باز هم رفتن رفیقی دیگر

یکی دیگر از رفقا قصد رفتن کرده است. تا چهار ماه دیگر برای ادامه تحصیل و بعد هم زندگی از ایران می‌رود. مدت‌های مدیدی است که پیگیر رفتن بود و حالا درست شدن کارش خبر بسیار مسرت‌بخشی محسوب می‌شود. دارد می‌رود که مسیر زندگی‌اش را آن‌جا پی بگیرد و در آرامش و آسایش زندگی کند.
برایش خوشحالم، به خواسته مهم زندگی‌اش دست پیدا می‌کند اما…
اما برای ما مانده‌ها روی دیگری از سکه وجود دارد.
این رفتن‌ها دارد رفقایمان را ازمان می‌گیرد. دارد زندگی‌مان را خالی می‌کند، دور و برمان را از رفقا و معاشرین تهی می‌کند، و به مرور این‌جا را غیرقابل زندگی‌تر می‌کند.
با این رفتن‌ها خوشی‌های زندگی ما تنک‌تر می‌شود و دست و بالمان از آدم‌ها خالی‌تر.
از شنیدن خبر درست شدن پذیرشش هم خوشحال شدم، هم غمگین؛ و دروغ چرا؟ چه بسا غمم طولانی‌تر و عمیق‌تر بود حتی.
چقدر تلخ است که این سرزمین نمی‌تواند آدم‌هایش را در خودش نگهدارد. آدم‌ها فرار می‌کنند از این بی ثباتی و نا آرامی و ناخوشی.

این نوشته در دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من, روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s