به استقبال نوروز در تاجیکستان -12

خودم هم باورم نمی شود آن چه را که در این 24 ساعت بر من گذشت. در جمع 20-30 تا زن از محله ای به نام ارباب که در چایخانه ارباب جمع شده بودند و سوملک میپختند. چایخانه به طور معمول محل حضور مردان است اما سالی یک بار در اختیار زنان قرار می گیرد که سوملک بپزند. برایشان مثل یک آیین سالیانه خوشایند است که شوهرا و پسرها را می گذارند خانه و تا آخر شب یا صبح دور هم می مانند و گپ می زنند و خوراکی می خورند و می رقصند. رسم این است که همسایه های دور هم جمع می شوند و هر کسی بخشی از گندم یا هیزم و وسایل را تامین می کند و با هم می پزند و آخر سر با هم به نسبت مساوی تقسیمش می کنند. من در اتاق نشسته بودم و گپ می زدم، البته در واقع بیشتر به سوال هایشان جواب می دادم که چند سالم است، شوهر دارم یا نه، چند خواهر و برادریم، کجا زندگی می کنم، کار می کنم یا نه، حقوقم چقدر است، چرا شوهر نمی کنم و . . .
هر بار که زن جدیدی به جمع اضافه می شد و بقیه بهش می گفتند از ایران مهمان داریم دوباره سوالات تکرار می شد! گمان کنم تا عصر 6-7 بار همه شجره نامه ام را برای جمع توضیح دادم، دیگر خودشان خنده شان گرفته بود از سوالات مشابه همه!
چیزی که در این معاشرت ها فهمیدم این است که در این جور سفرها خوب است حتما آدم عکس هایی از خانواده و خانه و زندگیش در ایران داشته باشد، همه مشتاق دیدن صورت (عکس) های پدر و مادرم بودند. من هم در تبلتم گشتم و تک و توک عکس هایی که از خانواده و دوستانم داشتم نشان شان دادم.
سوال مشابهی که در این روزهای حضورم در تاجیکستان از طرف مردم کوچه و بازار خیلی با آن مواجه شده ام شغلم است! می گویم در یک شرکت شخصی (خصوصی) کارمند هستم و برای دولت کار نمی کنم. این ها نکات مهمی است که یاد گرفته ام باید در توضیحم بگنجانم. اما مشکل این است که بعد می پرسند یعنی چه کار می کنی؟ و من که توضیح دادن شغلم به فارسی با کلمات مشترک برای همزبان های کشور خودم سخت است، گیر می افتم که اینجا چه باید بگویم تا حدودا بفهمند کارم چیست. در تجربه معاشرتهایم یاد گرفته ام بگویم خدمات رسانی به روستاها! عبارت کم خطری است و دیگر سوال جدیدی ایجاد نمی کند، خیلی هم بی ربط نیست!
بودن در این جمع فرصتی داد تا یک دنیای زنانه تاجیکی را ببینم. حرف ها و شوخی هایی که باهم می کردند، اختلاف های همسایگی که بینشان بود، حرف و حرف کشی ها، دغدغه ها و خوشحالی ها و مسایل مشترک. شوهر و پسر بیشترشان در روسیه بودند برای کار. کلا اینجا اتفاق رایجی است که مردان برای کار به روسیه می روند. تقریبا از هر کسی که در استرافشان و خجند دیدم یک عضو خانواده در روسیه داشت. در تمام تلفن هایی که به فامیل هایشان می زدند هم توضیح می دادند که مهمانی از ایران دارند. خیلی هایشان شماره ام را گرفتند، شماره تاجیکستان و شماره ایران. و وقتی شماره ایران را می دهی بلافاصله می پرسند «دیگر نمی شود؟»  یعنی شماره ات تغییر نخواهد کرد؟ نمی دانم چرا، یا چشمشان از تجربه های قبلی با توریست ها ترسیده یا عوض کردن شماره اتفاق رایجی است اینجا.
یکی از نکاتی که تقریبا تمام زن هایی که در کوچه و خیابان دیدم و با آنها معاشرت کردم بهش اشاره می کنند، قاش هایم است. قاش یعنی ابرو و اصل کلمه ترکی است. همه می گویند «قاش هایت را نغز چیدی!» یعنی ابروهایت را خوب برداشته ای! دو جور واکنش هست نسبت به ابرو، اول همان که در شهرها و روستاهای دیگر ایران هم می بینیم: اینکه زنها بعد از ازدواج ابرو برمیدارند و وقتی هنوز «دختر» هستند ابرو بر نمی دارند. بنابراین ابرو برداشتن من جلب توجه میکتد و سوال و جوابی در پی دارد.
و دوم واکنش نسبت به مدل ابرویم. برایم جالب است که تقریبا زنی (به جز دوستان کوچ سرفینگیم) نبود که راجع به قشنگی مدل ابرویم حرف نزند. گویا مدل غریبی است برایشان.
عصر که شد همگی جمع شدندداخل اتاق و دی وی دی پلیر آوردند و دیسک گذاشتند و بساط رقص برپا شد. بامزه بود که همه می رقصیدند، پیرزن هایی که پیش تر موقع پهن شدن و جمع شدن سفره دعای مبسوط خوانده بودند و حتی سوره هایی از قرآن خوانده بودند هم پایه رقص بودند. البته بیشتر جوان ها رقصیدند، دختری به نام نصیبه بود که خیلی خیلی خوب می رقصید و کلی ریزه کاری داشت در رقصش.  هر کس می رقصید، من را هم بلند می کرد و تقریبا تا آخر شب 6-7 دور رقصیدم با همه! و حسابی خوش گذشت.
برای شام آش پلو درست کردند و من این بار رفتم وردست موجوده (به فتح میم) که زن دست و پادار مدیری بود که این بساط را سامان داده بود و ازش پختن آش پلو را یاد گرفتم. آش را برای هر دو نفر در یک طبقچه (بشقاب) کشیدند، برای من قاشق آوردند اما خودشان با دست می خوردند. من هم سعی کردم با دست بخورم و تا آخرهای غذا واقعا شیوه خوردنم بهتر شده بود. نه به تر و تمیزی خودشان، اما قلق کار دستم آمد و دیگر نمی ریختم. و بالاخره با دست غذا خوردن در یک جمع واقعی را تجربه کردم.
بعد از شام سفره را جمع نکردند و خوراکی های دیگری آوردند. سفره که می گویم، دو تکه پارچه بزرگ است که وسط اتاق می گذارند و دورش کورپچه (به ضم پ) چیده اند و همه روی کورپچه دور سفره می نشینند. کورپچه یک جور تشکچه باریک و دراز است که هم برای نشستن و هم خواب استفاده می شود. شیرینی و بادام زمینی و زردآلوی خشک و چک چک (یک جور شیرینی با تخم مرغ و آرد) و پای ثابت هم که چای، بساط خوردن و گپ زدن به راه بود تا ساعتی از آخر شب، مثل شب یلدای ما. بعد دعای آخر سفره و جمع کردن سفره و رسیدگی به سوملک. بعضی ها رفتند و بعضی ماندند. گمان کنم تا سحر 6-7 نفر ماندند. به من هم اصرار کردند که بروم خانه هایشان و بخوابم اما من گفتم دوست دارم اینجا بمانم و اگر خسته شدم همینجا می خوابم. بیرون همچنان برف می بارید و همه جا سفیدپوش شده بود.
ساعت یک و نیم شب بود که باز رفتم پای دیگ سوملک و کنار زن ها ایستادم، اطرافمان همه سفید بود و دیگ آن وسط روی شعله آتش مرکز گرما و تجمع بود. هیزم کم آمده بود و باید می رفتند از خانه موجوده کنده می آوردند. چهار نفری رفتیم، من را هم همراهشان بردند که دو نفری با نصیبه یک کنده حسابی را بلند کردیم و آوردیم تا پای دیگ. مثل یک خواب بود چیزی که داشتم تجربه می کردم. کوچه های سفید پوش، دانه های برف که زیر نور زرد چراغ می رقصیدند و پایین می آمدند و صدای قرچ قرچ پای ما که در برف فرو می رفت. کی فکرش را می کرد من که امسال یک برف درست و حسابی هم تجربه نکرده ام ساعت یک و نیم نصفه شب در ناکجاآبادی در تاجیکستان این طور لذت راه رفتن در برف را بچشم… مثل رویا بود.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s