آدم بزرگ بودن

در بعضی جمع‌ها و در کنار بعضی بچه‌ها و خانواده‌ها، آدم بزرگ بودن غم‌انگیز است. غم‌انگیزترین موقعیت دنیا.
فکر این که می‌توانی/ باید روی موقعیتی تاثیر بگذاری و تغییرش بدهی رهایت نمی‌کند، اما از آن طرف چیزهایی هم مانع می‌شود. چیزهایی مثل مصلحت‌اندیشی یا ترس یا راحت‌طلبی یا شرم یا …
گاهی نمی‌دانم نقشم چیست، گاهی از نوع ایفای نقشم مطمئن نیستم، گاهی از کافی بودن حضورم.
بچه‌ها بزرگ خواهند شد و از این روزها یاد خواهند کرد، مثل همه خاطرات و حس‌های تلخ و شیرینی که ما از کودکی‌مان به یاد داریم. می‌ترسم که به تلخی یاد کنند. می‌ترسم که روزی وقتی نوجوان شدند یا حتی بزرگ‌تر شدند بعضی از این روزها و موقعیت‌ها به تلخی یادشان بیاید، می‌ترسم که فکر کنند من به عنوان یک آدم بزرگ که قدرت و توانایی داشته، می‌توانستم نقش موثرتری بازی کنم اما نکرده‌ام.

Advertisements
این نوشته در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s