روایت یک solo traveler در زنجان-۱۱

سفر تنها به زنجان خیلی بهم چسبید، خیلی زیاد. روز آخر که داشتم برمی‌گشتم، در همان لحظاتی که علی داشت من را می‌رساند لب اتوبان تهران تا سوار اتوبوس شوم، دلم نمی‌خواست برگردم! دلم می‌خواست همچنان به سفرم ادامه دهم و از لب جاده بروم یک شهر دیگر و مسیر را ادامه بدهم.
به نظرم رسید این، یک سفر با آغاز و پایان نیست، بیشتر شبیه یک جور سبک زندگی است: وسایلت روی دوشت است و از این جا به آن جا می‌روی و دنیا را می‌بینی. با تجربه کردن این سفر کوله به دوش تنهای چهار روزه، آن چیزهایی را که از بک پکرها در مورد سفرشان شنیده بودم و خوانده بودم بهتر درک می‌کردم.
نکته‌هایی مثل این که با سرعت پایین سفر کنی و عجله نداشته باشی، مثل مردم محلی رفتار کنی، یعنی همان جایی که آن‌ها غذا می‌خورند تو هم غذا بخوری، یا همان وسایل نقلیه‌ای که آن‌ها استفاده می‌کنند تو هم استفاده کنی.
تنها بودن در این سفر یک جور احساس آزادی هم می‌داد. افسار همه چیز در دست خودت بود. نه به این معنی که در سفرهای چند نفره یا گروهی احساس دست بسته بودن یا اجبار بکنم، نه. اما این احساس آزادی تجربه متفاوت و جدیدی بود. همین که در لحظات آخر سفر این فکر در سرم بودم که می‌توانم برگشتن را بیخیال شوم و بروم یک شب را در روستاهای آن طرف جاده اقامت کنم، نمونه‌ای از این احساس است.
یک چیز مهم که این سفر را ممکن کرد، یا لااقل تسهیل کرد، دسترسی به اینترنت پر سرعت در سطح شهر زنجان بود. داشتن یک تبلت که می‌شود با آن جستجو کرد و گوگل مپ را دید و با جی پی اس روشنش مسیرهای پیاده‌روی را پیدا کرد کمک بزرگی بود. با کمک این‌ها بود که شب‌ها برنامه فردایم را می‌چیدم و تصمیم می‌گرفتم کجا بروم و چه کنم. بخشی از خیال راحتی و اعتماد به نفسم در سفر به پشتوانه این ابزارها بود.
البته در تمام سفر این را هم گوشه ذهن داشتم که اگر بی تبلت بودم چه؟ آن وقت چه کار می‌کردم؟ به نظرم سفر نشدنی نبود، فقط پرسان پرسان می‌شد. احتمالا بیشتر در تعامل و پرس و جو از مردم قرار می‌گرفتم و باید با عقل و برداشت خودم سره را از ناسره تشخیص می‌دادم و در مورد مسیرها و جاهای دیدنی تصمیم می‌گرفتم. شاید یک بار هم چنین سفر بی اتکا به تکنولوژی را امتحان کردم که ببینم چه طور است و چطور باید از عهده‌اش برآمد.
قبل‌ترها که با دوستان در مورد تنها سفر کردن گپ می‌زدیم، برداشتم این بود که تنها سفر کردن -برای من به عنوان یک خانم- در ایران سخت‌تر از خارج از ایران است. همیشه تصورم این بود که احتمالا اولین سفر تنهایم را به خارج از ایران خواهم داشت. سختی‌اش را هم عمدتا به دلیل ناامن بودن در ذهن داشتم.
حالا یک سفر تنها در داخل ایران را تجربه کرده‌ام. نه سخت بود نه آسان، هم سخت بود هم آسان.
در ایران تنها سفر کردن یک خانم واقعا چیز غریبی است برای آدم‌ها، قابل درک نیست. در این چهار روز و از بین همه آدم‌هایی که من را می‌دیدند و با من هم‌صحبت می‌شدند شاید فقط دو نفر من را درک کردند و با من هم‌حسی داشتند. آن‌ها هم خودشان اهل سفر و طبیعت‌گردی بودند، باقی دیگر تعجب بودند و شک و سوال. نکته عجیب این بود که با وجود این که من در ایام نوروز سفر می‌کردم باز خیلی‌ها از من دلیل سفرم را می‌پرسیدند. انگار سفر کردن به قصد گردش و دیدن یک شهر آخرین گزینه‌ای است که به ذهن آدم‌ها می‌رسد.
اما سختی‌هایی که این سفر داشت کمی با آن چه در ذهن داشتم متفاوت بود. سختی‌اش بیشتر قیم‌مآبی بود تا نا امنی. البته که در این چهار روز با ناامنی هم مواجه شدم، با پسرک‌های جوانی که اصرار داشتند سوار ماشین یا موترشان بشوم، با مردانی که ازم شماره می‌خواستند یا بهم شماره می‌دادند، با آدم‌های متلک‌گوی خیابان، با مردانی که وقتی می‌فهمیدند تنها هستم لحنشان دلبرانه می‌شد و مهربان می‌شدند و با حس ناامنی که با تاریک شدن هوا در خیابان‌های خلوت پیدا می‌کردم و وادارم می‌کرد دلم بخواهد زودتر خودم را به محل اقامتم برسانم.
اما این‌ها کمابیش شبیه زندگی روزمره تهران بود و تقریبا بلدشان بودم. شاید چیزی که باعث می‌شود این جور ماجراها در سفر ترسناک‌تر به نظر برسد این است که آدم محل را خوب بلد نیست و به آن تسلط ندارد. تسلطی که من به محله خودم و شهر محل زندگی‌ام دارم باعث می‌شود آن‌جا کمتر از این ناامنی‌ها بترسم، اما در یک شهر و مکان غریبه این تسلط وجود ندارد.
اما سختی واقعی سفر آن جایی بود که با حس قیم‌مآبی مردها مواجه می‌شدم. آدم‌هایی که احساس می‌کردند من از بی‌کسی و ناچاری و ضعف مجبور شده‌ام تنها سفر کنم و حالا آن‌ها می‌توانند من را زیر پر و بالشان بگیرند که سفر راحت‌تری داشته باشم. واقعا سر و کله زدن با این آدم‌ها سخت و آزارنده بود. این جور کمک‌ها مثل یک دام می‌ماند که آزادی سفر را از آدم را می‌گیرد. راننده‌ای که اصرار می‌کند منتظر بماند و من را از مکان دیدنی که کمی دور از شهر است برگرداند، یا اصرار دارد من را به آژانس برساند تا با ماشینی امن به محل مورد نظرم برسم، در واقع دارد فرصت یله بودن و جستجوگری در سفر را از من می‌گیرد. شاید خودش متوجه نباشد اما در واقع او هم دارد توانایی و قدرت تشخیص من را زیر سوال می‌برد و سعی دارد من را -که برایش مثل یک نت ناموزون و عجیب و ترسناکم- دوباره به چارچوب آشنا و تحت تسلط خودش برگرداند. بله، سفر کردن به عنوان یک خانم تنها در ایران از این نظر سخت بود. انگار یک خانم حتی اگر پانصد سالش هم بشود باز به آدم‌هایی (مردانی) قوی‌تر، عاقل‌تر و توانمندتر نیاز دارد که او را زیر پر و بالشان بگیرند.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s