زدم و راسته آهنگرها را که معروف است دیدم. با دم دستی کار می کنند و به سبک قدیم وسایل می سازند. مهم ترین چیزی که می سازند هم کارد است، کاردهای استرافشان معروفند.
بعد وسایل را گرفتم و رفتم سمت جایی که تاکسی براس دوشنبه ایستاده بود. راننده اول گفت 80 سامان که گفتم نه، گفت 70 سامان و من روی 50 سامان ایستادم و بالاخره قبول کرد و با او همسفر شدم. در ماشینمان یک زن جوان خجندی به هماه پسر کلاس اولیش بودند که پسرک خیلی بانزه و نودب و گل بود. یک زن میانسال استرافشانی به همراه عروسش ک5 داشتند می رفتند دوشنبه خانه دخترش چون فردا زادروز دخترش بود و می خواست بی خبر برود و او را خوشحال کند. در راه گپ زدیم و 6وراکی با هم تقسیم کردیم، فضای دلچسبی بود، شبیه یک مهمانی که حتی راننده هم جزوی از ما بود د این معاشرت ها و خوراکی خوردن ها.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s