خوش نگذشتن، خوشحال نبودن

وقتی مشغول حرف زدن بودیم حواسم آن‌جا نبود، به خودم آمدم و دیدم تمرکزم روی چراغ خانه رو به رویی بیشتر از حرف‌هاست. انگار حضورم پشت آن میز و بساط چای و کیک یک جور انجام وظیفه بود که منتظر بودم تمام شود.
از دست خودم ناراحت بودم به خاطر این حس. داشتم در ذهنم مرور می‌کردم که اگر به جای آن‌جا هر جای دیگری بودم چقدر خوشحال‌تر و راضی‌تر بودم. آن‌جا و آن روز تقریبا داشتم همان کارهایی را می‌کردم که معمولا با رفقایم می‌کنم: دیدن فیلم یا تئاتر، قدم زدن در خیابان، رفتن به کافه و نشستن، خوردن چای و کیک و گپ زدن. اما آن روز و آن‌جا هیچ کدام این‌ها نمی‌چسبید.
نمی‌دانم چه شد که دعوت را قبول کردم. شاید مناسبت دعوت و اصرار بر سر آن بود که احساس کردم اگر قبول نکنم بی ادبی است. اما از همان اوایل ماجرا منتظر بودم آن شب تمام شود. مثل کسی که آمده وظیفه‌اش را انجام بدهد همه مراحل را طی کردم، تماشای برنامه، قدم زدن، خوردن چای و کیک و بعد هم تمام. همه را یکی یکی تیک زدم و انجام دادم. اما حالم خوش نبود. مغزم دائم درگیر این بود که چرا این کارها خوشایندم نیست و چقدر دلم می‌خواهد جایی دیگر و در جمعی دیگر باشم. مغزم حتی درگیر حسرت بود.

Advertisements
این نوشته در دغدغه‌های من ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s