یله

چقدر خوش و آرام بود امشب. یله در جمع دوستان. بی دغدغه و بی ملاحظه و بی مدارا.
چند وقت بود چنین جمعی و چنین حالی را تجربه نکرده بودم؟ خیلی… خیلی وقت. مدت‌ها بود جمعی که سراسر خوشایند باشد را تجربه نکرده بودم. البته که جمع‌ها و معاشرت‌های خوشایندی با دوستان یا دوست-همکارها داشته‌ام این مدت اما همه جمع‌ها و معاشرت‌ها انگار پایشان در یک سابقه و گذشته‌ای بند بود که بالاخره بالا و پایین داشته است. معاشرت نزدیک‌ترین آدم‌ها هم لکه‌های ناخوشایند و نامطلوبی در رابطه داشته‌ است، و بودن در جمع این رفقا -اگرچه بسیار عزیز و مغتنم و خوشایند اما- همراه با سایه‌ی آن لکه‌ها بوده است.
اما امشب قصه دیگری بود. آدم‌هایی بودیم که شاید هیچ ربط مستقیمی به هم نداشتیم اما نخ‌های رابطه‌مان از گذشته کشیده شده بود‌. گذشته‌ی خاطره و خنده و خوشی.
همین است که پنج نفری نشستیم و حرف زدیم و آش و کله پاچه خوردیم و چای‌های آخر شب را با کلمپه نوشیدیم. جمع به ظاهر غریبه‌ای که کلی حرف مشترک داشت، و شاید اگر کمتر خسته بودیم یا مهمان نداشتیم یا ساعت پرواز رفیق‌مان نزدیک نبود می‌شد قصه را تا صبح ادامه داد.
چقدر دلم برای این طور جمعی تنگ شده بود. چقدر همه آدم‌های امشب تر و تازه و آشنا و خوشایند بودند. آدم‌هایی که دوست دارم معاشرت‌مان -فارغ از دلیل مشترکش- ادامه‌دار باشد. چقدر محتاج این طور جمعی بودم و نداشتمش این چند وقت.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s