به استقبال نووز در تاجیکستان -9

در ادامه راهم به میدانگاهی پنجشنبه بازار رسیدم. یک سو مقبره و مدرسه شیخ مصلح الدین است و سوی دیگر پنجشنبه بازار.
مقبره بنای کوچک و ساده و زیبایی است. آجری یا گنبدهایی کوچک که رویشان پر از کبوتر است. جلوی مقبره بنای قدیمی دیگری است که مدرسه شیخ مصلح الدین محسوب می شود و پایینش حجره حجره است. داخل هیچ کدام از بناها نمی شود رفت. کنار این ها مسجد نوسازتری قرار دارد که نمایش از داخل حیاط در کنار آن سادگی و زیبایی بناهای قدیمی، واقعا چیز زشتی است و در چشم می زند. چارچوب و درهایش فلزی است و در حال حاضر هم استفاده می شود. داخل شدن به آن برای خانم ها امکان پذیر نیست، بنابراین من اینجا هم پشت درهای بسته بودم. در پشت مقبره، بنای یگری در حال ساخت است که ظاهرا مسجد است. سعی شده زیبا باشد، گنبدی سبزرنگی دارد اما به هر حال هیچ چیز در کنار آن مقبره آجری ساده امکان عرض اندام ندارد و به نظر من نمای مقبره را زشت کرده است.
مقبره را که می دیدم شرشر باران بود. زیر سقف ها پناه می گرفتم و از این سقف به آن سقف می رفتم و عکس می گرفتم و تماشا می کردم.
بعد خودم را به پنجشنبه بازار رساندم. پنجشنبه بازار محوطه مسقفی بزرگی است که مردم ردیف به ردیف میز و بساط گذاشته اند و خوراکی می فروشند. خشکبار، لبنیات، نان، سبزیجات، ترشیجات، ادویه جات، هر ردیف راسته یک چیزی است. در اضلاع این مستطیل بزرگ هم قصابی ها هستند. البته در اطراف این فضای مسقف باز هم بساط فروش هست. در خیابان کناری پر از مغازه لباس فروشی است، در سمتی دیگر مغازه های پلاستیک فروشی و جلوی آن ها کنار خیابان پر از بساط فروش سبزی و هویج و لبنیات است. کلا این منطقه از شهر بازار است، بازار ارزان.
در مورد گوشت باید بگویم که اینجا قصابی به شکلی که ما در تهران می شناسیم وجود ندارد، آن طور با یخچال و دم و دستگاه. خیلی اولیه تر هستند. به علاوه این صحنه خیلی رایج است که کنار خیابان چندین بساط گوشت فروشی ببینی، یعنی یک جور دستفروشی کنار خیابان که شقه گوسفند آویزان کرده و گوشت می فروشد.
با وجود سوراخ سنبه های زیادی که داشت اما من زمان زیادی را در پنجشنبه بازار نماندم. خیس شده بودم و سردم بود. فقط کمی چرخیدم و با خانم های خشکبار فروش گپ زدم و آن ها بهم چند تا زردآلوی خشک و مشتی کشمش دادند. زردآلوی خجند معروف است و گویا شهر را به این محصول می شناسد. اینجا به خربزه و هندوانه هم معروف است و اساسا در سوغاتی فروشی ها از نماد هندوانه زیاد استفاده شده است. یک جور خوراکی بامزه امتحان کردم: نوار باریکی از خربزه خشک شده که داخلش گردو و کشمش گذاشته بودند و حسابی شیرین بود. می خواستم برای سوغاتی و شاید حتی برای ارایه سفرنامه ام در سنگی از این خربزه ها بخرم اما فشار سرما و دستشویی به قدری بود که زود بازار را ترک کردم و خودم را به یک کافه رساندم!
آهان، راستی! در ابتدای ورودم به پنجشنبه بازار به طبقه بالایش رفتم که لباس فروشی داشت و همان جا یک شلوار گرم خریدم و از زیر شلوارم پوشیدم و کمی یخ زدگی را تخفیف دادم.
بعد از پنجشنبه بازار به سمت خیابان کمال خجندی برگشتم که آنجا کافه خوبی میشناختم. این که می گویم کافه منظور همان رستوان است. اینجا من با چند نوع پدیده مواجه شدم:
به غذاخوری ها می گویند آشخانه، و در این آشخانه ها هم غذا پیدا می شود، هم چای و کلوچه و شیرینی
به غذاخوری کافه هم می گویند که آن هم به همین ترتیب است. کلمه رستوران خیلی خیلی کم استفاده می شود. مثلا من کافه ای به نام روشن را امتحان کردم که رسما فضایی رستورانی با گارسن هایی رسیدگی کننده و شیک داشت، و کافه ای به نام کوثر را امتحان کردم که فضایش خیلی شبیه کافه بود و گارسن و منویی در کار نبود، جلوی پیشخوان می رفتی و از هر خوراکی تکه ای سفارش می دادی و وزن می کردند و پولش را می گرفتند. اینجا هم غدا داشت و هم شیرینی و پای و کیک.
یک چیز جدید که اول در پنجشنبه بازار دیدم و بعد جاهای دیگر شهر هم دیدم، جایی به اسم منتوخانه است. منتو یک جور غذاست که قبلا در افغانستان هم خورده بودمش، خمیری که داخلش گوشت یا سبزیجات می گذارند و آب پز و مزه دار می کنند. (این غذا را در گرجستان هم خورده بودم که نسخه گرجی اش خوشمزه نبود، در ترکیه هم مشابه اما ریزترش وجود دارد به نام مانتی). به هر حال غذاخوری هایی هست که روی تابلو نوشته منتوخانه، این جور جاها فقط منتو می فروشند و سمبوسه. به نظرم غذای ارزان تری است و شاید فضای غذاخوری هایش کمی سطح پایین تر باشد.
خلاصه که باقی روزم به حضورم در کافه و گرم و خشک شدن گذشت. البته در این کافه نشینی ملاقاتی هم با دو دختر دانشجوی خجندی داشتم که یکی شان را از کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم. نمی توانست میزبانم باشد اما آمد تا دیدار و معاشرتی داشته باشیم.
اینجا بچه ها 11 کلاس در مدرسه می خوانند (11 صنف در مکتب) و بعد وارد دانشگاه می شوند. یعنی در هفده سالگی دانشگاه می روند. این دو نفر هم حسابی جوان و خجالتی بودند. باهم غذا خوردیم و کمی در مورد رسم و رسوم اینجا و ایران گپ زدیم. بعد از هم جدا شدیم و من کمی دیگر پیاده روی کر م و رفتم لب سیردریا. بله، سیردریا.
این جا رودخانه ای به نام سیردریا از سمت شمالی شهر می گذرد. رودخانه کوچکی هم نیست.
این را در افغانستان یاد گرفته بودم که به رودخانه می گویند دریا، در نتیجه اینجا سیردریا داریم. به دریای واقعی هم می گویند بحر.
بعد از پیاده روی لب سیردریا به هتل برگشتم و استراحت کردم تا فردا.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s