به استقبال نوروز در تاجیکستان -10

اگر آن بعد از ظهری که تازه به خجند رسیدم را هم حساب کنم، امروز سومین روز حضورم در این شهر است و واقعا دلم نمی خواهد ترکش کنم. صبح از هتل بیرون و آمدم که بروم سمت پنجشنبه بازار برای اینکه از آنجا ماشروتکه سوار شوم و 1-2 جایی که روز قبل دوستان پیشنهاد کرد ه بودند را ببینم. باز سر راه بساط تمرین نوروز بود و باز من یک ساعتی ایستادم به تماشا و معاشرت با آدم هایی که کنارم بودند.
چیزی که امروز در برنامه ام بود این بود که بروم قصر ارباب را ببینم که جایی خارج از شهر خجند است و با ماشروتکه شماره 7 می شود بهش رسید. نمی دانم چقدر طول کشید اما زیر نیم ساعت طول کشید، شاید حتی در حد یک ربع، و کرایه 1.20 سامان بود.
قصر ارباب در ناحیه عثمان خواجه است. یک جور ناحیه روستایی/ صنعتی محسوب می شود. اربابی که قصر به نام او معروف شده سعید خواجه اورون خاجایف است که سال 1901 متولد شده و تا سال 1967 زندگی کرده است. این قصر را سال 1951 ساخته است. محوطه قصر باغ بزرگی و پر درختی است. درخت هایی که در ردیف های منظم چیده شده و وسط راهش هم بلوری با باغچه و حوض است. مسیر را که ادامه دهی رو به رویت قصر را می بینی. ساختمانی بزرگ که طبق معمول این کشور، یک طرف نمای ساختمانش عکس بزرگی از پرزیدنت، اماعلی رحمانف، است. کنار این ساختمان ساختمان زیبای دیگری قرار دارد که آشخانه است. ستون های جوبی و سقف پر نقش و نگاری دارد. من ا ل رفتم آن را دیدم، البته نمی شد داخل شد اما گویا هنوز هم به عنوان رستوران اداره می شود و چندان قدیمی نیست. شاید به حدود ییست سال قبل برگردد اما نقش و نگار زیبایی دارد.
بعد هم وارد قصر شدم. بلیت به معنی تکه کاغذی که بفروشند وجود ندارد اما خانمی که جلوی در بود اسم و کشورم را مرسید و 5 سامان گرفت و توضیح داد برای خلرجی ها این قیمت است. قصر بازدید کننده ای به غیر از من نداشت و خانم راهنما ایستاد تا من عکس گرفتنم تمام شود و وارد شوم. با خوشرویی خوشامد گفت و قسمت های مختلف قصر را نشانم داد.
شکل توضیح دادن و لحن و حسش وقتی از ارباب و قهرمانان جنگ و محنت سوسیالیستی حرف می زد خیلی جالب بود. با یک جور شیفتگی از دوران سوسیالیسم و ارباب و پرزیدنت حرف می زد که احساس می کردی داری یکی از آن فیلم های دوران شوروی را تماشا می کنی و این آدم یکی از کارکنان خدوم حزب است. برایم جالب بود که هم از دوران بعد از انقلاب (1917)  و ماجراهایش به نیکی یاد میکند و هم از دوان استقلال و جمهوری شدن تاجیکستان. انگار سر تا مای این دوران ها همه خوبی و خوشی و قهرمانی بوده و هیچ ناخوشبی و سختی در کار نیست.
می گفت سعید خواجه (یعنی همان ارباب) در شهر در یک خانه معمولی زندگی می کرده اما این قصر را برای خلق ساخته است. در قسمتی از قصر نمونه خانه معمولی که سعید خواجه در آن زندگی می کرده را بازسازی کرده بودند. ظاهرا برای ساختن قصر 50 هزار سامان لازم بوده اما سعید خواجه با نیروی کار اهالی همین ناحیه آن را ساخته و فقط 12 هزار سامان هزینه مصالح و وسایل شده است. خلق چون قصر خودشان و برای ناحیه خودشان بوده برای آن ب جان و دل کار کرده اند.
قسمتی از قصر سالن آمفی تیاتر بزرگی بود که پیمان صلح آنجا امضا شده و آش صلح در آشخانه همین قصر خورده شده است. ماجرای پیمان صلح این است که سال 1992 بعد از جنگ شهروندی که بین حزب نهضت اسلامی و حزب دموکرات وجود داشت، اینجا جمع می شوند و صلح می کنند و امامعلی رحمانف به عنوان رییس شورا تعیین می شود. بعد انتخاات برگزار می شود و اناعلی رحمانف ا حزب دموکرات رییس جمهور می شود، و همان طور که مشخص است دیگر از مسند ریاست جمهوری پایین نمی آید!
قسمتی از قصر به شکل موزه درآمده بود و در آن تصاویری از زمان جنگ و تصویر قهرمانان جنگ را گذاشته بودند. بخشی هم بود که تصویر 10-12 نفر زن و مرد را گذاشه بودند که قهرمانان محنت سوسیالیستی بودند. درست نفهمیدم یعنی چه اما قهرمانی شان ربطی به جنگ ندارد و گویا به خاطر خدماتی که در کلخوز داشته اند قهرمان شناخته می شوند.
موزه پر از تصاویر ارباب در کنار افراد سرشناس دیگر بود. ارباب مرد درشت هیکل و چاقی بود که یک سبیل حسابی هم داشت. راهنمای موزه با همان حال شیفتگی از هیکل و زورمندی ارباب تعریف میکرد.  یکی از عکسهایی که در موزه بود تصویر خانمی بود که گویا اولین زن (شاید اولین زن در همین کلخوز) بود که فرنجی را برداشت. فرنجی لباسی است که زنان تا قبل از انقلاب 1917 می پوشیدند و یک جور حجاب بوده است. پیرهن بلندی است که چشم پوش هم داشته است. (چشم پوش همان  بنده است). به گفته راهنما بعد از انقلاب زنان از بند رها شده اند و دیگر فرنجی نپوشیده اند! ( وای که چقدر روایت ها و ماجراهای تاریخی این گوشه دنیا مشابهند!)
ظاهرا هنوز هم از این قصر برای مراسم و برنامه های ناحیه استفاده می شود و هر وقت پرزیدنت به اینجا می آید (سالی 2-3 بار تشریف می آورد) اینجا جمع می شوند.
اینجا قبلا به شکل کلخوز اداره می شد و اگر درست فهمیده باشم یعنی تولید اشتراکی بود اما از نظر اقتصادی صرفه نداشته و برای همین از سال 2011 آن را دولتی کردند و الان کارخانه دولتی است. (باز هم قصه های مشابه!)
در گوشه ای کنار ساختمان قصر اتاقی بود که دختران در آن ادرس و اطلس تولید می کردتد. ادرس و اطلس یک جور پارچه هستند و با دستگاه بافته می شوند. مشابهش را ما در یزد داریم و به آن دارایی بافی می گوییم. چند سال پیش جشن 2500 سالگی ولایت سغد بوده و به همین مناسبت برنامه فشن شویی با لباس های ادرس برگزار شده که پرزیدنت هم در آن شرکت کرده است. کلا توضیحات موزه و راهنما یک پایش به حضور و حرف و تشریف فرمایی پرزیدنت ختم می شد.
دیدنم از قصر ارباب که تمام شد دوباره تا سر جاده رفتم و با ماشروتکه به خجند برگشتم.
قصد داشتم ماشروتکه دیگری سوار شوم و بروم بهارستان. بهارستان یا قره قوم (با تلفظی نزدیک به کاف) دریاچه ای در شرق خجند است که بزرگترین دریاچه تاجیکستان است و به دریای تاجیکستان معروف است. جای زیبا و دیدنی به نظر می رسد بر اساس خوانده هایم. قرار بود دوستی که در خجند پیدا کرده بودم هم همراهم بیاید اما گفت الان برای رفتن به آنجا دیروقت است و احتمالا بسته باشد و بهتر است نرویم. درست نمی دانم چه چیز یک دریاچه ممکن است بسته باشد اما به هر حال توصیه اش را گوش کردم و وقت باقی مانده ام را صرف دیدن در جایی که از شهر جا مانده بود کردم. اولیش جایی بود به نام بازار افغان ها که در نزدیکی پنجشنبه بازار است. کمی در پنجشنبه بازار گشتم و مغازه ها را دیدم و بعد از روی گوگل مپ رفتم به سمت بازار افغان ها. چیز ویژه و جدیدی نبود، بازاری بود مثل باقی بازارها که رخت و لباس هم در آن پیدا می شد. نکته مثبتش برای من این بود که بالاخره کلاه بافتنی پیدا کردم و کمی سرم را از یخ زدگی نجات دادم!
کلاه پیدا نمی شود اینجا، اصلا! کلاه بافتنی فقط بچه گانه هست، تعداد محدودی هم مردانه اما کلاه و شال گردن زنانه به هیچ وجه! شال گردن که حتی بچه گانه و مردانه اش هم نیست. اما بالاخره در بازار افغان ها کلاه بافتنی مردانه پیدا کردم و خریدم.
بعد از بازار رفتم سمت مسجد بافنده. یادم نمی آید از بین همه جستجوهایی که کرده بودم نام این مسجد را در کدام سایت دیدم، شاید trip adviser بود، به هر حال مکانش را روی گوگل مپ پیدا کردم و پیاده راه افتادم به آن سمت. از جایی که من بودم فاصله زیادی داشت اما به هر حال من هم اوقات فراغتی داشتم که بدم نمی آمد قدمی در شهر بزنم و جاهای نادیده را ببینم. خوبیش این بود که مسیرم از مرکز شهر دور بود و واقعا جاهایی را می دیدم که یک توریست نمی بیند. در خیابان گاگارینا قدم می زدم که فضای متفاوتی داشت. خیابان پولداری طوری بود تا حدی، مغازه ها و بوتیک های لوازم خانگی و آشپزخانه شیکی داشت. مسیر را که ادامه دادم و به خیابان بافنده که نزدیک شدم فضا تغییر کرد. کم کم شبیه حاشیه شهر شد. بعد میچیدم در خیابان بافنده و سراغ مسجد را از آدمها گرفتم. برخی می شناختند و برخی می گفتند اصلا در اینجا مسجدی نیست، فقط یک بیمارستان هست. خلاصه پرسان پرسان راه می رفتم و حیران فضای محله بودم. زمین های کشاورزی و آپارتمان های تنگ و تاریک کنار هم. شبیه فضای جنگ جهانی دوم! فضایی عجیب و کاملا متفاوت با آنچه در خجند دیده بودم… انگار دنیای دیگری بودم. رفتم و رسیدم به بیمارستان و باز کسی از مسجد چیزی نمی دانست. نقشه نشان می داد که مسجد را رد کرده ام. با جی پی اس روی نقشه سعی کردم پیدایش کنم. در یک مجموعه آپارتمانی از کنار اتاقک شیشه ای رد شدم که شبیه گلخانه بود، نقشه نقطه داخل گلخانه را نشان می داد و می گفت مسجد همین جاست. طبعا باورم نشد. از آدم ها سوال کردم و سر آخر مردی همان گلخانه را نشان داد و گفت این است! بله، مسجد همین بود، و هر جور که حساب می کردی یک نقطه دیدنی توریستی حساب نمی شد. هیچی حساب نمی شد! مثل نمازخانه کوچک یک محله بود. خلاصه این بود حاصل بازدد من از مسجد بافنده!
مسجدی در کار نبود اما باعث شد نادده هایی از خجند را ببینم و محله های متفاوتی را تجربه کنم.
بعد از این پیاده روی طولانی از همان محله ماشروتکه سوار شدم و رفتم سمت هتل. نزدیک هتل، در آن سوی رودخانه پارک امیر اسماعیل سامانی است که مجسمه بلندی از او هم در آن نصب شده است. با ماشروتکه دم پارک پیاده شدم و چرخی در آن زدم و عکسی گرفتم و بعد رفتم هتل. دیگر دیر شده بود و ماشین های استرافشان کار نمی کردند. بنابراین باقی اوقاتم را در هتل استراحت کردم و فقط رفتم بیرون چای و نان خوردم و برای مسیر فردا خوراکی خریدم و بعد هم خواب.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s