عمو ۳-: در آستانه و تمام…

نوشته‌ام نصفه ماند…
تیتر نوشته را گذاشته بودم «در آستانه» و داشتم می‌نوشتم که دیروز عروس‌ها رفته‌اند خانه را تمیز کرده‌اند. جمع و جور، جارو، دستمال کشیدن پنجره‌ها، تمیز کردن فرش‌ها. انگار که خانه تکانی، انگار که آماده‌سازی برای یک مهمانی، برای یک مراسم. این را همه‌مان -و حتی خودش- می‌دانیم که این تمیزکاری در این موقعیت چه معنایی دارد.
داشتم می‌نوشتم که امروز دیر رسیدم خانه و نشد بروم دیدنش.
داشتم می‌نوشتم که امروز وقتی بابا پیشش بوده چند بار بابا را در آغوش گرفته و دستش را سفت نگه داشته که نرو، من می‌ترسم، امشب پیشم بمان. بابا آن قدر مانده و آن قدر دستش را نگه داشته که آخر سر خودش گفته برو پیش بچه‌ها تنها نباشند. بابا آمده بود خانه اما همه هوش و حواسش، و همه هوش و حواس ما، آن‌جا بود.
داشتم این‌ها را می‌نوشتم که تلفن زنگ خورد و بابا را خواستند. حالش خراب شده بود و بچه‌ها به همدیگر و به بابا خبر داده بودند که همه خودشان را برای لحظات آخرش برسانند. باقی قصه دیگر اورژانس است و بیمارستان و احیا و تمام.
عمو امشب تمام شد.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s