روایت یک solo traveler در زنجان-۴

محل اسکانم در نهایت شد یک مهمانپذیر نزدیک میدان انقلاب.
ستاد اسکان مدارس می‌خواستند بهم جا بدهند اما شرایطش خوب نبود. قیمتش شبی ۳۸ هزار تومان بود و مکانش هم در یک شهرکی در شمال غرب شهر و دور از مرکز شهر و مکان‌های دیدنی بود. در حالی که مهمانپذیرهای شهر که در مرکز قرار دارند شبی بین ۱۵ تا ۲۵ هزار تومان می‌گیرند.
وضعیت اتاق‌ها هم با هم تفاوتی ندارد، هم مدارس و هم این مهمانپذیرها دستشویی و حمام مشترک و خارج از اتاق دارند.
در نتیجه بی‌خیال مدارس شدم و آمدم در مهمانپذیر فردوسی اقامت کردم، شبی ۱۵ هزار تومان. مهمانپذیر درجه دو است و طبعا درب و داغان! اما فعلا تنها گزینه موجود است. فردا صبح باید مهمانپذیرهای درجه یک و ممتاز را چک کنم و ببینم آیا اتاقشان خالی شده یا خیر. ضمن آن که من کیسه خواب دارم و شرایط تختش چندان برایم مهم نیست، و اتاق را فقط برای گذاشتن وسایل و خواب شب می‌خواهم. بنابراین امکانات خاصی از اتاق نیاز ندارم.
این‌جا که برای گرفتن اتاق آمدم، صاحبش توضیح داد چون شما خانم مجردی ما باید به اماکن اطلاع دهیم و شاید شب مامورش بیاید و سوالاتی از شما بپرسد. می‌خواست ببیند آیا این از نظرم اشکالی ندارد؟
گفتم نه، مشکلی نیست. فقط این که من می‌خواهم بروم شهر را ببینم. اگر مجبور نباشم معطل آمدن مامور شوم و وقت روشنایی روزم را از دست ندهم طوری نیست.
مامور اماکن آمد. فرمی همراهش بود و با پرسیدن سوالاتی از من آن را تکمیل می‌کرد. بیشتر سرش در فرم بود تا این که من را نگاه کند یا با من حرف بزند.
علت سفرم را پرسید. شماره موبایلم را گرفت. پرسید که آیا خانواده از حضورم در این‌جا اطلاع دارند و آیا می‌توانم شماره ثابت منزل را بدهم. پرسید اهل کجا هستم و آیا این جا فامیل دارم. در مورد مدت اقامتم پرسید. 
من هم همه سوال‌ها را با حوصله جواب دادم. وقتی در مورد اطلاع داشتن خانواده از سفرم پرسید لا به لای جوابم ازش پرسیدم مگر این طور نیست که آدم‌ها بعد از ۱۸ سالگی مستقل می‌شوند و دیگر برای سفر قیم ندارند؟ صاحب مهمانپذیر هم با خنده حرفم را تایید کرد. گفتم فکر می‌کنم از نظر قانونی این طور باشد.
مامور در حالی که همچنان سرش در فرم بود گفت آخر همه چیز که در قانون نیامده، ما یک سری وظایف عاطفی- اخلاقی هم در قبال خانواده‌ها داریم؛ و توضیح داد که بعضی وقت‌ها ناراحتی پیش می‌آید و بچه‌ها از خانه خارج می‌شوند، این که ما بتوانیم به خانواده‌ها خبر بدهیم بچه‌شان این‌جاست خیالشان را راحت می‌کند.
عبارت وظایف عاطفی- اخلاقی یکی از بهترین چیزهایی بود که در این سفر شنیدم!!!
به هر حال با انجام همه این مناسک، من موفق شدم یک شب اینجا اقامت کنم.
شب داشتم با خودم فکر می‌کردم آیا از این ماجرا حالم بد است؟ آیا اعصابم خرد شده؟  نه، نه واقعا. اگر بخواهم به عنوان یک وضعیتی که در سرزمینم وجود دارد بهش نگاه کنم حتما ناراحت کننده است و یک خروار حرف در موردش دارم. اما از این نظر که این اتفاق طعم سفرم را تلخ کرده باشد، نه واقعا. لااقل نه هنوز. شاید چون حس مسافر بودن و تنها سفر کردن به عنوان یک تجربه در ذهنم خیلی پر رنگ است. بیشتر حسم شبیه مسافری غریبه/خارجی است که کوله به پشت وارد این شهر شده و در این مکان اقامت کرده و دارد به قواعد اقامتی این جا به عنوان یک تجربه یا خاطره قابل نقل از سفرش نگاه می‌کند.

پ.ن: الان که این‌ها را می‌نویسم ساعت یازده شب است و من با تنی خسته در رختخوابم، اما در راهرو صدای فوتبال بازی کردن و داد و شعر خواندن دو یا چند عدد بچه‌ می‌آید که اگر آدم بهشان  نگوید «توله جن» حتما کم‌فروشی کرده است! خانواده دل خجسته و خونسردشان کجاست، نمی‌دانم.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s