روایت یک solo traveler در زنجان-۱۰

امروز قهرمان جاده‌ها بودم با یک هیچ هایک موفق و مجموعه‌ای از معاشرت‌های جاده‌ای و ارتباطات جدید.
صبح بار و بندیل را جمع کردم و با میزبانم خداحافظی کردم برای رفتن به سلطانیه. در جنوب شرق شهر زنجان میدانی به نام هنرستان هست که از آن‌جا مینی بوس و تاکسی برای سلطانیه وجود دارد. مینی‌بوس‌ها نفری ۱۵۰۰ تومان می‌گیرند و تاکسی‌ها نفری ۲۵۰۰ تومان. معطلی مینی‌بوس زیاد بود. سوار تاکسی شدم و بعد از حدود نیم ساعت یا چهل دقیقه رسیدم سلطانیه. از ایستگاه تاکسی‌ها گنبد سلطانیه پیداست و قدم زنان می‌شود بهش رسید. سلطانیه ارگ حکومتی زیبایی است. ترکیب آجرها و کاشی‌های لاجوردی تصویر دلچسبی ساخته که من را یاد مقبره گوهرشاد در افغانستان می‌انداخت. کیفور شدن از دیدن این همه نقش و نگار به کنار، آن‌جا گپ و گفت خوبی هم با دو تا از راهنماها داشتم. یکی‌شان را بعدتر دیدم، از همکارانش شنیده بود که اهل سفر و ایرانگردم، آمده بود در مورد برنامه سال آینده‌اش مشورت بگیرد. او هم اهل couchsurfing بود و می‌خواست سفری با دوچرخه طراحی کند. چند دقیقه‌ای گپ زدیم و قرار شد من چند نفر از رفقای باتجربه سایکلتوریست را بهش معرفی کنم. معاشرت با او اتفاق دلچسبی بود، نه آن قدر شبیه من و دوستان اهل سفرم بود که دیدگاه‌هایمان بی برو برگرد شبیه هم باشد و نه آن قدر شبیه مردم معمولی این خطه بود که این قدر از دیدن یک دختر تنهای کوله به پشت شوکه شوند. به نظر می‌رسید سفر -یا لااقل این شکل از سفر را- تازه شروع کرده اما نگاه نکته‌سنج و عمیقی به آن دارد. خیلی خوب تقاوت‌های احتمالی که جنسیت می‌تواند در نوع سفر به وجود بیاورد را می‌فهمید. از دیدنش خوشحال شدم.
کلا کارکنانی که در سلطانیه دیدم آدم‌های همراه، خوش اخلاق و مودبی بودند که برخوردشان همراه با احترام و لبخند بود.
دور و بر سلطانیه سه اثر قابل بازدید دیگر هم هست: مقبره مولا حسن کاشی، مقبره چلبی اغلو که در واقع قبر پسر چلبی، شاگرد مولانا، است و مکانی مرتبط با صوفیان محسوب می‌شود؛ و تپه نور که یک تپه باستانی است و در آن اکتشافاتی به دست آمده است. هر سه بنا از بالای ایوان سلطانیه دیده می‌شوند و فاصله چندان زیادی ندارند. البته مقبره کاشی خارج از بافت شهر محسوب می‌شود.
دو به شک بودم که بروم آن‌ها را هم ببینم یا بیخیال شوم و مستقیم بروم سمت روستای ویر (به فتح ی) برای دیدن معبد داش کسن (به فتح کاف و سین). نزدیک ظهر بود، رفتم در پارک نزدیک سلطانیه نان و پنیری که داشتم را خوردم و در نهایت تصمیم گرفتم بروم سمت ویر. به نظرم باتوجه به این که می‌خواستم تکه تکه از کنار جاده تا آن‌جا بروم و بعد هم کنار جاده ماشین پیدا کنم و برگردم تهران بهتر بود که وقت بیشتری در سلطانیه نمی‌گذاشتم و می‌رفتم سراغ معبد. این طوری احتمال داشت ساعت معقولی به تهران برسم و بتوانم با مترو برگردم خانه و در هزینه صرفجویی کنم!
سلطانیه در واقع در یک جاده فرعی قرار دارد که از جاده قدیم زنجان- تهران جدا می‌شود. ویر هم در انتهای جاده فرعی دیگری است که حدود ده کیلومتر جلوتر از جاده سلطانیه است. کنار خیابان ایستادم تا ماشینی پیدا کنم که من را به سه راهی ( جایی که جاده سلطانیه از جاده تهران جدا می‌شود) ببرد یا حتی از آن بهتر، مسیرش سمت تهران باشد و من را تا سر سنبل آباد (ابتدای جاده فرعی که می‌رود ویر) ببرد. همین طور کنار خیابان راه می‌رفتم و ماشین‌ها را هم در نظر داشتم که دیدم دو نفر مشغول تعمیر کامیونشان در کنار خیابان هستند. از قیافه‌شان معلوم بود برایشان علامت سوال بزرگی هستم و دوست دارند سر صحبت را باز کنند. خیال کرده بودند خارجی‌ام. ایستادم و چند دقیقه‌ای گپ زدیم. مرد مسن‌ از آن راننده کامیون‌های باحال و خوش صحبت بود که اگر ماشینش سالم بود بی شک ازش خواهش می‌کردم من را تا یک جایی ببرد! کنارشان ایستادم و هر سه باهم ماشین‌ها را رصد می‌کردیم. آخر سر پراید مسافرکشی پیدا شد که من را با دو هزار تومان رساند سر سنبل آباد. راننده و سه مسافر دیگر پراید هم ازم سوالاتی در مورد سفرم کردند. رایج‌ترین سوالی که همه -بدون استثنا همه- در مواجهه با من می‌پرسند این است که دانشجویی؟ انگار اگر دانشجو باشی دیگر همه چیز منطقی و توجیه‌پذیر است ولی حالا که دانشجو نیستی و این طور سفر می‌کنی، عجیب‌ترین آدم روی زمینی! این که تصویر دانشجو=سفر این قدر ذهن مردم پررنگ است گاهی آدم را به شک می‌اندازد که نکند در ایام دانشجویی کم‌کاری کرده و باید خیلی خیلی بیشتر سفر می‌رفته؟
من در این چهار روز کم‌کم یاد گرفتم که با کمک کلمه‌هایی مثل ایرانگرد و طبیعت‌گرد و اهل سفر و گردشگر جمله‌های توجیه‌پذیری بسازم.
سر سنبل‌آباد پیاده شدم و بی توجه به تاکسی که سر جاده ایستاده بود تا مسافران را به شکل دربست ببرد معبد، پیاده در جاده به سمت ویر راه افتادم. می‌دانستم که برای رسیدن به معبد باید ماشین دربست بگیرم چون مسیر پر رفت و آمدی نیست و جاده‌اش خاکی است، اما ترجیح می‌دادم خودم را به ویر که نزدیک‌ترین روستا به معبد است برسانم و از آن‌جا دربست بگیرم.
همان طور که ایستاده بودم ماشینی با نمره تهران که یک پیرمرد و یک مرد جوان سوارش بودند وارد جاده شدند، دست بلند کردم و ایستادند. تا ویر نمی‌رفتند اما می‌توانستند من را تا حسین‌آباد، روستای قبل از ویر برسانند. خوشحال از اولین هیچ هایک موفق سفرم سوار شدم! اهل حسین آباد بودند و تهران زندگی می‌کردند، و از وضعیت‌شان معلوم بود که پولدارند. بهم توصیه کردند که در ویر مراقب باشم چون جوان‌هایشان اراذل‌طورند و قبلا هم سابقه مزاحمت برای گردشگران خانم را داشته‌اند. وقتی رسیدیم حسین آباد پرسیدند می‌خواهی این‌جا برایت ماشین مطمئن پیدا کنیم که دربست کنی؟ با جوانی به اسم علی تماس گرفتند که اگر هست بیاید و من را ببرد معبد. علی آمد و سوار شدم. بازهم همه‌شان برای نهار تعارف کردند که گفتم خورده‌ام. در بین راه در مورد مبلغ کرایه با علی حرف زدم که زد به تعارف و قابل ندارد و مهمان باشید و خلاصه عددی نگفت.
رفتیم معبد، مسیرش طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. از سر جاده سنبل آباد حدود دوازد کیلومتر است که تکه آخرش خاکی است. چند تایی تابلوی راهنما یا فلش روی سنگ کشیده‌اند و مسیر معبد را مشخص کرده‌اند وگرنه نمی‌شد پیدایش کرد.
معبد جای کم نظیری بود. سنگ‌های عظیم تراشیده شده و جوی‌های آب و حوضچه‌ها. سنگتراشی‌ها و نقش و نگارهایی به سبک معماری ایلخانی. اسم دیگر معبد داش کسن معبد اژدهاست چون دو کتیبه نقش اژدها دارد که گویا کار هنرمندان چینی است. معبد در ابتدا معبد بودایی یا شمنی بوده اما بعد از مسلمان شدن مغول‌ها، نقش و نگارهای اسلامی هم به آن اضافه شده است. جایی خوانده بودم که در اصل معبد مهری بوده و بعد مغول‌ها روی آن معبد بودایی را ساخته‌اند. به نظرم با آن همه جریان داشتن آب و راه آبه، گمان محتملی است. با علی معبد را دیدیم و گپ زدیم. برای خودش هم جالب بود این بازدید چون یکی دو بار بیشتر این جا نیامده بود.
آخر سر که داشتیم از معبد برمی‌گشتیم ازش تشکر کردم که کمک او دیدن این جای ویژه را برایم ممکن کرد.
به هر حال برگشتیم و علی مسیرش را دور کرد و من را رساند لب اتوبان زنجان-تهران و هرچه اصرار کردم معطل من نشود و خودم می‌توانم اتوبوس پیدا کنم قبول نکرد. خیلی زود اتوبوسی آمد و از علی خداحافظی کردم و آمدم سمت تهران. علی هم بابت این همه رفت و آمد و زحمت هیچ پولی نگرفت.
با یک اتوبوس چهل نفره که البته فقط ۵-۶ نفر مسافر داشت با مبلغ پانزده هزار تومان آمدم تهران.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s