درهایی که یکی یکی بسته می شود

این را امشب بابا داشت می گفت. در حالی که برادرزاده ها و خواهرزاده هایش دوره اش کرده بودند و در بغلش گریه میکردند. حالا بچه های عموی بزرگ هم به جرگه خواهرزاده ها و برادزاده هایی پیوسته اند که پدر و مادرشان را از دست داده اند.
عموی بزرگ امروز عصر تمام شد و بابا ظرف کمتر از یک سال دومین برادرش را هم از دست داد.
راست میگوید. درها دارد به نوبت بسته میشود. خانه هایی که سال های سال بهشان رفت و آمد میکرد،  آدم هایی که هر از گاه -و در اواخر عمرشان هر روز- بهشان سر می زد، اتاق هایی که عمری خاطره را در آنها گذرانده بود یکی یکی تمام شدند. اول عمه، بعد عموی کوچک و حالا عموی بزرگ.
دیگر دلیلی برای رفت و آمدش به آن کوچه ها و آن خانه ها وجود ندارد. کم کم انگار شهر برایش خالی تر و تنک تر می شود.
اگر نقشه پراکندگی آشناهایش بود، میشد دید نقطه های پرتراکم روی شهر کمرنگ میشوند و به جایش تراکم نقطه ها روی قبرستان بیشتر می شود. درهای داخل شهر یک به یک بسته می شوند، به جایش فضای خالی و بی در و پیکر قبرستان شلوغ تر می شود.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s