روزانه‌های متروسواری-۲

پیرمرد در واگن خانم‌ها دستفروشی می‌کرد. دستمال سفره می‌فروخت. اول که وارد واگن شد، آمد میله کنار صندلی‌ها را گرفت و روی زمین نشست. در واقع روی زانوهایش چمباتمه زد، نه اینکه کف زمین بنشیند. فکر کردم مسافر خسته‌ای است که بار و بندیلش سنگین است و احتمالا اشتباهی وارد واگن خانم‌ها شده است. آمدم بلند شوم و جایم را بهش بدهم که قطار راه افتاد و پیرمرد بلند شد و با صدای آرامی شروع کرد به تبلیغ جنسش. فهمیدم دستفروش است.
به هر ایستگاه که می‌رسیدیم، پیرمرد می‌آمد کنار صندلی‌ها دستش را به میله می‌گرفت و می‌نشست. سعی داشت از دید مامورین احتمالی روی سکوها پنهان شود. مسافرها سوار و پیاده می‌شدند، یک گروه دختر جوان سوار شدند و با صدای بلند و خنده باهم حرف می‌زدند، چند تا از خانم‌های دستفروش انگار تازه همدیگر را پیدا کرده بودند و داشتند تصویر پری دریایی که در بندرعباس پیداشده را در موبایل‌هایشان به هم نشان می‌دادند، هر کس سرگرم کار خودش بود… پبرمرد همچنان آهسته راه می‌رفت و جنسش را تبلیغ می‌کرد.
من حواسم پرت پیرمرد شده بود. به زانوهایش فکر می‌کردم که با هر بار نشستن و پا شدن چه فشاری را تحمل می‌کنند. به فرم بدنش نگاه می‌کردم که پر از نشانه‌های پیری و ضعف عضلانی بود. به صدای خسته و آرامش و موهای سفیدش..‌‌ پیرمرد در سن کار کردن نبود…

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای روزانه‌های متروسواری-۲

  1. بازتاب: روزانه‌های متروسواری-۳ | دفتر تجربه ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s