روایت یک solo traveler در زنجان-۸

نمی‌دانم فردا را چه کنم. نه این که برنامه نداشته باشم، دارم، اما نمی‌دانم چه کنم. انگار کمی راحت‌طلبی یا ترس از ناشناخته بودن مسیر آمده سراغم.
تصور اولیه‌ام این بود که فردا بار و بندیل را از زنجان جمع می‌کنم و می‌روم سمت سلطانیه. آن‌جا یکی دو تا چیز دیدنی هست. بعد مسیر را تکه تکه به سمت تهران ادامه می‌دهم. مهم‌ترین پدیده سر راهم در مسیر تهران یک معبد است که قدمت اولیه‌اش به زمان آیین مهری برمی‌گردد اما سنگ‌تراشی‌های اژدهاشکلش مربوط به دوره مغول است. معبد داش کسن یا معبد اژدها.
بعد از آن دیگر روستا به روستا رفتن است که دیدن حمام قدیمی با مسجد قدیمی یا کوچه باغ‌هایشان می‌تواند خالی از لطف نباشد. این که از کدام روستا و چطور می‌توانم خودم را به اتوبان برسانم و برگردم تهران چیزی است که فردا و همان جا معلوم می‌شود.
گزینه دیگر که امروز در حین دیدن نقشه بهش رسیدم این است که بعد از سلطانیه بروم روستایی که در شمال جاده و در فاصله یک ساعت و نیمی از سلطانیه قرار دارد. روستایی که پدرم متولد آن جاست و  اوایل کودکی‌اش را آن‌جا گذرانده است. تا به حال به آن‌جا نرفته‌ام و خانواده‌مان هم خیلی به ندرت به آن‌جا سر زده است. سفر به این روستا یک جور سفر به گذشته است برایم. روی نقشه که اسمش را دیدم و مسیرش را که بررسی کردم به طور خنده‌داری احساس کردم دیدن آن‌جا می‌تواند من را دچار غلیان احساسات کند! حتی فقط دیدن اسمش روی نقشه هم داشت همان کار را می‌کرد. تصور دیدن آن کوچه‌ها، آن رودخانه، پیدا کردن خانه‌ای که محل زندگی بابا بوده و … خلاصه که ذهنم درگیر شده است. آن‌جا حتما فامیل‌هایی می‌شود پیدا کرد که بروم خانه‌شان. بنابراین اگر بروم آن‌جا در واقع یک جور سفر مهمان‌بازی و اقامت یک شبه در روستا را تجربه خواهم کرد. چه بسا کسی هم پیدا شود که قصد آمدن به تهران را داشته باشد یا لااقل بتواند من را تا جایی برای رسیدن به تهران برساند. سفر آسان‌تر و مشخص‌تری به لحاظ اجرایی به نظر می‌رسد، اما نمی‌دانم خوشحال‌تر هم؟
حالت سوم هم این است که فقط سلطانیه را ببینم و از همان‌جا راهی برای برگشت به تهران پیدا کنم و بیخیال روستاهای سر راه و تکه تکه آمدن بشوم. حتی بعد از سلطانیه می‌توانم برگردم زنجان و از ترمینال این‌جا اتوبوس معلوم و مشخصی به مقصد تهران بگیرم و برگردم.
از طرف دیگر طبق پیش‌بینی هواشناسی فردا این طرف‌ها بارانی خواهد بود.
به نظرم این که گزینه سوم هم روی میز قرار گرفته خودش نشانه‌ای از همان ترس یا راحت‌طلبی است. فعلا نمی‌دانم چه کنم. تنها چیزی که مطمئنم این است که صبح باید بروم سلطانیه، مابقی را همان جا تصمیم خواهم گرفت.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s