پایان فشار

در تاکسی نشسته‌ام و در مسیر فرودگاهم. در حالی که موسیقی در گوشم است، شهر بارانی را از پشت شیشه‌های خیس ماشین نگاه می‌کنم.
دومین track به یک آهنگ افغانی می‌رسد و من… الان است که اشکم سرازیر شود.
چرا؟ هیچ دلیل مشخصی ندارد.
انگار کلمات لطیف ترانه و ملودی دلنشینش آن قدر آرامند که دست گذاشته‌اند روی روح آشفته‌ام. این همه آرامش است که من را به گریه انداخته است.
انگار لم دادن در این تاکسی و گوش دادن به این آهنگ اعلام رسمی پایان بدو بدوهای این چند روز است. این دو سه روز اخیر خیلی شلوغ بود و حالا انگار همه فشارها تمام شده و من رها شده‌ام؛ اشک‌ها در اثر این رهایی زده‌اند بیرون.
دلم می‌خواست تنها باشم. راننده نبود، فرودگاه این قدر نزدیک نبود، من بودم و خیابان و آهنگ، آن وقت اجازه می‌دادم اشک‌ها بریزد بیرون.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s