روایت یک solo traveler در زنجان-۳

شام آمدم در یک سفره‌خانه سنتی به اسم حاجی داداش. از همان سفره‌خانه‌ها که قبلا حمام بوده و حالا تبدیل به رستوران شده است. در جستجوهایم زیاد به اسمش برخورده بودم و روی نقشه گردشگری شهر هم مکانش در بازار زنجان مشخص شده است.
فضایش به آن خوبی که انتظار داشتم نبود. حمام بزرگی نیست و صاحب رستوران هم تا توانسته میز و تخت در آن جا داده است. فضای بسته و خفه‌ای شده است. همان اول از دیدن فضا و جریان داشتن قلیان و برخورد  یکی از کارکنانش خورد تو ذوقم. اما خسته‌تر و گرسنه‌تر از آن بودم که بخواهم از خیرش بگذرم.
کم‌کم حالم بهتر شد. یکی دیگر از کارکنان وقتی فهمید مسافرم، آمد سر صحبت را باز کرد و کمی در مورد غذاهای شهر حرف زدیم. غذایش هم خوب بود. دوغ ترش خوشمزه‌ای داشت و روی پلو هم کره محلی گذاشته بودند که بویش دست و پای آدم را شل می‌کرد! در کنار همه این‌ها نان محلی پخت خودشان هم بود که به اصرار همان گارسن خوش اخلاق امتحان کردم و چسبید.
یک چیز جالب دیگر هم که داشت موسیقی زنده بود. سه آقا با لباس متحدالشکل (البته کمی خنده‌دار) می‌آمدند سر میز هر کس و برایش آهنگ میز‌دند و آواز می‌خواندند. تار آذری و دایره و یک جور نی. آهنگ درخواستی هم می‌خواندند، طبعا به ترکی. آهنگ که تمام می‌شد عیدمبارکی می‌گفتند و آرزوی سلامتی می ‌کردند و مشتریان آن میز هم بهشان پول می‌دادند.
این که می‌آمدند بالاسر مشتری و مشتری چاره‌ای جز پول دادن نداشت، چیز مطلوبی نبود؛ اما ترکیب یک شکم پر از پلوی آغشته به کره محلی و پای دراز کرده و چای و موسیقی…. ترکیب کم نظیر و خوشایندی بود. حسابی خستگی‌ از تنم در رفت.
یک چیز خنده‌دار این رستوران هم یک خانم جوان با لباس محلی بود که نمی‌دانم چه نقشی داشت. سررسیدی دستش گرفته بود و همین طور لا به لای فضا راه می‌رفت. سفارش نمی‌گرفت، غذا نمی‌آورد، حتی لبخند نمی‌زد. نفهمیدم کارش چه بود. بیشتر من را یاد یک ممتحن با لباس محلی می‌انداخت.
ممتحن لباس محلی پوش آخرین آس رستوران را هم رو کرد! آمد و به من در مورد نحوه نشستنم تذکر داد که کمی جمع و جورتر بنشینم، چون به هر حال این جا آقایان نشسته‌اند و زشت است!
پرسیدم مگر نشستنم چه اشکالی دارد؟ نکند شلوارم پاره است؟
گفت نه نه پاره نیست، و کمی حرکت چشم و ابرو و صورت قاطی ماجرا کرد که یعنی خودت بفهم که جلوی آقایان زشت است دیگر!
وقتی دید خودم نمی‌فهمم و همین طور نگاهش می‌کنم گفت به من هم گفته‌اند که به شما بگویم.
پرسیدم یعنی به شما گفته‌اند که بیایید به من این را بگویید؟
من من کرد و حرف‌های قبلی را تکرار کرد و بهانه آمدن بازرس را کشید وسط و …. همین طور که خیره نگاهش میکردم، رفت!

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s