روزانه‌های متروسواری-۳

اول دختر جوان سوار شد و پشت سرش هم شوهرش وارد شد. دختر، بچه کوچکی بغلش بود، بچه‌ای شاید چهار ماهه. مرد هم کالسکه بچه را که پر از رختخواب و ساک و بالش و پتو بود هل می‌داد. دختر رو به روی من نشست و مرد کنار در روی زمین چمباتمه زد و یک جورهایی پشت کالسکه پنهان شد. واگن خانم‌ها بود و به نظرم مرد از این که اینجاست معذب شده بود. رو به دختر پیشنهاد داد که برود واگن بغلی اما دختر ازش خواست همین جا بماند. به نظرم دختر احتیاج به یک همراه یا مراقب داشت و دلش نمی‌خواست شوهرش تنهایش بگذارد.
هردوشان خیلی جوان بودند، خیلی. دختر پوستی تیره داشت و بچه‌اش هم کاملا همرنگ خودش بود اما چهره شوهرش روشن بود. توجهم به چهره دختر جلب شده بود و داشتم سعی می کردم بفهمم چند ساله است که بچه هم دارد. اگر خیلی می‌خواستم دست بالا بگیرم خودش حداکثر هجده سال داشت و شوهرش هم احتمالا بیست و سه-چهار ساله بود. وضعیت دختر و نابلدیش و حسی که از یغل کردن بچه داشت را به راحتی می‌شد به خواهری تعبیر کرد که خواهر نوزادش را بغل کرده است. مادر بودنش خیلی عجیب بود، خیلی بچه بود. خانم کناریش سر صحبت را با او باز کرده بود و از بچه و زایمان و زندگی‌شان می‌پرسید. خانم از آن عاقله‌زن‌های مهربان بود، از آن‌ها که دوست دارند جوان‌ها را راهنمایی کنند اما در عین حال سنتی و قدیمی هم نیستند. از وقتی این زوج جوان یا بهتر است بگویم از وقتی این مادر خیلی خیلی جوان سوار مترو شده بود توجهم بهش جلب شده بود و هر از گاهی سرم را از روی کتاب بلند می‌کردم و به حرفشان گوش می‌دادم. تشنه این بودم که بفهمم دختر چند ساله است.
یک خانم بچه‌دار دیگر کنارم نشست و ارتباط بین دو کودک برقرار شد، به هم توجه می‌کردند و گاهی برای هم صدا در می‌آوردند. عاقله‌زن رو به رویی سر حرف را با بچه دو ساله کنار من باز کرد و شروع کرد که «نی‌نی رو ببین!» و از این حرف‌ها… لا به لای حرف‌هایش رو به بچه دو ساله و مادرش گفت که «این نی‌نیه، مامانش هم نی‌نیه، پونزده سالشه!» و بعد پیاده شد.
من شوکه شدم. انگار چیزی بود که از اول می‌دانستم اما سعی می‌کردم انکارش کنم و باور نکنم که یک مادر نوجوان رو به رویم نشسته است.
بعد از شنیدن سنش مغزم همه‌اش درگیر خیالپردازی بود، ماجرای ازدواجش، بچه‌دار شدنش، دوران بارداری که در این سن سپری کرده بود، و زایمانش… دخترک پانزده ساله زایمان کرده بود!
حالم بد بود از شنیدن سنش، غمگین شده بودم و حتی یکی دو قدم مانده بود که بغض کنم. نمی‌دانم چرا، شاید همه این‌ها احساسات احمقانه بود و این پدر و مادر کوچک نشانه هیچ چیزی نبودند جز خواستن و خوشحالی خودشان. اما نمی‌توانستم این را باور کنم. به نظرم نابلدی رفتار دختر این را نشان نمی‌داد.
دختر نصف من سن داشت و بچه چهار ماهه‌ای بغلش بود. مثل این بود که من الان دختری پانزده ساله داشته باشم. حتی کمی شورتر، اگر قرار بود این روال را در دو نسل ادامه دهیم مثل این بود که او الان دختر من باشد و آن بچه چهار ماهه نوه من!
وقتی آن دختر پانزده ساله‌ی سیه چرده‌ی بچه بغل را با پانزده سالگی خودم مقایسه می‌کردم غمم می‌گرفت. با دختر پانزده ساله‌ای که من بودم و کارهایی که من می‌کردم. حالا او با شوهر بیکارش آمده بود تهران و قرار بود ماهی سیصد و پنجاه تومان اجاره خانه بدهند و به امورات یک نوزاد چهار ماهه رسیدگی کنند. به نظرم تصویر ترسناکی بود برای یک دختر پانزده ساله.

روزانه‌های متروسواری-۲
روزانه‌های متروسواری-۱

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s