عمو-۲: روزهای سخت

از صبح که رفتم آزمایش خون دادم حالم بد بود. بیشتر از هشت ساعت بی وقفه حالت تهوع داشتم و هر ده دقیقه-یک ربع بالا می‌آوردم. کلافه و بیچاره بودم، در حسرت یک خواب نیم ساعته آرام.
در خانه که بودم مجله و تبلت را گذاشته بودم کنار دستم که چیزی بخوانم یا ببینم تا حواسم را از حال بدم پرت کند، یا چشم‌هایم را گرم کند و کمک کند خوابم ببرد؛ اما نتوانستم. حتی آن ساعت‌هایی که زیر سرم بودم هم نتوانستم سرم را با خواندن مجله گرم کنم. خیره بودم به قطره‌های سرم و صداهای درمانگاه را گوش می‌کردم و نمی‌توانستم مغزم را از فکر بیماری رها کنم. نه می‌توانستم تمرکز کنم، نه می‌توانستم خودم را از آن حال بیرون بکشم. کلافگی و بی‌قراری با تمام قوا تلاش و مبارزه را پس می‌زد.
در آن رفت و آمدهای مداوم بین تخت و دستشویی به این فکر می‌کردم که اگر این حالم بخواهد تا شب ادامه پیدا کند چی؟ اگر تا چند روز ادامه پیدا کند چی؟ اگر بیماری صعب‌العلاجی داشتم که باعث می‌شد این حال تا چند هفته ادامه پیدا کند چی؟ اگر این حال، حال ناگزیر روزهای آخر عمرم بود چی؟ آن وقت زندگی‌ام چطور چیزی می‌شد؟ روزها و شب‌هایم را چطور می‌گذرانم و چه جور آدمی می‌شدم؟
فکر کردن به این جواب‌ها ترسناک بود. تنها چیزی که در آن لحظه‌های کلافگی و بی قراری می‌خواستم این بود که تمام شود. این حال باید هر چه زودتر تمام شود.
وقتی که تلاش نافرجامم برای مبارزه را می‌دیدیم و می‌دیدم که حتی نمی‌توانم برای پنج دقیقه هم تمرکزم را از بیماری‌ بردارم و به بخش‌های دیگر زندگی‌ام فکر کنم، ماجرا ترسناک‌تر می‌شد. وقتی به ادامه پیدا کردن این وضع فکر می‌کردم کم‌کم یک کلمه در ذهنم پر رنگ شد: اتانازی، حق تمام شدن، حق آرامش.
دیروز در آن حال بد و در هر بار بالا آوردن و تقلا کردن، همه‌اش در فکر عمو بودم.
عمو چند روزی است که دیگر غذا هم نمی‌تواند بخورد. هر چه می‌خورد بالا می‌آورد، حتی یک قاشق شیر.
تهوع، شب و روزش را پر کرده و خواب آرام هم ندارد.الان دیگر فقط با سرم تغذیه می‌شود.
از سفر که برگشته‌ام هنوز ندیدمش اما وصف حالش را شنیده‌ام. شنیده‌ام که روزی سه تا سرم می‌زند، که هشت ساعت در روز باید زیر سرم بخوابد، که یکی از سرم‌ها غلیظ است و پیدا کردن رگ و رد شدن جریان سرم از آن مصیبتی است برای خودش. شنیده‌ام که دیروز پرستار برای پیدا کردن رگ نزدیک یک ساعت تلاش کرده و به زحمت توانسته سرم را وصل کند…
روزهای بدی است این روزها… می‌دانم که کم‌کم رگ‌ها خراب می‌شود و دیگر نمی‌توان رگ مناسبی برای وصل کردن سرم پیدا کرد… بعد دیگر حتی همین سرم‌ها را هم نمی‌شود وصل کرد… یعنی جریان تغذیه دیگر قطع می‌شود… بعد… دیگر هیچ… فقط باید منتظر ماند… منتظر تمام شدن و رفتنش… دیگر بعدی وجود ندارد… فقط لحظه‌های تلخ و جانکاه انتظار است…

پ.ن: دیروز بیشتر از همه به بابا سخت گذشت. با دیدن حال من، حال و روز برادرش داشت لحظه به لحظه جلوی چشمش تداعی می‌شد. چشم‌هایش در تنهایی نمناک بود.
بابا چهارده سال پیش شوهرخواهرش را با همین وضع و با همین مراحل از دست داده است، و کمی بعدتر یکی از رفقای قدیمی‌اش را هم.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s