بیماری-۱

مواجه شدن با بیماری کار آسانی نیست، به خصوص بیماری‌هایی که اسم‌های ترسناکی دارند، بیماری‌هایی که معمولا بیماری‌های دیگران محسوب می‌شوند و برای آدم دور از ذهن است که خودش هم روزی مبتلا شود. یا بیماری‌هایی که خوب شدن ندارند و عوارضشان تا آخر عمر همراه آدم است.
سهمگین‌ترینشان سرطان است.
برای من دیسک کمر هم چنین حالی داشت.
دو سال پیش ام آر آی را بردم پیش دکتر و با این واقعیت مواجه شدم که دو تا از دیسک‌های بین مهره‌ام بیرون زده است. دکتر با دیدن تصویر تعجبش را پنهان نکرد و با صدای بلند گفت که این ام آر آی یک آدم شصت ساله است، نه تو! البته در ادامه حرفش را تعدیل کرد و توضیح داد وضع کمرم ربطی به من ندارد و اشکالی که از زمان تولد در ستون فقراتم بوده این ماجرا را شکل داده است. توضیحات بعدی در مورد مراحل درمان را دیگر یادم نیست، فقط حال شوکه خودم را یادم می‌آید. از مطب که آمدم بیرون نرفتم خانه، با همان درد کمر و ام آر آی زیر بغل شروع کردم در خیابان راه رفتن، بی هدف. فقط برای اینکه بتوانم فکرهایم را جمع و جور کنم و حرف‌های دکتر را هضم کنم. برای اینکه بفهمم زندگی آینده‌ام، سفرهایم و فعالیت‌هایم با محدودیت‌های حرکتی دو دیسک بیرون زده چطور می‌خواهد باشد.  مسافت طولانی را قدم زدم و آخر سر هم رفتم پیش آشنایی که خانه‌اش همان اطراف بود و قصه دیسک‌های کمرم را برایش تعریف کردم.
این شوک و نگرانی خیلی طول نکشید، از فردا زندگی عادی شد. هر روز مراحل درمانم را پی گرفتم و نرمش‌هایم را انجام دادم و بعدترها هم ورزش را به زندگی اضافه کردم و زندگی بهتر شد.
البته اگر بخواهم واقع بینانه نگاه کنم باید بگویم از آن موقع تعداد سفرهای طبیعت‌گردیم به طور چشمگیری کمتر شد و من کمتر کوله کشیدم و بار سنگین بلند کردم؛ و به تبعش کمتر در چادر خوابیدم و مناظر دلربا دیدم.
هفته پیش دوباره کمرم دچار مشکل شد. این بار دکتری تازه و شیوه معاینه‌ای تازه.
دکتر چیز زیادی نگفت، لازم نبود بگوید. نتایج معاینه را خودم دیدم و حس کردم. این بار هم که از مطبم خارج شدم باز حال بدی داشتم. باز هم کمی وقت گذراندن در خیابان قبل از رفتن به خانه.
برای بار دوم که رفتم پیشش و عکس‌ها را برایش بردم، گفت وضعیتم نسبت به دو سال قبل بدتر شده است. بداخلاق بود و فقط اصرار داشت مو به موی دستوراتش را برای یک هفته آینده اجرا کنم و باز پیشش برگردم. درست توضیح نداد که چه اتفاقی دارد در ستون فقراتم می‌افتد، سوال‌هایم را هم بی جواب گذاشت. من باز با حال ناخوشی از مطب بیرون آمدم.
نمی‌دانم دکترها خودشان متوجه هستند که حرف‌های ساده و سریعشان چه اثری روی بیمار می‌گذارد؟ متوجه هستند که این جمله‌ها و کلمه‌ها ساعت‌ها زمان لازم دارند تا هضم شود و ربطشان را به زندگی روزمره آدم پیدا کنند؟ اصلا متوجهند که بیمار گیج است و ترسیده و نابلد، و لازم دارد که خلا بین «بررسی تخصصی» تا «حالا یعنی چه اتفاقی دارد برای من می‌افتد و من چه طور باید زندگی کنم» را یکی برایش پر کند؟
این بار از مطب که آمدم بیرون، آن دست خیابان مدتی روی پله بانک نشستم و به خیابان و آدم‌ها و ماشین‌ها نگاه کردم. می‌دانستم نشستن برایم خوب نیست و می‌دانستم باید سریع‌تر خودم را به خانه برسانم و باز دراز بکشم. اما نمی‌توانستم آن حال را ترک کنم.
نیاز به دلداری داشتم، نیاز داشتم غمگین باشم و بنشینم غصه بخورم. مدتی همان جا نشستم، بعد بی توجه به دستور منع نشستن دکتر، در تاکسی نشستم و بعدترش هم در یک رستوران نشستم و غذا خوردم. خودم را رها کردم تا غصه‌هایم تمام شود و بتوانم برگردم خانه و یک هفته استراحتم را شروع کنم.
اینکه می‌گویند فلانی در مقابل بیماری روحیه‌اش خیلی خوب بود به همین ماجراها برمی‌گردد؟  یعنی فلانی غصه نمی‌خورد و شوکه نمی‌شود؟ یا بلد است مرحله شوک و سوگواری را زود از سر بگذارند و به زندگی معمول برگردد؟
من در فرایند این بیماری و به خصوص در این استراحت مطلق‌های یک هفته‌ای دارم با وجوه تازه‌ای از خودم رو به رو می‌شوم. دارم خودم را محک می‌زنم.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s