فکرهای بلند یک کارگاه-من در آیینه

از صبح نشسته بودم و تماشایش می‌کردم. البته آن وسط کار و بارهایی برای انجام دادن هم بود اما دیدن رفتار آن آدم آن قدر تأمل‌برانگیز بود که ذهنم را درگیر کرده بود.
دائم حواسش به کار دیگران بود و مدیریت‌شان می‌کرد. یاد بازی خرگوش افتاده بودم که گاهی در جمع‌های کارگاهی بازی می‌کنیم. معمولا در جمع کسانی پیدا می‌شوند که به جای تمرکز بر نوبت و شماره خود، حواسشان به کار دیگران است و سعی می‌کنند آن‌ها را مدیریت کنند، و معمولا نتیجه چنین رفتارهایی سوختن‌های مکرر و به سرانجام نرسیدن بازی است.
اینجا هم همین طور بود. نقشش این نبود یا لااقل من فکر می‌کردم در مواقعی می‌توانست چنین نقشی ایفا نکند اما ناخودآگاه نقش مدیریت کردن و بکن-نکن گفتن به دیگران را به عهده گرفته بود. به نظرم آدم در چنین موقعیت‌هایی دو جور می‌تواند عمل کند:
همه‌اش حواسش به نحوه عملکرد دیگران باشد و آن را کنترل کند؛ یا
در آرامش کار خودش را انجام بدهد و آرام با جریان پیش برود و ببیند چه نقشی می‌تواند در آن ایفا کند.
اگر جور اول عمل کنی در واقع بیش از اینکه حواست به شرکت‌کننده‌ها و حرف‌ها و محتوای جریان باشد، حواست به روند برگزاری و شکل اجرا خواهد بود؛ که این خوب و کافی نیست.
دیدن رفتارش برایم بسیار تاثیرگذار بود، شاید چون داشت جایی از روحم را قلقلک می‌داد و من را یاد لحظاتی از خودم می‌انداخت. ذهنم فلاش‌بک می‌خورد به گذشته و رگه‌هایی از این نوع رفتار را جلوی چشمم می‌آورد.
انگار داشتم نمونه مبالغه‌آمیز خودم را تماشا می‌کردم.

Advertisements
این نوشته در آموخته‌های من ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s