به استقبال نوروز در تاجیکستان -11

صبح بار و  بنه را برداشتم و با ماشروتکه رفتم به آفتاواگزال. آفتاواگزال در واقع همان ترمینال است و از آنجا تاکسی گرفتم برای استرافشان. سیستم حمل و نقل در اینجا تاکسی های اشتراکی است. یعنی تاکسی ها می ایستند تا پر شوند و بعد حرکت می کنند. قیمت هم همواره چانه زدنی است. استراتژی من برای گرفتن ماشین این است که اول می روم سراغ غیر راننده هایی که همان دور و بر هستند، مثلا مغازه دارها  یا آدم هایی که همراهم در ماشروتکه بوده اند و از آن ها قیمت را می پرسم. آن ها معمولا قیمت واقعی را می گویند یا محدوده قیمتی را می دهند و به این ترتیب من دستم می آید که چطور چانه بزنم.
تاکسی تا استرافشان بین ده تا 15 سامان قیمت دارد که راننده اول 15 را می گوید و باید چانه بزنی. من با 12 سامان رفتم استرافشان. نزدیک یک ساعت و نیم طول کشید. استرافشان که رسیدم نزدیک بازار پیاده شدم. قصد داشتم بروم هتلی به نام استرافشان که به روایت لونلی پلنت ارزان است و در خیابان لنین قرار دارد. می دانستم اطراف بازار هم مهمانخانه هایی هست. قدم زنان آن در و بر را نگاه کردم تا شاید مهمانخانه ای پیدا کنم. وارد بازار شدم و از آدم ها سراغ گرفتم. آدرس هایی دادند اما دقیق نبود و نیافتم. گشت و گذار در بازار فقط به معاشرت با زنان چکه فروش (ماست فروش) گذشت. بیخیال پیدا کردن مهمانخانه شدم و رفتم سراغ استراتژی همیشگی ام. یعنی رفتم موزه. معمولا این راه بهتری است. وقتی وارد یک شهر جدید می شوم اول می روم موزه که هم بازدید کنم و هم از راهنماهایش کمک بگیرم برای پیدا کردن جا و سایر احتیاجات. این کار معمولا دستاوردهای خوبی داشته چون آدم های موزه دقیقا برای توریست ها اطلاعات و آمادگی دارند و می توانند کمک کنند. با ماشروتکه ای به قیمت 1 سامان رفتم موزه. موزه درست رو به روی تپه ای به نام مغ تپه است که قدیم ها روی آن قلعه ای بوده اما قلعه را پنجاه سال پیش خراب کرده اند و الان یک بنای قلعه ای شکل نوساز به جایش بازسازی کرده اند. داخل قلعه هم نمی شود شد، بنابراین من اصلا از تپه بالا نرفتم و از همان پایین قلعه جدید را تماشا کردم.
دو آقا راهنمای موزه بودند که بسیار مهربان و همراه بودند. موزه را نشان دادند و به سوالاتم جواب دادند و لیست جاهای دیدنی شهر و نحوه رسیدن بهشان را برایم توضیح دادند. مرد جوان تر فارسی را بهتر حرف میزد و راحت تر حرف هایش را می فهمیدم. مرد مسن تر را همراهم کرد تا هم من را به مهمانخانه برساند و هم مسجد حضرت شاه و حوض سنگین (دو تا از بناهای دیدنی) را نشانم بدهد. بهشان سی دی اشعار خیام و کارت پستال از ایران هدیه دادم و همراه مرد مسن رفتم برای گرفتن مهمانخانه. مهمانخانه همان هتل است. اینجا می گویند مهمانخانه یا گست هاوس. کمتر اصطلاح هتل را به کار می برند.
رفتیم مهمانخانه صد برگ که تقریبا در نزدیکی موزه بود و تقریبا رو به روی مسجد حضرت شاه بود. مهمانخانه خیلی خوبی بود به نسبت آنچه در خجند در آن اقامت کرده بودم. اتاق های بدون حمامش را پنجاه سامان می داد و اتاق اختصاصی حمام دارش را صد سامان. مرد مسن چانه زد که ارزان تر بدهد و گفت نمی شود. آخر سر راضی شد به هفتاد سامان. البته گمان کنم اتاق دو نفره حمام دار را با این قیمت می دهند، یعنی اگر مهمان دیگری آمد او هم در همان اتاق اقامت می کند. اما حاضر شد اتاق را به من یک نفر با هفتاد سامان بدهد. اتاق تمیز و خوب و با امکاناتی بود. دستشویی و حمام خوبی هم داشت.
وسایل را گذاشتم  اما چون هتل دار عجله داشت که به نماز جمعه برسد قرار شد بعد از نماز بیایم فرم پر کنم و پول را بدهم.
مرد مسن راهنمای موزه تا دم مسجد حضرت شاه همراهم آمد اما چون نماز جمعه در آن برگزار می شد، نشد ببینیم. راه حوض سنگین را نشان داد و من ازش خواستم معطلم نشود و برود، من خودم بر می گردم و می بینم مسجد را.
شروع کردم به پیاده رفتن در خیابان های استرافشان تا به حوض سنگین برسم. حوض سنگین هم یک مسجد است. کوچه ها عااالی بودند، آشنا و عاالی!
احساس می کردم دارم در یکی از روستاهای ایران یا یکی از محله های قدیمی شهرهای کوچک ایران راه می روم، فضا بسیار آشنا و آرام و دلچسب. این قدر فضا دلچسب بود که می خواستم شهر را در آغوش بگیرم. راه می رفتم و در و دیوار را تماشا می کر م و عکس می گرفتم. با خودم فکر می کردم که الان عیشم کامل می شود اگر کسی از در بیاید بیرون و من را به چای مهمان خانه اش کند. ور آن فضا این اتفاق اصلا بعید و دور از ذهن نبود.
رسیدم به مسجد حوض سنگین. بنای کوچک و چوبی و زیبا که حوضی پله پله از سنگ هم داشت. سه تا پسرک کوچک جلوی درش بودند و بازی می کردند، یکی شان که از بقیه سر و زبان دارتر بود آمد سراغم که از کجا هستی و چه می کنی. گفتم از ایرانم و برای تماشا آمده ام، بعد از آن نقش راهنما را به عهده گرفت و با زبانی لفظ قلم قسمت های مختلف را نشانم داد و توضیح داد. لفظ قلم حرف زدنش به این خاطر است که در مکتب تاجیکی می خوانند و تاجیکی را به شکل کتابی یاد می گیرند.
بعد از مسجد رفتم به سمت سر مزار. نمیدانستم چیست اما آن هم یکی از دیدنی های شهر بود. در خیابان که راه می رفتم در حیاطی سمت چپم دیدم چند تا زن جمع شده اند. سلام کردم و آنها جواب دادند و گفتند بیا تو. دور دیگ سوملک (سمنو) جمع شده بودند. پرسیدم سوملک است؟ می توانم بیایم تو؟
دعوتم کردند داخل و وقتی فهمیدند از ایران هستم هیجان جمع بالا گرفت و همه سلام می دادند و دست می دادند. نشاندنم کنار آتش دیگ تا گرم شوم و سوال و جواب کردند. پرسیدند غذا خوردم یا نه، که نخورده بودم و بردنم داخل خانه کنار سفره کنار بقیه نشستم و نان و چای خوردم و بعد هم نهار که غذایی به نام اوغرا (با تلفظی نزدیک به کاف) بود. خلاصه که مهمانشان شدم. گفتند شب تا سحر بیدار می مانند و سوملک می پزند و رقص و بازی می کنند، من هم پیششان بمانم. من هم از خداخواسته قبول کردم. گفتم وسایلم را به مهمانخانه سپرده ام و باید بروم صحبت کنم که اگر اشکال نداشته باشد اتاق را پس بدهم. البته واقعیت این است که حتی اگر مهمانخانه دار قبول نمی کرد حاضر بودم پول اقامت را بدهم اما بیایم پیش زن ها بمانم. سوملک پختن و این طور دعوت شدن به چنین جمع اصیلی از این کشور فرصتی نیست که آدم راحت از دستش بدهد. نهار را که خوردیم و چای و خوراکی های بعد از نهار را هم که خوردیم، رفتم سمت مهمانخانه که کوله ام را بیاورم.
برف شروع شد! برف! در حالی که بساط سمنوی نوروز برپا بود، برف می بارید! در همان برف رفتم مهمانخانه و صاحب آنجا به راحتی و خوشرویی قبول کرد اتاق را پس بدهم. بار و بندیل را برداشتم و سر راه مسجد حضرت شاه را دیدم و بعد آمدم پیش زنان و به عبارتی رحل اقامت گزیدم.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s