عمو-۵

عکسش را زده‌اند جلوی در ورودی، و اعلامیه‌اش هم روی دیوارهای محله. وقتی برای کاری بیرون می‌روم و بر می‌گردم، هر بار که چشمم به تصویرش می‌افتد بغض و اشک می‌آید.
با وجود این‌که از همان شب اول تخت را به سرعت جمع کردند و دستگاه اکسیژن را بیرون بردند و تقریبا خانه را از نشانه‌های مشهودش خالی کردند، اما هنوز تصویر حضورش در خانه پر رنگ است، خیلی پررنگ؛ جوری که آدم نبودنش را فراموش می‌کند. هر بار باید به خودت یادآوری کنی این آدم‌های سیاهپوش که گوش تا گوش خانه نشسته‌اند، این حلوا پختن‌ها، این خرما چیدن‌ها و این تدارکات برای اوست و او دیگر تمام شده است.
دیروز و امروز همه‌اش به این فکر می‌کردم که چه چیزی ماجرا را این قدر برایم تلخ و غم‌انگیز کرده است؟ غصه و نگرانی برای باباست که رفیق و همراه و هم‌صحبت یک عمرش را از دست داده؟ غصه و نگرانی برای برادر دیگرش است که سال‌ها هم‌خانه و هم‌سفره عمو بوده؟ دلتنگی است؟ حسرت است؟ یا چی؟
به نظرم این مرگ‌ها تکه‌ای از آدم را هم می‌کند و با خودش می‌برد. انگار در یکی از شاخه‌های زندگی نقطه پایان می‌گذارند و چیزی تمام می‌شود؛ و این تغییر است که سخت و غم‌انگیز است.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s