حق آرامش

امروز همه‌اش به عمو فکر می‌کردم.
بیشتر از هشت ساعت بی وقفه تهوع داشتم و خوب نمی‌شدم. هر ده دقیقه-یک ربع  بالا می‌آوردم. چیزی نخورده بودم و کم کم فقط مانده بود که دل و روده‌ام را بالا بیاورم.
عمو چند روزی است که دیگر نمی‌تواند غذا بخورد. حتی یک قاشق شیر، بلافاصله بالا می‌آورد.
یک هفته‌ای است که منبع غذایی‌اش سرم است. روزی هشت ساعت سرم. از سفر که برگشته‌ام هنوز ندیدمش اما شرح حالش را زیاد شنیده‌ام. از کلافگی هشت ساعت زیر سرم خوابیدن، از رگ‌هایی که دیگر پیدا کردن‌شان برای سرم بعدی یک ساعت زمان می‌برد. می‌دانم که کم‌کم رگ‌هایش خراب می‌شوند و بعد دیگر سرم هم نمی‌شود بهش وصل کرد، فقط باید منتظر تمام شدن و رفتنش بود.
امروز که از حال تهوع به خودم می‌پیچیدم و در آرزوی نیم ساعت خواب آرام بودم همه‌اش به عمو فکر می‌کردم.
در آن حال کلافه مجله و تبلت را گذاشته بودم کنار دستم که چیزی بخوانم یا ببینم و حواسم را از کلافگی حالم پرت کنم، که چشم‌هایم را گرم کنم و خوابم ببرد؛ اما نتوانستم. همین را هم نمی‌توانستم. بی حوصلگی و کلافگی آن قدر زیاد بود که با تمام قوا هر فکر دیگری را پس می‌زد.
به این فکر می‌کردم که اگر این حال من یک هفته، چند هفته، چند ماه ادامه پیدا می‌کرد چه؟ زندگی‌ام چطور چیزی می‌شد؟ روزها و شب‌هایم چطور می‌گذشت؟
امروز که به حال خودم و به حال عمو فکر می‌کردم، یک کلمه در مغزم چرخ می‌خورد: اتانازی، حق انتخاب اینکه بتوانی به کلافگی و بیچارگیت پایان بدهی، حق تمام شدن و حق آرامش.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s