پرده نازک غم تمام شدن آدم‌ها

شب که رسیدم خانه و ایمیلم را چک کردم خبر فوت پدر یکی از همکاران قدیمی را دریافت کردم. غمگین شدم. بی‌ربط به نظر می‌رسد اما این غم باقی ماند و مثل یک پرده نازک روی تمام لحظات شبم افتاد. متوفا را اصلا نمی‌شناختم، شاید برای همین است که تا این حد غمگین شدن و غمگین ماندن عجیب بود. اما مردن آدم‌های آشنا را می‌شناسم.
عکس عمو هنوز روی میز گوشه پذیرایی است. تصویر روزهای آخر و روزهای بعد از تمام شدنش جلوی چشمم است. شنیدن این خبر انگار یک پلی بک کامل بود به آن روزها و آن ساعت‌ها و آن حس‌ها.
در این نیم سال اخیر مرگ را زیاد تجربه کرده‌ام، یا برای آشنایانم، یا آشنایان دوستانم. تمام شدن آدم‌ها و تیر و ترکش‌های بعدش، از زمستان سال گذشته تا الان زیاد دور و برم پلکیده است. این هم، یکی دیگر بود.

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s