به استقبال نوروز در تاجیکستان-1

پروازم خوب و راحت بود. با هواپیمایی تاجیک ایر که فقط روزهای یکشنبه به تاجیکستان پرواز دارد. بهترین قسمت پرواز این بود که وسط دو تا خانم تاجیک نشسته بودم. یکی دختر جوانی بود که تمام راه هدفون در گوش داشت و اهل معاشرت نبود اما دیگری خانم مسنی بود که بیشتر راه را باهم حرف زدیم. سر صحبت را من به خاطر سر درآوردن از خط روسی و خط سیریلیک باز کردم. صحبتمان گل انداخت و باهم رفیق شدیم. وقتی به فرودگاه دوشنبه رسیدیم با همسرش که آمده بود دنبالش هماهنگ کرد و من را هم تا دم خانه میزبانم رساندند. شماره داد که برای روزهای نوروز بروم خانه شان بمانم.
الان دومین شب اقامتم در خانه میزبانم است و فردا صبح دوشنبه را به سمت خجند ترک می کنم تا چند روزی را در خجند و دیگر شهرهای آن اطراف بگذرانم و برای سال نو برگردم دوشنبه.
یکشنبه غروب رسیدم و فرصت نشد جایی را بگردم. اوقاتم در معاشرت با میزبانانم گذشت. دختری ایرانی و همسر نیوزلندیش که دکترای مردم شناسی می خواند و برای تزش مدتی است در تاجیکستان اقامت کرده اند.
شناخت شان از تاجیکستان و ماجراهای فرهنگی و زبانی و توسعه ای و سیستم دولتیش جالب و پر و پیمان بود. کشورهای آسیای میانه را خوب گشته اند و خوب هم درباره شان خوانده اند.
اقامتم در خانه چیستا و دیموند را یک شب دیگر تمدید کردم تا بتوانم قبل از رفتن به خجند یک روز را در دوشنبه بگذرانم و بیشتر با حال و هوای اینجا آشنا بشوم.
قصد داشتم روز دوشنبه از صبح بزنم بیرون و در شهر قدم بزنم اما حسابی بارندگی بود. صبح را کمی صبر کردم تا باران کمتر شود و نهایتا وقتی شر  شر باران تبدیل به نم نم باران شده بود از خانه زدم بیرون. ساعت حدود یازده و نیم بود. شروع کردم پیاده شهر را گز کردن. پولم را تبدیل کردم و سیم کارت خریدم و آشنایی با شهر را شروع کردم. بدترین قسمت ماجرا باران بود. با اینکه کاپشنم را همراه برده بودم اما باران و سرما نمی گذاشت با خیال راحت و حس خوب بگردم. از بعد از ظهر باران کم و بعضا قطع شد اما هوا واقعا سرد بود و من در حال یخ زدن بودم، در حدی که در جستجوی مغازه برای خریدن لباس گرم بودم که البته چیز درخوری نیافتم. غروب که داشتم برمی گشتم خانه هوا بهتر شده بود و دمایش هم به حد مناسب و دلپذیری رسیده بود اما ظاهر این هفته هوای این طرف ها بارانی و ابری و سرد است. من هم که لباس گرم جدیی با خودم نیاورده ام، نمی دانم چه طور می خواهم بگذرانم این ایام را!
به هر حال با همه این ماجراها از ساعت یازده و نیم صبح تا هشت شب که دوباره به خانه برگشتم در شهر دوشنبه قدم زدم و تماشا کردم و معاشرت کردم.
در این مدت چه چیزهایی دیدم؟
بازار شاه منصور یا بازار سبز یا زیلونه بازار (زیلونه به روسی یعنی سبز)؛ محوطه بزرگ مسقفی است که ردیف به ردیف میوه و ادویه و لبنیات و خوراکی می فروشند. در قسمت هایی ازش پارچه و لباس هم هست اما صل ماجرا میوه و تره بار است به نظرم.
ساختمان اپرا و تیاتر؛ که در کمال تاسف برای روزهای جضور من در دوشنبه هیچ برنامه ای ندارد. صد افسوس.
ساختمان ها و مجسمه های زیبا
از کنار پارک رودکی هم رد شدم اما سردتر از آن بودم که دلم بخواهد پارک و مجسمه های داخلش را ببینم.
مجسمه بزرگ امیر سامانی را هم در مسیرم دیدم.
چایخانه راحت؛ ساختمانی بزرگ و بسیار پر نقش و نگار و زیبا دارد و الان کافه و رستوران است. چای سبز به همراه لیموی دلچسبی دارد. 
موزه ها امروز تعطیل بودند و دیدنشان ماند برای برگشتم از خجند.
عصر، بعد از نهار هم دوستی را که از کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم دیدم و رفتیم محل کارش که آژانس مسافرتی بود و مدتی هم با او و رییسش معاشرت کردم. قرار شد وقتی از خجند برگردم ایام نوروزمان را باهم بگذرانیم.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s