روزانه‌های متروسواری-۴

نمی‌دانم کدام ایستگاه بود که سوار شدند. چند تا پیرمرد پیر! یکی دو تایشان با عصا بودند، یکی عرقچین به سر داشت و بقیه هم جسم ضعیفی داشتند. بعضی‌ها بلند شدند و بهشان جای نشستن تعارف کردند، برخی نشستند و بعضی دیگر نه‌.
در ایستگاه دروازه دولت که با خط یک مترو تقاطع دارد هم این اتفاق تکرار شد و باز چند تا مرد مسن سوار شدند.
حضورشان برایم جدید بود. تا به حال این طور متعدد و دسته‌ای ندیده بودم حضور پیرمردها را در مترو. سرم گرم خواندن بود و دیگر توجهی به ماجرا نداشتم که رسیدیم به یک ایشستگاه و قطار داشت خالی می‌شد. این طور خالی شدن معمولا در ایستگاه‌های تقاطع‌دار یا ایستگاه میدان آزادی می‌افتد. سرم را بلند کردم ببینم نکند به آزادی رسیده‌ایم و جا نمانم، دیدم انقلاب است. یکی از پیرمردها داشت از دستفروش مترو می‌پرسید که باید این‌جا پیاده شود؟ دستفروش گفت نماز می‌خوای بری؟ آره هکین جاست.
آهان! یادم افتاد جمعه است و این موقع ظهر ساعت رفتن به نماز جمعه است!

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s