دوباره‌های او، دوباره‌های من

استتوس گذاشته «دوباره غربت، دوباره هجرت…»
چند شب پیش برگشت. چند ساعت مانده به پروازش آخرین تماسش را از خط ایران گرفت و خداحافظی مختصری کردیم. البته هفته‌های قبل، در مدت حضورش، چند ساعتی را باهم گذراندیم و از روزگارهایمان مختصر حرفی زدیم.اما حالا برگشته سر خانه و زندگی‌اش آن سر دنیا.
راست می‌گوید، دوباره غربت و هجرت برای او؛ و دوباره فاصله و جای خالی و کمبود رفیق در دسترس برای من.
آن یکی رفیق هم چند روز دیگر برمی‌گردد. امشب چند ساعتی باهم حرف زدیم. وقتی نبود خوب نفهمیده بودم، اما در این حرف‌زدن‌ها فهمیدم چقدر دلم برای حرف زدنش تنگ بوده، برای صدایش، لحنش و تکه کلام‌هایش. رفتن او هم جای خالی بزرگی است، فقدان همکار است، کمبود رفیق است. اما چاره‌ای نیست، روزگار است دیگر.آدم‌ها هستند و مسیرهای زندگی‌ که پیش رو گسترده است. آدم‌ها هستند و دنیا و کشف کردنی‌هایش.
می‌فهمم، این‌ها را خیلی خوب می‌فهمم، اتفاقا که همه این‌ها با روحیه سفرجوی تنوع‌طلب من بسیار قابل درک است اما…
رنج نبودن آدم‌ها و خلأی زندگی بدون آن‌ها هم سخت قابل درک است…

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s